«رفت و برگشت»-خلیل پاک‌نیا

باران در ده بخش - سیما مقدم
اگر بخواهی هوایی و ارزان سفر کنی می‌بینی فاصله دو نقطه یک خط راست نیست، چهار هزار کرون است. باید چند بار هواپیما عوض کنی سالن‌های انتظار را وجب کنی. می‌نشیند در کافه تریایی قهوه‌ای می‌نوشد. پشت پنجره‌های پانوراما، نشست و پرواز پرنده‌ها را می‌بیند. بعد انتظاریون را دید می‌زند. بیشتر آن‌ها سرگرم موبایل‌ها، آی پدها هستند. چند نفری سر به هوا سقف را می‌شکافند. عده‌ای هم با چهره‌های استاندبای انگار بین غریبه‌ها دنبال آشنایی می‌گردند. شاید دارند به مکان‌هایی که پشت سر گذاشته‌اند، به مقصدهایی که پیش روی دارند فکر می‌کنند. انگلیسی زبان‌ها وقت‌کشی -کیل د تایم- می‌کنند سوئدی وقت گذرانی-دریوا تیدن- می‌کند. ایرانی هر دو را می‌کند.
انگار در وضعیت اضطراری یا در مه صبح گاهی گیرکرده‌اند و منتظرند تمام شود تا پیش روی را ببینند. پناهندهٔ این فضای‌های خالی-غیر شخصی احساس می‌کند وارد سرزمین هیج کس شده است. جیب و کیفش را خالی می‌کند، با احساس بی‌وزنی از کنترل امنیتی می‌گذرد گیت‌ها را دور می‌زند تا گمشده را پیدا کند. وقت‌گذرانی در فروشگاه‌ها هم مالیات ندارد تازه ممکن است شانس بیاورد با شکلات حراجی دهنی شیرین کند.
اما این وضعیت اضطراری فقط خاص فرودگاه‌ها نیست. در ایستگاه‌ها، سکوها، قرار ملاقات‌ها وقتی اتوبوس، مترو یا رفیقی نازنینی دیر می‌رسد، صف خرید خیلی آهسته پیش می‌رود. احساس می‌کنی وسط «دوربین مخفی» ها گیر افتاده‌ای، ناگهان همه آی پدها، موبایل‌ها، چیزهایشان را در می‌آورند، دستمالی می‌کنند یا به آن خیره می‌شوند تا»آپ تو دیت» شوند
این دوست یونانی می‌گوید انگار هنر انتظار کشیدن رو به نابودی است»رواقیون» ما در این مواقع مثل آدم یک گوشه می‌نشستند سرخودشان را گرم می‌کردند و کاری به کار آی پد و مافی‌ها نداشتند. حالا همه «مشّایی»شده‌اند هی بحث می‌کنند، به کار همه آدم‌ها و عالم‌ها کار دارند، همه جا کامنت می‌گذارند.
اصلاً پشت سر این انتظارها، زمان دیگری هم هست؟ اگر رواقیون ما بودند دراین لحظات انتظار احتمالاً گوش تیز یا چشم باز می‌کردند تا ببیند دور و بر آدم‌ها یا درون آن‌ها چه می‌گذرد. این لحظات مثل فضاهای بازی است که هنگام قدم زدن در جنگل ناگهان جلوی پای ما سبزمی‌شود و در هیچ نقشه‌ای نامی از آن‌ها نیست.

