یادداشت · خلیل پاک‌نیا

«لرزان بر بند نازک شعبده*»– خلیل پاک نیا

rep1
بزرگ‌تر‌ها هنوز در خلسهٔ شبانه در تخت‌هایشان پیچ و تاب می‌خورند، جوان‌تر‌ها اما زیر آفتاب جزیره بین دو قایق طنابی کشیده‌اند، انگار بازی تازه‌ای کشف کرده‌اند. روی طناب ادا و اطوار در می‌آورند و یکی پس از دیگری به آغوش دریا پرتاب می‌شوند، فریاد خنده‌ها. تنها چیزی که برایشان مهم نیست حفظ تعادل است.
او ناظر است فقط، روی صندلی تاشو لم داده تا آفتاب بگیرد ولی آفتاب او را می‌گیرد، سرش را گرم می‌کند تا خیال کند هر آدمی هم در واقع روی بند راه می‌رود. آرزو دارد بی‌همتا باشد اما بی‌همتابودن خطرناک است چون هنجارهای موجود را نقض می‌کند، آن‌وقت است که بند یا طناب تاب برمی دارد، آدمی فرو می‌افتد.

* سطری از شعر «محمود داوودی»

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

«سیزیف» در تعطیلات- خلیل پاک نیا

glimt-sisyphus-hey2
دارند سفره عصرانه را جمع می‌کنند اما نوشیدن کم و بیش ادامه دارد. دو سه شب اول تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار همین «کار نکردن» است. یکی کنار ساحل نشسته، غرق در امواج «اسپوتی فای» آواز پری‌های دریایی را می‌شنود، لاف می‌زند، همه گیسوان را طلایی و همه آبی‌ها را بلور می‌بیند، دیگری درحلقه چند یار وفادار در عرشه کشتی ایستاده، خیال می‌کند اولیس است، شاد و شنگول برای دیگران دست تکان می‌دهد، احتمالا دارد در افق «پنه لوپه» را می‌بیند. آن دیگری، با صندوق یخی نوشابه‌ها روی کولش از راه می‌رسد، کلاه حصیری‌اش را راست می‌کند و کشتی‌های اقیانوس‌پیما را صخره‌های سفید سر به فلک کشیده می‌بیند و احتمالا خودش را هرکول.
نوشیدن شبانه و رویاهای روزانه کم و بیش ادامه دارد اما بعد از یکی دو هفته، تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار «کارنکردن» نیست. همه دنبال چیز دیگری می‌گردند. یکی پری‌های «اسپوتی فای» را به حال خود‌‌ رها می‌کند، می‌رود تا در همهمهٔ کافه‌های شهر شریک شود، اولیس و یارانش سبد‌ها را بر می‌دارند می‌روند قارچ و توت فرنگی وحشی جمع کنند. هرکول هم، قوطی‌های رنگ را برداشته، دارد قایق‌ها را جلا می‌دهد.
گمانم کنم اگر «سیزیف» هم پنج هفته‌ای مرخصی سالیانه داشت یا می‌توانست در فواصل غلتاندن تخت سنگ خدایان، گاهی گاهی بنشیند و چپقش را چاق کند می‌توانست احساس خوشبختی بکند. البته به روایتی خدایان فراموش می‌کنند که تخته سنگ‌ها به مرور زمان سائیده می‌شوند، سنگ ریزه می‌شوند و «سیزیف»‌های حاضر آن‌ها را درجیب‌هایشان می‌گذارند و همراه با کارت‌های بی‌اعتباری و قرص‌های آرامش بخش هر روز با آسانسور به طبقه بیست و چندم دفتر کارشان می‌روند و در قله کیفرگاه، پشت می‌زشان می‌نشینند و عصر‌ها به پایین دره می‌غلتند در مبل‌ها و تخت‌هایشان.
یادداشت · خلیل پاک‌نیا

