در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی

    استکهلم- رادیو پژواک

نامه به شاعری جوان- محمود داوودی



چند سال پیش، چند روزی لندن بودم. یکی از روزها زنی با من تماس گرفت و گفت که می‌خواهد مرا ببیند. لندن را نمی‌شناختم. گفتم به زن و بعد گفتم میزبان حاضر است مرا همراهی کند. قبول نکرد. با مکافات آدرس را پیدا کردم خانه‌اش در محله‌ای بود عجیب شکل ِ محله‌های آبادان. همان ردیف شمشادها و همان آجرهای لندنی. هوا آفتابی بود و من خوشحال، مثل بچه‌ها
در زدم.
زنی زیبا در را گشود و نور پرید توی چشم‌هایش
و نیزه‌های سیاه پرتاب شدند در لندن

رفتم تو. خانه‌ی ساده‌ای بود. میزی کوچک و قدیمی و یک صندلی قدیمی‌تر که رویش بالشی بنفش بود با سنجوق ومنجوق. روی این می‌نشست؟ از ذهنم گذشت. مبل نداشت. چارپایه بود، سه تا. با روکشی که سختی چوب را باید می‌گرفت. می‌گرفت ولی راحت نبود. نزدیک بود کله پا شوم. البته کمی ادا در آوردم، خندید و دندان‌های یک دست سفید…، نه کلیشه می‌شود. افتادیم به حرف.

گفت که نامه‌هایی از چند شاعر معروف دارد و دوست دارد آن‌ها را در اختیار من بگذارد. باور نمی کردم، تا او ماجرای نامه‌ها و آدم‌ها را( یکی را من می شناختم ) گفت . باور کردم. بخش‌های خصوصی را حذف کردم و حاصل‌اش این است که می‌خوانید.

نامه‌ی شاملو

من نه در معنای شعرم بلکه در شکل شعرم حضور دارم و مشکل این است که شکل آدم را جذب می‌کند. خواننده‌ی شعر من زبان را اول می‌بیند بعد چیز‌های دیگر را، و گر نه خودمانیم عقاید من در باره‌ی انسان و جهانش با عقاید مثلاً مشیری چه فرق دارد؟ از طریق آشنایی با زبان فرانسه ( گیرم اندک) نه تنها با تم‌های شعری و فضاهای متفاوت آشنا شدم بل که متوجه برخورد هر شاعری با زبان بودم و دیدم چطور زبان می‌تواند فضاهای متفاوتی خلق کند . تاکید‌ها و تکرارها در شعر و مکث‌های طولانی‌ام بر سر هر کلمه تازه بود. شهامت می‌خواست چون بد آهنگ بود، به حالا نگاه نکنید که هر کرشمه‌ای که در زبان بیاوری هیچ کس خم به ابرو نمی‌آورد. هر کدام از این شاعران ِ نحو ستیز، برای خودشان تئوریسین و منتقد دارند . من معلمم در شعر فریدون رهنما بود. تئوریسین نبود اما می‌توانست تفاوت یک کلمه‌ی واحد در دو شعر را تشخیص دهد و این حساسیت را به من هم سرایت داد. آن چه می‌آموزیم باید به شیی ایی شعری تبدیل شود نه بحث‌های شعری، چون سر آخر سنگ‌های شعرند که بحث ‌ها را آسیاب می‌کنند. می‌دانم این روزها شاعران جوان برای شعر من تره هم خُرد نمی‌کنند، نکنند. من همیشه در سمت اندیشه‌های ساده گام برداشته‌ام. اما در شعرم با هوش تر از خودم هستم.