آلفردو-خلیل پاک‌نیا

Alfred Nobels Allé

چند سالی هر روز صبح‌ها در ایستگاهِ دانشکده از قطار پیاده می‌شد. از کنار تیمارستان و پرستار‌ها می‌گذشت. پیاده روِ خیابانی که از وسط جنگل می‌گذشت را پشت سر می‌گذاشت و یک راست به سر کار می‌رفت تا پشت میز‌ش بنشیند و پروانه‌ها را بشمارد. یک روز دید باید راهش را کج کند. داشتند سمت چپ پیاده رو، روی تپهٔ وسط جنگل زندان می‌ساختند. یک سالی و اندی طول کشید تا دیوار بتونی ۶ متری بالا رفت، ۷۰۰ متری وسط جنگل دور زند تا دوباره راهش راست شد. حالا هرروز صبح که از کنار زندان می‌گذشت به دلیل نامعلومی سرش را بالا می‌گرفت تا میله‌های پنجرهِ سلول‌ها را ببیند و سعی می‌کرد زندگی آن طرف دیوار را تصور کند. ساختمان زندان از بیرون زیبا و آفتاب گیربود اما آن‌ها که درون ساختمان بودند احتمالا رابطهٔ پیچیده تری با معماری داشتند.

این پیاده روی صبحگاهی هر روز یادآور مرز میان آزادی و اسارت بود. وقتی آدم در دمکراسی زندگی می‌کند خیلی راحت از یاد می‌برد که آدم‌ها در طول تاریخ به چه دلایلی به زندان افتاده‌اند و هنوز هم می‌افتند. چندی پیش آلفردو دوست اروگوئه‌ای تعریف می‌کرد که پدرش در اواسط دههٔ ۷۰ – دوران حکومت نظامی- چندین سال را در زندان معروف «لیبرتات» گذرانده بود. زندان در نزدیکی دهکدهٔ «لیبرتات» قرار داشت و طنز روزگار نام «آزادی» به آن داده بود.. یک روز موقع نهار از کیفش چیزی در آورد و روی میز گذاشت. تکه استخوانی صاف و نسبتا بلند به عرص چند سانتی متر که احتمالا از سوپ نهاری جان سالم به در برده بود. پدرش با واکس با خطوطی ساده، نازک و سیاه، سلول را کشیده بود. یک میز‌، روی میز یک پاکت سیگار و یک کتاب و در پس زمینه، سایه روشنِ آزادی روی میله‌های ‌ پنجره افتاده بود. چند ثانیه‌ای این تکه استخوان کف دستم سنگینی می‌کرد. بعد به یاد چیزهایی افتادم که در زندان می‌ساختند. شعرهایی با کمترین کلمات تا بتوانند راحت به خاطر بسپارند یا روی تکهٔ کوچک کاغذ سیگار یادداشت کنند. یا همین تکه استخوان که دهه‌ها را پشت سر گذاشت بر فراز اقیانوس اطلس پروازکرد و کف دستم قرار گرفت.

شاید زندان برای کسی که گرفتار آن نشده یا آشنایی،خویشاوندی آنجا نداشته، جای خیلی دوری باشد اما در چشم اندازی وسیع‌تر هیچکس نمی‌تواند مسلم فرض کند که هرگز گرفتار آن نمی‌شود. به نظر می‌رسد این آزادی است که موقتی است حتی اگر اینجا و اکنون برای ما بدیهی باشد. شاید به همین خاطر هر روز صبح وقتی از کنار زندان رد می‌شد برای چند ثانیه می‌رفت آن طرف دیوار و خیال می‌کرد مهم نیست ما کی هستیم و کجا، همه گاهی از کنار زندان رد می‌شویم.