پناهنده در قلمرو کلمات-خلیل پاک نیا

mohamad
خواننده در خلوت خود در سرنوشت دیگران شریک است. خلوتی که حد و مرز ندارد، با این وجود او امنیت کامل دارد. خواننده در این قلمرو از هفت دولت آزاد است. هر کس که بخواهد می‌تواند این‌جا پناهنده شود. مرزهای آن انعطاف‌پذیر است. در این قلمرو گذشته همیشه جلوی چشم ماست، بر خلاف زندگی واقعی، هیچ وقت به سرعت نمی‌گذرد. به نظر می‌رسد آینده مشخص است و حال، هرگز فقط یک لحظه نیست. انگار این سه بعد زمانی همراه با هم بعد چهارمی را می‌سازند که بعد خود ماست. یک فرجه زمانی که در دسترس ماست. شاید مهلتی کشنده مثل انتظار زیر اعدامی‌ها، مهلتی که شهرزاد خواست و گرفتُ وقتی شب از پی شب توانست آن‌چه را که در پیش رو است به عقب بیندازد، تا این‌که پیچیدگی اوضاع بیش از حد شد و تضمین‌های معتبر گرفت. پادشاه تسلیم شد. حکم اعدام، حکم ازدواج شد. به این طریق نشان داد که ممکن است با کلمات از دست مرگ هم- که می‌دانیم از آن گریزی نیست- گریخت. نمی‌دانم که امروزه آدم می‌تواند به این پایان خوش اعتماد کند یا نه، چرا که در واقعیت این فرجه زمانی با برزخ هم قابل قیاس نیست.
این‌جا اصطلاح مقامات دولتی شهر برای این برزخ «انباری» است. انباری در فرودگاه آرلاندا بین دو انباربزرگ شرکت‌های باربری و شرکت‌های تهیه مواد غذایی، جایی که پناهنده‌ها «نگهداری» می‌شوند. در انتظار اینکه به «وطن» برگردند. ‌‌‌ همان کلمات که این بار بزک شده‌اند. نگهداری، بازگشت، وطن. چرا که در واقع به محض ورود به این انباری چیزی در انتظار پناهنده نیست جز اخراج. بازگشت؛ این دلتنگی خانه و کاشانه، این غم غربت، این شالودهٔ سنت حماسی به مجازات تبدیل می‌شود. انگار چیزی هست که بتوان به آن بازگشت. چون اگر وطنی وجود داشته باشد حداقل شرط این است که بتواند از شهروندانش حمایت کند.

رویای آواره‌ای با کتاب سارتر

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

حال ماضی- خلیل پاک‌نیا

Gurf-Morlix-Finds-the-Present-Tense
کسی که اخبار جاری را دنبال می‌کند، در زمان حال زندگی نمی‌کند. این‌که بخواهیم مدام به روز باشیم، تلاش بیهوده‌ای است. لحظهٔ حوادث به سرعت سپری می‌شود؛، چشم که می‌بندیم حال شده گذشتهٔ نزدیک، و چشم که باز می‌کنیم گذشتهٔ دور. رازهای کوچک و بزرگ اما در زمان‌های سپری‌شده پنهان است. شاید تحقیق در باره آن‌ها ارزش خبری هم داشته باشد اما آن‌ها به طور کلی جاذبه خبری خود را از دست داده‌اند. فقط آزادی هنری و کنج‌کاوی علمی می‌تواند این راز‌ها را از اعماق آب‌های ساکن به سطح امواج جاری بیاورد. اشتیاق شدید به دانستن آن‌چه که در لحظه حاضر رخ می‌دهد و ارزش دانستن دارد، نه عملی است و نه اصولی. اشتیاقی است که هرگز برآورده نمی‌شود. این تناقص اخبار جاری است. کسی که تلاش کند همیشه به روز باشد، در یک چشم به هم زدن به گذشته پرتاب می‌شود، کهنه می‌شود.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

مثل مداد- خلیل پاک‌نیا

penna
لای یکی از صفحه‌ها، برگ یادداشتی است به همراه مدادی که نیمه پاکنی به سر دارد. رنگ و روی هر دو زرد شده اما ترکیب خود را حفظ کرده‌اند، مثل مومیایی. سطر‌ها را می‌بینی هرچند ناخوانا. یکی دو جا را پاک کرده است اما هنوز ردی مبهم باقی است. خوبی مداد همین است، همیشه می‌توانید هرچه را که می‌خواهید پاک کنید اما ردی محونشدنی باقی می‌ماند. تقریبا مثل بعضی وقت‌ها که دیگر نمی‌توانیم چیزی را به یاد بیاوریم ولی می‌دانیم که چیزی را از یاد برده‌ایم، سایهٔ نوشته‌ها پیداست. نوشتن نام دیگر فراموشی است. عرصه‌ای خاکستری تقریبا شبیه لحظات پیش از به خواب‌رفتن که مثل اسفنجی شب را جذب می‌کند تا آرام بگیریم. مثل وقتی که گیج در شهری غریب می‌چرخیم اما به جای ترس نوعی آرامش احساس می‌کنیم. مداد هم مثل آدمی عمر محدودی دارد.
البته بعضی‌ها خودنویس‌اند، مدام پر و خالی می‌شوند