نامه‌ی رویایی

… شما از جنس خودم هستید. باهوش و موقعیت شناس . با حسی برای کلمه و رفتار با آن. پوست کنده اما حرف نمی‌زنید. از زبان ِ دروغ فرار کرده‌اید آمده‌اید دست به دامان من. شما از اول بد فهمیدید. حالا بدتر می‌فهمید. همیشه راه‌های نجات یک جور نیست. می‌توان شاعر معروف تری بود اما درجه دو. من راهم را با آگاهی انتخاب کردم . شاید فقط همین آگاهی سال‌ها مرا تا این جا کشانده و هنوز جذاب نگه داشته. و گرنه من نه جادوگرم و نه خدای شعر که این طور دارید بقعه و بارگاه می‌سازید. من فقط بقعه‌ای را که خودم می‌سازم قبول دارم…

نامه‌ی موحد

… اما هر شاعری یک شعر بیشتر ندارد و همان را می‌گوید. گیرم گاهی بزکش می‌کند. برای فرار از کلیشه‌ای به کلیشه‌ای دیگر پناه می‌برد. چون آن چه برای تو کلیشه است برای آن دیگری نیست. هر کدام از ما کلیشه‌های دیگران را می‌بینیم و هی محدود می‌شویم.
دیده‌اید که من زبان رنگینی چون شاملو ندارم و شعرم شباهتی به رویایی نمی‌برد. شاید زبان این دو شاعر در دوره‌ی من کلیشه بود؟ و تو وقتی سعی کنی از دو قطب فرار کنی مکانت تنگ می‌شود. فقط با آگاهی به ضرورت شعر می‌توان شاعری کم گوی بود…

نامه‌ی براهنی

… شرمنده‌ام من حتی یک شعر خوب ِ نیمایی ندارم. یا دست کم هیچ منتقدی نگفته و نشان نداده به مردم. خود من که درگیر شاعران دیگر بودم و اولین کسی بودم که نقد ساختاری شعر را به ایران آوردم و اولین کسی بودم که ظرفیت‌های شعر نیمایی را برشمردم و اولین کسی هستم که به ساختارهای شعر نیمایی رسیدم و آن را در دسترس مردم قرار دادم. در این آخرین شعر بلندم ببینید چطور ساختارهای متفاوت را با مفهوم عمیقاً چند صدایی وارد شریان‌های شعری بلند کرده‌ام که همه‌ی دوران و همه‌ی نحله‌های ادبی اعم از نقاشی و سینماتوگرافی را در بر می‌گیرد و در عین حال به نقد ریشه‌ای آن‌ها و ناکافی بودنشان را در بیان حقیقت برملا می‌کند.
خوش آتیه باشید.

نامه‌ی اخوان

… خُب گفته‌ام پیشاپیش در آن جمله‌ها و کاغذ‌ها نظرم را در باره‌ی شعر، چه شعر خودم، چه آن دیگران هیاهو‌ها… خُب دیگر شعر است جذبه‌ای در لحظه‌ی شور و سرمستی و یا فراق یا دیدار… همان که گفته‌ام. چه گفته‌ام؟ همان چه‌ها و چه‌ها

یک لحن اخلاقی- محمود داوودی


Hoshang Golshiri

آنکه برای سایه‌اش می‌نویسد مخاطبی ندارد. بوف کور تا زمانی که لحن آن از طرف خواننده کشف نشود، خواننده ندارد. هدایت خواننده‌اش را فریب می‌دهد ( مگر همه‌ی نویسندگان فریب نمی‌دهند؟ ) با بی‌اعتنایی و تظاهرکردن به آن که دل مشغول ‌تر و درگیر‌تر از آن است که متوجه حضور کسی باشد، زمزمه‌اش را می‌بافد تا مخاطب گوشش را نزدیک بیاورد و با حواس جمع به این پچپچه‌ی انگار بی‌انتها گوش فرا‌دهد. اگر هدایت این داستان را با لحنی دیگر می‌گفت نمی‌دانم کسی گوش می‌داد یا نه. اما شک ندارم لحن دیگری جهان دیگر‌ی را برملا می کند. در میان نویسندگان ایرانی هم کم نیستند کسانی که دارای لحنی هستند که در میان لحن‌های دیگر قابل تشخیص است و هوشنگ گلشیری یکی از آنهاست.

» راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن . می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا اینکه مثلا‌ً هلش داده باشم. خودت که می‌دانی، حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم تنها باشیم بهتر است. آنها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود ، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید من نمی‌توانم با جمع چند نفری صمیمی بشوم . در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم؟ «

این شروعی است بی‌مقدمه، نمی‌دانیم قهرمان‌های داستان کی و کجا هستند، نویسنده هم کمکی نمی کند. راستش زیاد هم مهم نیست، نویسنده ما را با جمله اول غافلگیر می‌کند. داستان را که ادامه بدهیم متوجه می‌شویم که خود راوی هم غافلگیر شده، او قرار است چیزی را بگوید که ظاهراً می‌دانسته، اما در واقع با روایت داستان برای دیگری تلاش می‌کند ماجرا برای خودش هم روشن بشود، او مطمئن نیست که قاتل است. او در جستجوی آن است که بداند قاتل کیست.

جستجو برای یافتن حقیقت ودر میان گذاشتن آن با خواننده، این داستانی کهن است، نمونه‌ی قدیمی‌اش ادیپوس شهریار است. او که در پی یافتن قاتل سر‌آخر در می‌یابد که قاتل کسی نیست جز خودش. گلشیری این داستان را می‌داند اما عکس آن را عمل می‌کند. او در شروع به قتل اعتراف می‌کند و با تعریف ماجرا تلاش می‌کند که خود را تبرئه کند. این نامه‌ی برائت را اما برای گوش‌های شنوا می‌نویسد. ( … یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود …)
گوش‌های شنوا دغدغه‌ی گلشیری است. شروع داستانی را که خواندید می توان به طریقی بیانیه‌ادبی گلشیری تلقی کرد. او نمی‌تواند با جمع چند نفری صمیمی بشود. چند نفر در جستجوی ایجاد زبان و علامتی همگانی هستند. گلشیری نویسنده در جستجوی صدایی فردی است. همچنان که راوی در ( هر دو روی یک سکه ) در جستجوی یافتن نقش فردی خود در این ترکیب‌بندی است.
با حذف توصیف ها و ظاهر آدم‌ها که در داستان ایرانی آمده و خواننده با آن آشنا است گلشیری چیز دیگری جایگزین می‌کند و آن لحن است. سرچشمه‌ی لحن در اکثر کار‌های او شک است. شک‌کردن به روایت دیگران، به روایان گذشته و حال. راویانی که با ضرس قاطع می‌گفتند و می‌گویند. اگر در رمان شازده احتجاب چند راوی هست به خاطر شگفت‌زده کردن خواننده نیست- کاری که این روز‌ها مُد شده است- بلکه از آن روست که از تاریخ چندین روایت هست. به اندازه‌ی آدم‌ها، گلشیری تمجمج می‌کند، از این در وآن در حرف می زند تا یقینی را که نیست برملا کند. او بیش ازخواننده نمی‌داند. هم‌پای اوست . و می‌داند که نظارت او نظارتی فردی است . و به تبع آن اخلاقی فردی زاده می‌شود.

آنچه که گلشیری را نویسنده‌ای مدرن می‌کند درگیری اخلاقی و مسئولیت فردی اوست. ( شگفت آنکه اخلاقی‌ترین نویسنده ایرانی به بی اخلاقی متهم می‌شود.) چون او اخلاق قومی همگانی و حزبی را به چالش می ‌طلبد و از طریق داستان‌هایش به مرز‌های آزادی نزدیک می‌شود. آزادی‌ی که خود را در به هم‌ریختن نحو زبان و شکل متفاوت جمله‌بندی نشان می‌دهد. جمله‌هایی که گاهی به جای توصیف روشن، تاریک‌اند. او در حین نوشتن نویسنده می‌شود. امکانات بسیاری هست برای روایت و او این را می‌داند. اینجاست که عدم یقین ( ضعف نویسنده) به قدرت او تبدیل می شود. او در عین آگاهی به امکانات گوناگون باید یک امکان را انتخاب کند و در عین حال به خواننده گوشزد کند که این تنها امکان نیست

برگرفته از: مکث هفتم- بهار ۱۳۷۷، ویژه ‌نامه ‌ی هوشنگ گلشیر‌ی