«پاس‌ها از شب گذشته است»- خلیل پاک نیا

grand hotel
هنوز چند نفری پراکنده، این گوشه و آن گوشه در لابی هتل نشسته‌اند می‌نوشند و گپ می‌زنند. مرد میان سالی کنار میز ما نشسته است. واکینگ هیکل با پیشانی بلند. کُت و شلواری شیک دارد. ته لیوان ویسکی روی میز جلوی اوست. اگر چانه‌اش دراز‌تر بود می‌شد گفت شبیه «پیتر استورمارهٔ» خودمان است. لیوان را با ظرافت بالا می‌برد. شاید لیوان‌های آخر را می‌نوشد تا بلند شود و به اتاقش برود. پا‌هایش را دراز کرده، پیداست عادت دارد جای دیگران را اشغال کند. احتمالا همیشه با فرست کلاس سفر می‌کند.
یکی از گارسون‌ها به طرف میز او می‌آید. دختری هیجده بیست ساله با قیافه‌ای معمولی اما دوست داشتنی. تعجب می‌کنم چرا اینقدر نزدیک مرد ایستاده است. جملاتی به انگلیسی رد و بدل می‌شود اما صدای موزیک نمی‌گذارد درست بشنوم.
استور ماره با ته لهجه هلندی یا آلمانی می‌گوید:
– آی ویل پی یو وری وری ول
تاکید خاصی می‌کند روی کلمه «وری» که هم نگران کننده است و هم اطمینان بخش. احتمالا ادامه صحبت است
-نمی‌توانیم جای دیگری برویم؟
دختر خانم از میز دور می‌شود انگار «پیتر استورماره» را نادیده می‌گیرد می‌رود پشت پیشخوان و با همکارانش پچ پچ می‌کند. به نظر می‌رسد هنوز پیش خانواده زندگی می‌کند. بعد از چند لحظه به سر میز «استورماره» برمی‌گردد. مرد میان سال پیشنهادش را تکرار می‌کند:
– آیم اِ وری وری ریچ مَن.
– یس آ ناو
حالا صدایش گرفته‌تر است کمی مست است شاید. اما با ملاحظه حرف می‌زند. از همسرش می‌گوید که چقدر خوب و مهربان است و ادامه می‌داد «اما همه چیز بی‌معناست. دلم می‌خواهد احساس….» بقیه جمله در موزیک جینگل بلز محو می‌شود. نمی‌شنوم دخترخانم چه می‌گوید اما دارد دقیق به مرد گوش می‌کند.
– دیس ایز وری کومپلیکیتد.
این آخرین جمله‌ای است که می‌شنوم پیش آنکه صورت حساب را بپردازم و بیرون بزنم
.
تا «گونگزتردگوردن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو راه زیادی نیست. در ورودی مترو هم مرد میان سالی نشسته است انگار دو سه تا ژاکت زیر این کاپشن رنگ و رو رفته پوشیده، چون سرش به نیمه تنه‌اش نمی‌خورد عصایش را جا به جا می‌کند بعد دستش را دراز می‌کند. حالتی در چهره‌اش هست که ناخودآگاه سلام می‌کنم
انگار در لباس مبدل است. روی کیسه‌های گدایش نوشته «من مالک فروشگاه‌های تعاونی هستم». موهای بلندش، از زیر کلاه سرخ بابانوئل پریشان روی پیشانی افتاده است چشم‌های کم و بیش ماتش ما را دنبال می‌کند انگار می‌خواهد مخفیانه به قصر باز گردد تا از ربایندگان پنولوپه انتقام بگیرد اما تا آن وقت در پناه عصایش سکه‌ای از مست‌های آخرشب طلب می‌کند.

آتنا و عصای جادویش کجاست تا طراوت جوانی را به او باز گرداند. کجاست او تا بر فراز دریا‌ها پرواز کند و نیروی مبارزه را به او باز گرداند، تا همه چیز را دوباره سر جای اولش باز گرداند.