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

فضای عمومی- خلیل پاک‌نیا

Allاتفاق می‌افتد همان‌طور که در مترو نشسته است ناگهان با حسی گنگ از جا می‌پرد، انگار چیزی را جا گذاشته است، در واگنی که باشتاب می‌گذرد. کیف پولم، تلفنم، کتابم. یک شیی که او را به این جهان وصل می‌کند. در این جهان پا برجا نگه می‌دارد. برای لحظه‌ای نمی‌داند کجاست یا به کجا می‌رود. حس می‌کند باید کسی خواسته باشد که او الان این‌جا باشد ولی این‌طور نیست. خود اوست که جا گذاشته‌شده است، فراموش شده‌است.
برای خلاصی از این حالت که مو بر تن آدمی سیخ می‌کند دست به دامن آن «داس مان- Das Man» معروف می‌شود: «هستی دارد از خودش فرار می‌کند» تا ناخواسته هم‌رنگ جماعت شود. عین دیگران خوش و بش کند، عین دیگران این یا آن فیلم را ببیند، این یا آن لباس را بپوشد، در این یا آن ایستگاه پیاده شود. آدمی که دیگر خودش نیست بلکه یکی از دیگران است، به فضاهای عمومی پناه می‌برد.
امنیت فضای عمومی روزمره باعث می‌شود تا مثل خانه خودمان احساس راحتی کنیم و به این طریق از دست این‌که به حال خود‌‌‌‌ رها شده‌ایم، جا گذاشته شده‌ایم، خلاص شویم. وای به حال وقتی که این فضا در دسترس نباشد. وقتی که اضطراب سر می‌رسد و جهان ترسناک و غریب می‌شود. انگار اولین بار است که این آدم‌ها، این مکان‌ها را می‌بینی، خانه‌ات به اتاق هتلی گمنام تبدیل می‌شود. جهان هنور سر جای خود هست ولی به نظر می‌رسد ارتباطی با تو ندارد. ظهور این اضطراب در جایی که خانه و کاشانه ماست اعتراف تکان دهنده‌ای است بر این‌که ما مسافر این جهان هستیم.
شاید علاقه‌ ما به فضای‌های هم‌گون و هم‌شکل، مکان‌هایی که هرکدام دردی را دوا می‌کنند ولی هیچ‌کدام کاراکتر‌ خاصی ندارند از همین اضطراب آب بخورد. فرودگاه‌ها، بارهتل‌ها، مراکز بزرگ خرید…،

نقد · خلیل پاک‌نیا · سوتلانا الکسیویچ

نیم نگاهی به رمان «دستِ دوم فروشیِ زمان»: خلیل پاک‌نیا

دستِ دوم فروشیِ زمان: سوتلانا الکسیویچ

Secondhand Time: Svetlana Alexievich

tiden-second-hand-

» من می‌نویسم، دانه‌ها را یکی یکی از زبان این و آن می‌گیرم، ذره ذره جمع می‌کنم کنار هم می‌چینم حال و روز سوسیالیسم را بازنویسی می‌کنم. اما پرسش‌های من به سوسیالیسم ربطی ندارد. من از عشق، حسادت، دوران کودکی و سال خوردگی، موسیقی، رقص‌ها، مدل‌های مو، و… هزاران جزییات زندگی که حالا از رونق افتاده است می‌نویسم. این تنها راهی است که بتوانم فاجعه را در قالب زندگی روزمره آدم‌ها به روی صحنه بیاورم و تلاش کنم چیزی بگویم، از چیزی سر در بیاورم…»

-خانم الکسیویچ در جستجوی زمان از دست رفته نیست، اما برای پی بردن به زمانی که مستعمل شده است در آشپزخانه دور میز غداخوری، در جشن‌ها و مهمانی‌ها، کنار کیوسک‌های سوسیس و آبجو فروشی، تظاهرات‌ها، انجمن‌های خانه و مدرسه،اتحادیه‌ها، کنار مردم می‌نشیند، ضبط صوتش را روشن می‌کند تا خاطرات از رنگ و رو افتاده مردم را ذره ذره جمع آوری کند. بعد بیست سال بنشیند این را در ۶۵۰ صفحه باز نویسی کند.

-اطلاعات مجانی نمی‌دهد، محیط داستان را توصیف نمی‌کند، پُرتره نمی‌کشد، نام، حرفه و سن افراد را می‌گوید بعد فقط صدا‌ها را می‌شنویم. داستان‌های بیرحمانه‌ای از زندگی روزمره آدم‌ها، از دوران تاریخیِ ستمگری که هنوز ادامه دارد. از قحط سالی می‌گوید، وقتی مردم برگ و پوست درختان را می‌خوردند حتی آسفالت می‌خوردند «خیلی‌ها مُردند، روده‌ها به هم می‌چسبید»

