همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی


    مقدمه کتاب: تهران! تهران! ای شهر مُرده 

    فصل اول- «طرح»

    دست‌ها باهم می‌رود به جیب‌ها، باهم از جیب‌ها می‌آید بیرون، باهم می‌رود به دهان‌ها- چیک چیک چیک، بعد پوسته تخمه‌ها را تف می‌کنند روی زمین، می‌اندازند کف سالن سینما- سینمای درجه سوم.
    روی نیمکت نشسته‌اند، آرواره‌های‌شان باهم تکان می‌خورد، دهان‌شان باز می‌شود، بسته‌ می‌‌شود- لقمه را فرو می‌دهند، بعد کاغذ ساندویچ یا شکلات را مچاله می‌کنند و در زباله‌دانی سینما می چپاند- سینمای درجه اول.
    در آن یکی عشق‌های پسر امیر ارسلان و در این یکی عشق های پسر سندباد.
    چراغ‌ها خاموش می‌شود، پرده‌ها بالا می‌رود، اَکتورها می‌آیند روی سن، آن‌که در لُژ نشسته است می‌بیند، بهتر می‌بیند و آن‌که در آخر سالن نشسته است می‌بیند، بدتر می بیند.
    در این تاتر رقص دوشیزگان مه پیکر آلمانی و در آن تماشاخانه رقص بانوان عشوه گر ایرانی.
    صندلی را می کشد جلو و رویش می‌نشیند.
    -چی میل دارید؟
    صندلی را می‌کشد عقب و از رویش بلند می‌شود.
    -حساب شما؟
    آن‌که نشسته است می‌گوید«چی دارید؟» و آن‌که برخاسته است دست می‌کند به کیف پولش. این‌که می‌رود بیرون هنوز گرسنه است و آن‌که می‌خورد هنوز سیر نشده است.
    روزنامه‌ها را دسته می‌کنند، مجله‌ها را دسته می‌کنند، پهن می‌کنند روی بساط.
    یک روزنامه می‌خرد، یک مجله می‌خرد، یکی به این دستش و یکی به آن دستش. از پیش می‌داند چه نوشته‌اند:
    عکس و تفصیلات، برنامه خوراک سوفیالورن، چگونه می‌توان بدون زحمت یک خانه بیست هزار تومانی بدست آورد، قرعه‌کشی این هفته، جدول و مسابقات:« کدام حیوان است که موش می‌خورد؟» فراموش نکنید که دو ریال تمبر باطل نشده در پاکت بگذارید و بالاخره داستان:
    از شمع پرس قصه- آتش به‌جان شمع افتد- دنباله دارد دنباله دارد و دنباله دارد .
    آسیاهای شهر خاموشند. مثل هیکل‌های افسانه‌ای تنها می‌توان چشم‌شان را دید، آن هم از دور آن هم از دور و از پشت پرده‌ای مه‌آلود- آب‌ها از آسیاب‌ها افتاده است.
    در گذر‌ها دیگ‌ها بر سر بار است. مردم صف کشیده‌اند که نوبت‌شان برسد. این یکی می‌گوید یک کاسه برزگ آش بده، آن یکی می‌گوید یک کاسه کوچک.
    زرنگ‌ترها سعی می‌کنند کشک برای‌شان زیادتر بریزد و بیچاره‌ها آش‌شان را با نان می‌خورند.
    همان آش است و همان کاسه.