ثانویه و اولیه-خلیل پاک‌نیا

Khalil Paknia

گارسون که آمد طرف میز‌، پیرمرد همانطور که داشت هامبرگر نیمه پزِ خون آلود را می‌برید نمی‌دانم آبجوی چندم را سفارش داد و با لهجهٔ غلیظ گوتنبرگی به گپ زدن با رفیقش ادامه داد. تاکید روی حرف آخر کلمات، آهنگ خاصی به جملات می‌داد و حواس آدم را جمع می‌کرد. نمی‌شد نشنید، به رفیقش می‌گفت ببین: «ما قوانین را وضع می‌کنیم تا اجتماع از هم نپاشد، این اصل اولیه تمدن است. اما به این معنا نیست که همه طرفدار قانون هستند، آن هم نه همهٔ قوانین، آن هم نه یک شکل. این قوانین نوعی توافق اجتماعی است بعد می‌رسیم به اصل ثانویه تمدن یعنی وجدان فردی که مقدم بر قانون است. گاهی وجدان دستور خلاف قانون صادر می‌کند خُب باید اطاعت کنیم اما در عین حال بپذیریم که قانون را شکسته‌ایم و اصل اولیه می‌گوید باید مجازات شویم، عالی است، قبول می‌کنیم و گرنه اجتماع از هم می‌پاشد. مجازات دریک اجتماع سالم، بهایی‌ است که آدمی می‌پردازد چون حرف وجدانش را بیشتر از قانون قبول دارد، اینطور نیست؟» به اینجا که رسید بلند شدم رفتم بیرون سیگاری دود کنم. وقتی برگشتم پیرمرد داشت تکهٔ آخر هامبرگر را به چنگال می‌کشید، پرسید هوایی تازه کردی نه؟ گفتم هم آره هم نه، راستش رفتم تابلوی دم در را نگاه کنم چون حرف‌های شما حواسم را پرت کرد ،گفتم شاید کافه را اشتباهی آمده‌ام. خندید و جمله‌ای گفت شبیه ضرب المثل‌های خودمون: «همانطوری که با خوردن گوشت گاو، آدم گاو نمی‌شود با خواندن کتاب هم عاقل‌تر نمی‌شود». دیده بود وقتی رفتم بیرون سیگار بکشم کتابم را روی میز جا گذاشتم.

پنجره-خلیل پاک‌نیا

Window

Window

همین طور که کنار پنجره نشسته است به ساعت‌ها، اتاق‌ها، پنجره‌های مختلفی که کنارش نشسته است فکر می‌کند. همیشه کنار پنجره‌ها و کم و بیش همین فنجان قهوه‌ها که پُر و خالی می‌شوند.

بعد به بیرون نگاه می‌کند. همیشه‌‌‌‌ همان و همیشه تازه. پنجرهٔ درون که به صفحهٔ کاعذ یا مانتیور باز می‌شود و پنجره واقعی، همدمی شفاف و خاموش، که به بیرون باز می‌شود. پنجره‌ای که او را به دنیای دیگری وصل می‌کند، از دنیای دیگری جدا می‌کند.

حالا به خیابان نگاه می‌کند. ‌گاه پُر رفت و آمد،‌گاه متروک .آدم‌هایی که از پیاده رو‌ها می‌گذرند در افکار خود فرو رفته‌اند و تقریبا هیچ کس به بالا، به پنجره‌‌ها نگاه نمی‌کند. چه رسد به این پنجره.

حالا مرد عینکی را می‌بیند که با چوب زیر بغل در پیاده رو راه می‌رود. باید ۶۰ سالی داشته باشد آهسته و با احتیاط قدم بر می‌دارد. به نظر می‌رسد هنوز عادت ندارد به کمک این چوب راه برود. شاید اولین روزش باشد.

هم زمان که دارد فکر می‌کند چه اتفاقی برای این آدم افتاده است مرد عینکی چوب زیر بغل را جا به جا می‌کند انگار می‌خواهد بپرد، از پنجره‌ای به پنجره‌ای دیگر وارد شود. حالا به زمین خوردن، شکستگی استخوان، گچ گرفتگی‌ پای مرد عینکی، فکر می‌کند و انگار این خود اوست که دارد با چوب زیر بغل راه می‌رود.
او را می‌بیند که در راهِ خانه است در را باز می‌کند چوب زیر بغل را در راهرو می‌گذارد پشت میز آشپزخانه می‌نشیند تا خستگی پیاده روی را از تن به در کند و از پنجره، بیرون را نگاه کند شاید کسی را بیند که در پیاده رو قدم می‌زند و برای چند لحظه‌ای دنیا می‌شود همین پنجره‌ها و آدم‌ها.
پنجره‌ها، ادم‌ها و چوب‌های زیر بغل.

