واهمه‌های با نام و نشان- گوهر مراد

 

واهمه‌های با نام و نشان

گوهر مراد(نوامبر۱۹۸۵- دسامبر ۱۹۳۶) 

…۱۳۵۷ ساعدی به خارج سفر می‌کند و بَر که می‌گردد فضا را برگشته می‌بیند
ساعدی در بازگشت شاهدِ جمعیت خشمگینِ پابرهنه‌ی شمایل به‌دستی است که خیابان ها را تسخیر کرده است. کابوسِ تمامِ عمر، حالا پیشِ چشم به واقعیت مبدل شده است. جماعتِ سیاه‌پوشِ بیل، جماعتِ دندیل، جماعتِ گودِ زنبورک‌خانه، و چوب به‌دستِ ورزیل و گداها همه سرگردان در خیابان‌ها دارند دنبالِ خالق‌شان می‌گردند…
…و حالا ساعدی در کوچه پس کوچه‌های سنگ فرش غربت قیقاج می‌رود. معده‌اش می‌سوزد. به زخم کهنه‌اش می‌اندیشد …به خانه‌اش می‌اندیشد. خانه‌ای در تسخیر هزار هول و هیولا…جماعتِ بی‌چهره می‌آیند. چیزی می‌خوانند. خشمگین‌اند. می‌خندند. تنه‌اش می‌زنند و می‌گذرند. ساعدی قیقاج می‌رود. جماعت بر‌می‌گردند. می‌خوانند. گوش‌هاش را می‌گیرد. جماعت دوره‌اش کرده‌است. نمی‌خواهد ببیند. نمی‌خواهد بشنود. اما جماعت رهایش نمی‌کند. آوازِ شومِ جماعت تسخیرش می‌کند:
«عریانش کنید تا درمان کند
اگر درمان نکرد بکشیدش
پزشکی بیش نیست
پزشکی بیش نیست.»

چهره‌های قرن بیستمی ایران(دفتر پنجم)، نشر قصه
تهران بهار ۱۳۸۱، غلامحسین ساعدی- نویسنده: کورش اسدی
*****

در سردخانه، زیر نور چراغی كم‌سو، آرام و بی‌خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن می‌پوشاند. موهای خاكستری‌اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش‌بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خون‌ریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش کامل، عاری از همه دلهره‌ها و سراسیمگی‌هایی كه سرشت‌اش را می‌ساختند، دور از همه صحنه‌های سیاست و بازی‌های نمایشی آن بر روی سکویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه‌ها و كابوس‌هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره‌اش جوان‌تر می‌نمود و گویی به چیزی می‌خندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی‌اش که برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی‌اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را می‌نویسد و به ریش ما می‌خندد
غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس– مهستی شاهرخی

داستان:
آشفته‌حالان بیداربخت
واگن سیاه
ترس ولرز- قصه اول

 

مجموعه داستان: پ. د .اف

آشفته‌حالان بیداربخت
دندیل
شب نشینی باشکوه
گور و گهواره
ترس و لرز
واهمه‌های بی نام و نشان

چند صحنه – کورش اسدی


چند صحنه از محمود داوودی


    اتاقی در دل شهر اجاره می‌‌كنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌‌كنم
    اعتراف می‌‌كنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌‌كنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مردگان سرشار می‌‌كنم

بعضی آدم‌ها دل‌داده به لحظه‌اند. در گير و دارِ يك «آن» گرفتار می‌‌‌شوند.
شكل ِيك اتاق و جوری كه يك کسی نشسته تو اين اتاق و نگاه می‌‌‌كند به چیزی. چیزی نيست ولی. ولی بعضی آدم‌ها را همين بی‌چیزی گرفتار می‌‌‌كند. يك چیزی هست حتماَ در تركيب ِ چند چيز ِ ساده كه كسي را گرفتار ِغربت و دلتنگی كند.