    بازمانده‌های غریبی آشنا
    بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،
    چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴

اندر آداب سرودن شعر- بهرام صادقی



    اندرآداب سرودن شعر
    بهرام صادقی 

    اگر خواستی شعر بگویی هیچ‌وقت صبح ناشتا نگو. تجربه نشان داده است که چیز خوبی نخواهد شد. اول مزاجت را پاک کن، شکمت را سرو صورت بده. نظافت‌کاری کن. بعد کراواتت را بزن- اگر نداری زیاد غصه نخور-یک دستمال ببند. بعد بنشین پشت میز- شعر گفتن روی زمین دیگر ورافتاده است. سیگار را کامل بگذار لای لبهایت- هیچ‌وقت سیگار وطنی نکش که ذوقت بوی پهن برمی‌دارد. بسم‌اللّه بگو. می‌خواهی رادیو را هم بگیر. ورزش نکرده‌ای ورزش کن. بعد مشغول شو. نه زیاد نو بگو نه زیاد کهنه. حالا که اول کار است و تازه شروع کرده‌ای نیم‌دار بگو. بعد سعی کن کلماتی که انتخاب می‌کنی مال قدما باشد. از خودت هم ساختی عیبی ندارد اما حالا نه. به یاد داشته باش که هنوز زرده کون نکشیده‌ای. مضمونش البته مهم نیست. کسی توجهی نخواهد کرد. کسی توی این خط‌ها نیست که چه می‌خواهی بگویی. یک کمی عشقی‌اش کن که دل دختر مدرسه‌ها را به‌دست بیاوری. یک کمی هم رومانتیسم و سمبولیسم گوشه‌ و‌ کنارش مایه بگذار. این روزها مد شده است. البته جنبه اجتماعی‌اش اگر چرب‌تر باشد خیلی خوب است. نان وآب دارد. توی روزنامه‌ها اسمت را پهلوی اسم بشردوستان خواهند نوشت. در عین حال زیاد هم سخت نگیر. دست نگهدار. فلفلش اگر زیاد باشد توی چشم خودت می‌رود. از یک نکته هم غافل نشو. نه خیلی کم بگو و نه خیلی زیاد. یادت هست سر کلاس انشا می‌گفتند ده خط بیشتر ننویسید. جوری بنویس که یک ستون روزنامه را بیشتر نگیرد. آخر می‌دانی وقت تنگ است. دنیا در حال جان کندن است. مطالب روزنامه‌ها خیلی مهم و خیلی «متراکم» است. نمی‌شود شعرهای دراز چاپ کرد. یکی دوتا هم نیست. شاعر زیاد است. حوصله‌ها از کله‌ها رفته است. همه انگولک می‌رسانند که از ما را. خب تمام شد؟ فوراَ پاک نویس کن. اگر ماشین می‌کردی که بهتر بود. جلا می‌داد. حالا عیبی ندارد. کاغذش خوب باشد طوری نیست. روی یک‌ور بنویس. اَهان! خشگش کن. تایش کن. بگذار توی جیب‌ات. نه، بگذار توی کیف‌ات. باز خودت را در آینه ببین. سیبیل، ابرو، زلف، کراوات، پوشت، واکس. همه چیز مرتب است. قد بکش. سینه را بده جلو، فکرنکن که شاعر آن دوره‌ها وارسته بود. به خودش نمی‌پرداخت. انواع و اقسام دارد. امروزش هم شاعر جلنبری و قلندر هست. اما اتوخورده‌ها او را پشت سر می‌گذارند خُب آماده‌ای؟ برو به امان خدا. دلهره نداشته باش. کافی است که شعرت کمی قافیه به اضافه وزن داشته باشد. اما لازم است گره کراواتت شل نباشد. محکمش کن. بده به استادها بخوانند. آن‌جا مائی و منی نیست. همه استادند. زیاد حرف نزن. چاق سلامتی کن. دستمالت را درآر که اگه مفشان درآمد بگیری. به قدرت خدا به یکی دو روز نمی‌خورد. دیوانت پشت ویترین‌ها خواهد بود. این را از من داشته باش. اگر هم روزی هنرت را از دست دادی سعی کن قیافه‌ی حق به‌جانب و دوستان کارسازت را از دست ندهی. خدای ادب همیشه با تو

    ۳۵/۹/۷
    تهران

    از بازمانده‌های غریبی آشنا- بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