بعد از همین پنجره، ادامه را می‌بیند، تابلو‌های روی دیوار راهرو را، نوری که به اتاق پذیرایی می‌تابد. نیمه‌های پنهان را می‌بیند، پیرمرد را جوان و جوان را پیر می‌بیند. غمگین را خوشحال و خوشحال را غمگین می‌بیند. آدمِ سرحال را بیمار و برعکس…

شاید فصل مشترک همه داستان‌های آدمی همین دیدار‌ها باشد. جایی که آشنا‌ها و غریبه‌ها همدیگر را می‌بینند. چوب زیر بغل دیگران برای چند لحظه مالِ من یا شما می‌شود. بعد از پشت میز بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند و باد‌های آخر پاییز همراه با باران چهره‌اش را خیس می‌کند.

مترو – خلیل پاک‌نیا

شب‌های یکشنبه معمولا مترو زیاد شلوغ نیست ولی امشب مثل همیشه نیست. تظاهرات به حمایت از کسانی که در حمله راستها در مالمو زخمی شده‌اند، پایان یافته و جمعیت به طرف «اسلوسن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو در حرکت‌اند. در واگن ها جای نشستن نیست.
ظاهرا وقتی سوار مترو می‌شویم در مکانی عمومی هستیم اما انگار بیشتر افراد جای دیگری هستند. یکی دارد با حرارت با دوستش با عشقش صحبت می‌کند. یکی انگار هنوز توی شرکت است، دارد خرید و فروش می‌کند، یکی فیس بوکش را به روز می‌کند. پیامی کوتاه می‌فرستد، یکی موسیقی گوش می‌کند، تکه فیلمی می‌بیند، روی مسابقه ای شرط بندی می‌کند. دروغ چرا، یکی دو نفر هنوز هم از این هوشمند به عنوان تلفن استفاده می‌کنند و آن وقت، جسته و گریخته، جزئیات گفتگوی اداری یا قرار و مدارهای خصوصی را می‌شنوی.

انگار بیشتر افراد پنبه در گوش کرده‌اند. پنبه‌هایی که هرچه زمان می‌گذرد سخت تر می‌شوند، گوشی‌های ریز و رنگارنگ که نمی‌گذارد صدای دیگران را بشنویم، صداهای دور و بر ما. صدای معتاد شفایافته‌ای که با کارت شناسایی روی سینه‌اش سعی می‌کند مجلهٔ «حال و روز ما- استکهلم» را بفروشد. صدای گداهای رومانیایی که از»سون الون» فقط همین لیوان خالی قهوه نصیبش شده تا آنرا بچرخاند شاید صدای افتادن سکه‌ای را بشنود. صداهایی که همراه باد در ایستگاه‌ها سوار و پیاده می‌شون ، چهره هایی که همراه باران به پنجره ها می‌خورند. بیشتر نگاه ها خیره به صفحه موبیل هاست، میدان دیدی محدود. دیدگاهی به تنگی قاب همین هوشمند نرم و حرف شنو که اسیر چرخش دست‌ها و انگشت‌های روزگار است.

رسیدیم، این هم ایستگاه تو، پیاده می‌شویم. خانمی که فریب هوای نیمه بهاری این روزها را خورده، با گلدان کوچکی در این دست و روشنایی موبیل در آن دست، در نیمهٔ تاریک این تکه راه جنگلی، بی خیال ما، خرامان خرامان می‌رود . می‌گویم نگاه کن، یاد «نوستالژیا»ی تارکوفسکی نمی‌افتی، وقتی طرف، شمع روشن در دست، در استخر نیمه پر، راه می‌رود و به دیوانهٔ توی فیلم، قول داده تا آخر خط، شمع خاموش نشود و گرنه دنیای زیر و رو می‌شود.