می‌‌‌‌آيد و می‌‌‌‌نشيند
رو سويِ قاب ِ خرم ِ روزهای گذشته
اما
يادها و تصاوير
چون ساقه‌های بنفشه تردند
و هول و ولای ترس و ترحم
پرمايه می‌‌‌كند
رعد و برق را

می‌‌‌‌آيد و می‌‌‌‌نشيند
در پيچ پنجم پرده‌ی مخمل
و نور مستعار ماه
می‌‌‌‌افتد
بر چهره‌ی رنگ‌ پريده‌اش

محمود داوودی دل‌داده‌ی ‌لحظه‌های گذشته است. شاعر ِصحنه‌‌ای متروك اما هميشه حی و حاضر به نام ِ«باخت». باختی كه با هيچ چيز و جا و چی درمان نمی‌‌‌شود
از ياد نمی‌رود شكلِ بندگی آدم است به ‌گذشته‌‌ای كه كودك بوده هنوز.
و هنوزم هست. يك كودك چهل و چند ساله.
ــ بنجی ــ
يك تصويرــ سال‌ها در تصويرِ يك خاطره ماندن. اینجوری است كه زمان در گیرایی مهيب يك خاطره گرفتار می‌شود ورم می‌كند و مكان را مغلوب می‌كند. «چند صحنه» چند صحنه از همين گرفت و گیرهای زندگی است

همان داستان كهن
به تاریکی اندر شدن
با سری پر از تصوير
تصوير ستارگان
كه همراهی‌ام می‌كند
و من كه آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

شعر محمود داوودی ساده است ولی تسخيرت می‌كند. درگيرت می‌كند با شعر. با شاعرانگی‌ درگيری‌ نه با تمارض ِبيان كه وجه مشهودِ ناتوانی‌ است در شعر.
شعرهای بلند محمود داوودی معركه‌ترين شعرهای اين مجموعه‌اند. در اين سال‌ها كم پيش آمده بود كه شعر خوب بخوانم. اما شعر خوب بلند تقريبا می‌‌شود گفت نادر بوده در تمام اين سالها غايب بوده شعرهايی مانند
:
«چند صحنه بدون منطق ارسطويی» و «سمرقند» و « به خاطر آوردن آن، كه گم شده است

دارد جلد كتاب‌ها را پاره می‌كند
قرارهايش را به هم می‌زند
تا در ايوان بنشيند
ليوانی عرق دست‌ساز
با ذرات خاطره مزه كند

در«چند صحنه» ‌سایه‌ی دست يك شیفته‌ی داستان روی صفحه پيداست و شايد برای همين است كه در شعر بلند ماهر است. و شايد برای همين است كه در چند قطعه، شكل نثر گاهی پيدا كرده شعرش. و شايد كه هر چی ــ مهم شعر است كه هست
و اين سِحر در آن هست كه در فساد ِ‌ اين ايام ِ ريا و پستی، به روزگارت جلوه‌ی دیگری ببخشد به نگاهت:

خم شده روی پيشخان قراضه‌ی باری ارزان
تا چیزی بفهمد از اين جهان

دود سيگار ‌گوشه‌ی لبش را دوست دارد
كه می‌رود
لابلای خيال‌هايی كه كنار قراضه نشسته‌اند

جاز را دوست دارد
صحنه‌ی آخر فيلم‌ها را دوست دارد
زن‌های اول شب را دوست دارد
مردی
كه خم شده
روی پيشخان ديروز
تا چیزی بفهمد از اين جهان


در همین زمینه : نگاهی به دفتر شعر » چند صحنه»- کوشیار پارسی

عمارت غارت- کورش اسدی

 