دفتر تقویم- خلیل پاک‌نیا

دفتر تقویم یکی دو هفته پیش در تابلوی اعلانات مجموعه‌ای که در آن زندگی می‌کند اطاعیه‌ای دید. قرار بود شنبه بازاری برپا شود و برای سفرتابستانی جوانان محله پول جمع کنند. از ساکنین محل خواسته شده بود در انباری‌های منزلشان بگردند و وسایلی را که دیگر لازم ندارند، برای فروش به مسئول شنبه بازار تحویل دهند. دید به این بهانه می‌تواند انباری را هم مرتب کند.
در کارتن اسباب بازی‌های قدیمی، آمبولانسی پیدا کرد. آن را برداشت. بدنهٔ آن زنگ زده بود. چند جا، رنگ‌ها کنده شده بود، درِ طرف راننده بسته نمی‌شد، روی سقفش جای آژیر خالی بود. یادش افتاد به زمانی که در محوطه شن بازی کودکان ویراژ می‌داد، یا آژیرکشان از این طرف اتاق به آن طرف می‌رفت. دید نه، این آمبولانس دیگر نمی‌تواند برای نجات کسی بشتابد. اما وقتی آن را روی زمین گذاشت دید چهارچرخش سالم است غژغژی می‌کند ولی‌‌ هنوز‌‌ همان طور با در باز می‌تواند بچرخد. فکر کرد سی سالی می‌شود که کسی به آن دست نزده است، تمام این مدت در تاریکی در انتظار این بوده که کسی او را به بازی بگیرد. با لمس فلز سرد در دستش انگار برای چند لحظه زمان ایستاد و آمبولانس او را به چهار سالگی‌اش برگرداند.
آدمی گذشت زمان را اغلب به طور غیرمستقیم می‌بیند، در اطرافیان خود، در اشیای پیرامون و نه در چهره خودش. تغییراتی که روزانه جلوی آینه رخ می‌دهد اغلب چنان لغزنده و آرام است که آن را نمی‌بینیم، درعوض این تغییرات را در دیگران می‌بینیم، در کم‌پشت شدن موی دوستی که چند سالی است او را ندیده‌ایم. بریدهٔ روزنامه‌ها وقتی کارتن‌های انباری را جا به جا می‌کنیم، در مجلاتی که هم سن وسال خود ما هستند ولی رنگ و رویشان رفته، زرد شده‌اند مثل شمایل جا مانده از مقدسین وقتی از موزه‌ها دیدار می‌کنیم.
دفتر تقویم را ورق می‌زند. جشن تولد‌ها را می‌بیند مناسبت‌ها را. نیمه شبِ شنبه، هشت فوریه در چهل سالگی خوابیده و یکشنبه صبح در پنجاه سالگی بیدار شده است. این طور نیست که در این مدت اتفاقی نیفتاده باشد. می‌بیند روز‌ها، ورق‌های تقویم سر جای خودشان هستند و در تمام این مدت وجود داشته است با این وجود از خود می‌پرسد چه بلایی سر بعضی روز‌ها آمده است، کجا رفته‌اند. یاد حقه باز‌ها می‌افتد که در پس کوچه های پایتخت‌های اروپایی، تاس یا توپ کوچکی را زیر لیوانی این دست و آن دست می‌کنند و هر چقدر هم با دقت حرکت دست‌ها و توپ یا تاس را دنبال کنی باز سرت کلاه می‌رود و توپ یا تاس ناپدید می‌شود. وقتی آمبولانس را برداشت فکر کرد شاید او هم یکی از این حقه‌های خیابانی است که دور از چشم ما مثل آدم‌ها بزرگ می‌شود به وسایل و دستگاه‌های گوناگونی مجهز می‌شود، آمبولانس واقعی می‌شود سوارش می‌شویم و راه می‌افتد و ما را به جایی که نمی‌دانیم کجاست می‌برد.