    ادبيات يك ميدان است. يك ميدان كه گردتاگردش عمارتى نشسته گوشه خودش. چيزى به مثال نقش جهان ميدان نقش جهان با عمارت ها كه دارد. ادبيات به مثابه ميدان مى شود قلمروى كه توش هر نويسنده در كار گذاشتن بناى عمارت خود است. ادبيات مدرن ايران هرگز نتوانسته در اين قلمرو در ميدان خودش بناهاى خودش را تمام كند. عمارت هاى اين ميدان همه ناقصند انگار معمارش را شبى به خواب غارت برده باشند يا كشته باشند يا دستش بريده باشند. ادبيات ايران جلوه تمامى از تمام وجوه آدمى ماست _ آدم ايرانى با تمام ابعاد پنهانش با تمام نيمه هاى سايه گرفته و انكار شده _ ادبيات ايران ادبياتى نصفه نيمه است در گيرودار گريز و تطاول. كاملترين عمارت اين ميدان «نيما»ست. براى همين كنار عمارت نيما آدم دل و دست پيدا مى كند به هواى بناى عمارتى ديگر. براى همين بعد نيما شعر در جلوه هاى جديدى حيات مى گيرد چون فضا پيدا كرده براى تجلى و كنار عمارت نيما براى همين كناره هاى فراوان پيدا مى شود. «فروغ»، «اخوان» و «شاملو» – همه ولى عمارتشان نصفه ماند و است. اگر تمام يك هنرمند را در تمام هنرش در يك مرز زمانى بخواهيم ببينيم، مى بينيم كه تمام اين نام ها عمارت ها نيمه مانده است. بر كف عمارت بى بام فروغ از جنازه افتاده هزار شاعر بى فروغ فقط خاك است. بالا رفتن از بناى كسى ديگر در هنر حاصلش افتادن است. گوشه هاى پنهان بناى كار خود را فقط خود شاعر مى داند فقط او مى داند. كه شعر بعدش در بطن كدام شعر پيشينش مجال رشد گذاشته است. مرگ فروغ كوتاه قامتان زيادى را هار كرد به بلعيدن و تناول مائده اى كه در دهان هاى حقير جا نمى گرفت. فروغ يك عمارت نيمه تمام جا گذاشت براى تسخير _ بعد مرگ فروغ همه رفتند دنبال نيمه هاى تمام او _ و افتادند و هنوز دارند مى افتند جز او كه زيستنش يكسره شور است ميان آرواره هاى جانور و مرگ.ناتمامى اخوان و شاملو ولى شكل ديگرى دارد از حكايت كهنه تكرار _ تكرار در تبعيد. اخوان بعد از «از اين اوستا» و شاملوى بعد از «ترانه هاى كوچك غربت» يك سنگ كم داشتند تا كمال عمارت. شاملو از زمينه عمارتش از قلمرو تبعيد شد و اخوان از دلتنگى برگشت به زيرزمين قصيده و گفتار _ و تكرار. اخوان ديگر به بالا برنگشت و شاملوى بازگشته از تبعيد ديد كار ديگرى دارد و كار ديگرش قباى ديگرش پوشاند و دورش گذاشت از كمال عمارت يادش رفت و دستش مدام از عمارت پيشين در تبعيد ماند و تكرار شد حكايت شاملو و ساعدى حكايت جواهر دزديده است كه جاى ديدنش و لذت از تلالو زيباييش به غارت و قصد برده مى شود تا دزد جواهر معتبر شود. شاملو و ساعدى در سرقت مدام دست هاى غارت تبه شدند. ميدان ادبيات ايران غارت برده است.از ميانه هاى اوج آفرينش فردى يكهو زمزمه هاى كار جمعى بالا مى گيرد. شعر درگير موج هاى رنگارنگ مى شود. شاعر به شخصيت خود ناشناس است و در امضاى جمع هويت مى گيرد. در همين هويت جعلى شاعرانه است كه فرد شاعر به نفع يك ايده در سايه مى ماند و حجم نمى گيرد.گروه شدن تباه كننده ترين انحراف ميدان ادبيات ايران بود و هست. شاعر شگفت جن زده اى چون پرويز اسلامپور در بازار جمعيت ديده نمى شود، ديده نمى شود تا غيب تا غيبت غريبش و بعدها صداش شكل مصنوع شده صداش در شعر سازى هاى شاعر ديگرى خرج مى شود. تمام تازگى و شگفتى شاعرانه اسلامپور به نام سرگروه مصادره مى شود و اسلامپور- كى بود؟ كيه اسلامپور اصلاً؟تمام شعر حجم با تمام شاعران و شاعرانگى نابش فقط به نام رويايى تمام شد- كه شعر ساز معركه اى است و باقى هم گم گشتند و گور.و شعر ديگر به نام آتشى و چى كه به نام كى و كى كه چى و كى- گروه شدن در ادبيات مفت باختن است به نام سرگروه و تمام «هفتاد» هم اغلب شاعران هلاك اسم گروه خود شدند بى كه يك رج از عمارت خود در اين ميدان زده باشند- تمام تجربه ها به نام يك ايده نشست توى جيب سرگروه ها و ميدان ميدان پر از گرد ها مانده است و خاك. خاك از تمام عمارت بر خاك فقط يك سقا خانه به نام شاعران هلاك زير نام به وقت انديشيدن فقط يك سقاخانه فقط يك سقاخانه به نام شاعران كلام ناب گوشه اين ميدان غارت دارد مى سوزد كه كم است خيلى كم است به كلام قسم كه كم است پيش يك سطرشان تمام ديوان حجم آن نفر.هر كس عمارت خود را خودش مى سازد- عمارت جمعى كار شهردارى است.از ديدنى هاى ميدان داستان عمارت چند گوشه «هدايت» هست كه مستور پشت ميله هاى اخطار مانده است كه نزديكش نشويم از هدايت فقط گوشه هايى پيداست. عمارت هدايت عمارتى عرضى است. در عمود يك بنا به عرضه هاى ديگر هم مشغول شد. هدايت بالا نرفت زياد، به گسترش پرداخت و در گستردگى خود به گوشه گوشه دل خوش ساخت. تجربه پشت تجربه، براى همين گوشه بوف كورش از غايت زيبايى كور كننده است و گوشه «حاجى آقا» بيشتر از يك غرفه نازل بازارى چيزى به چشم نمى دهد- و «توپ مروارى» كه در سايه انكار سال هاست كه به چشم نمى يايد از سرجمع تمام تجربه هاى هدايت به روى هم به معمارى مى رسيم فرسوده ستيز نبوغ زود خود با سنت كه دارد مدام هدايت را از قلمرو بيرون مى اندازد. هدايت، تمام ماست- تركيب ترجمه با نگاه ايرانى. تركيب پذيرش و تغيير. دانش و غريزه. هدايت داستان كوتاه مى نويسد به وجه مدرن جهان. داستان روز جهان را مى خواند. ترجمه مى كند. در جست وجوى قصه قديم به تصحيح متون كهن مى رسد و درگير سياست مى شود- اينها گوشه هاى هدايت است با تمام تيزه هاى فرساينده اى كه دارد. پديده هدايت بيشتر نزديك به نفس خود قلمرو است تا يك عمارت تنها-كسى كه قلمرو مى گسترد براى وسعت گرفتن فرهنگ- كه عاميانه بود- فرهنگ عاميانه را مصالح كار مى كند و عام همين عاميانه ها مانع كارش مى شوند- رجاله ها.هدايت مصالح نابى به جا نهاد براى عمارت و دست داستان نويسى فارسى را طاغى كرد به برهنگى. پرداختن به آدم ايرانى، ايرانى مانده در مقطع هزاره اى مهيب و محجوب برابر قرن برهنه بيست مدرن. شخصيت، با تمام پيچيدگى هاش و صراحت رفتار و گفتار ميراث جسارت اوست. هدايت هم قلمرو را وسعت داد و هم بر قلمرو عمارت كرد- چند گوشه- در عرض- ولى باز ناتمام با گوشه گوشه هاى ميله گذارى شده انكار. هدايت پا درست بر ايوانى نهاد براى آفرينش كه سنت از آن سخت در وحشت بود- اعتراف!ما از اعتراف، ما از صراحت، ما از جلوه هاى جانوران پوسيده در درونمان از ديدن خودمان در عمارت هدايت ترسيديم. مى ترسيم. هدايت بر سنت نمرد. گفت مى ميرم و مرد. او اراده بر سنت كرد كه به عمارتش ارادتى نداشت- و ندارد.

     

 

روزنامه شرق
پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۳ – ۳ فوريه ۲۰۰۵