– صدای یک زندانی عادی را می‌شویم می‌گوید: «چقدر خوشبختم که شما کمونیست‌ها هم عین من اینجا زندانی هستید و درست مثل من نمی‌دانید چرا و به چه دلیل. دیگری می‌گوید: « آن‌ها که پنج یا شش سال زندانی داشتتند گاهی از خانه و زندگی اشان حرف می‌زدند اما آن‌ها که ده یا پانزده سال زندان داشتند کاملا ساکت بودند. کودکانی که در اردوگاه به دنیا می‌آمدند از پدر ومادر‌ها جدا می‌شدند، به پرورشگاه سپرده می‌شدند، جایی که آزار و اذیت خوراک روزانه بود و می‌شنیدند که پدر و مادراشان دشمنان خلق‌اند »

– بعد از فروپاشی شوروی در عرض یکی دوسال اوضاع عوض می‌شود

یکی از این صدا‌ها. «.. سال ۱۹۹۱ مادرم به خاطر عفونت شدید ریه‌ها در بیمارستان بستری بود. وقتی به خانه برگشت یک ریز حرف می‌زد. شب و روز مردم، همسایه‌ها دورش جمع می‌شدند تا از استالین، قتل کیروکف، بوخارین بشنوند،انگار مادرم قهرمان ملی است. دورانی بود که مردم دوست داشتند افرادی چشم و گوششان را باز کنند. تازگی‌ها باز هم مادرم در بیمارستان بستری شد، فقط پنج سال گذشته بود، اما حالا او تمام وقت ساکت بود، نقش‌ها عوض شده بود. این بار همسر یک سرمایه دار موفق نقش قهرمان ملی را بازی می‌کرد. همه مات و حیران پای حرف‌های او می‌نشستند. از خرید‌هایش می‌گفت، انگشتری‌های چنین و چنانِ چندین قیراتی، گوشواره‌ها، گردن بند‌های طلا… هیچ حرفی از گولاگ یا خبرهای ناگوار در کار نبود. گذشته گذشته است چرا حالا باید سر داستان‌های قدیمی جر و بحث کنیم؟

-روشنفکران فقیر جعبه‌های خالی همبرگ‌های مک‌دونالد را همچون مدال افتخار در قفسهٔ کتابخانه‌ها گذاشته بودند. نمی‌دانستند مدت هاست نسل جدیدی از سرمایه داران مافیایی آن‌ها را پشت سر گذاشته اند. دهه‌ها بود که دور میز آشپزخانه می‌نشستند و بحث می‌کردند باید چکار کنیم و لابه لای حرف‌ها حتی با خبرچین‌ها، شنود‌ها شوخی می‌کردند»رفیق سرهنگ، خوب گوش کن». اما کشف پول و سرمایه مثل بمب اتم بر سرشان خراب شد و تازه فهمیدند که ایده‌ای ندارند. «سال‌های فقط نشستیم و حرف زدیم.»

– بعد خیابان‌ها پُرشد از سالن‌های پرورش اندام، جنایتکاران سابق، لباس‌های ورزشی پوشیدند. همان‌هایی که در اردوگاه‌ها اسرا با جیرهٔ غدایی زندانی‌های بی‌کس و کار تجارت می‌کردند، قدرتی به هم زده بودند. صدای زنی را می‌شنویم که به اردوگاهی که در آن اسیر بوده، برگشته است، می‌بیند آلونک‌ها را خراب کرده اند، کلبه‌های نو نوار تابستانی ساخته اند. اما گاهی هنگام بارندگی، استخوان دست و پایی از خاک بیرون می‌زند بعد می‌شنویم «شاید از گرسنگی دنبال توت فرنگی وحشی می‌گردد.»

– این بار دوربین‌های شبکه‌های تلویزیونی نیستند که از حوادث تاریخی سیاسی، سرکوب‌های استالینی، جنگ، اردوگاه‌های اسرا،، جنگ‌های معاصر چچن و آذربایجان، سرمایه داری مافیایی بعد از ۱۹۸۹، فیلم نشان می‌دهند. این بار آدم‌های تکه پار شده، فرسوده حاضر در همین صحنه‌ها هستند که هر کدام زبان باز می‌کنند و از رنج و درد‌هایشان، عشق، حسادت، امیدها و ناامیدی ها حرف می‌زنند .

خانم الکسویچ همیشه پشت صجنه است و بندرت قضاوت می‌کند اگر هم چیزی بگوید با اما و اگر همراست «بعضی وقت‌ها گمان می‌کنم که درد و رنج مثل پلی نامریی آدم‌ها را به هم وصل می‌کند، بعضی وقت‌ها هم از دل سردی و ناامیدی خیال می‌کنم پلی در کار نیست این مغاکی است سیاه چالی است که آدم‌ها در آن سقوط می‌کنند.»

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

تابلویی در تربلینکا

 

***

شما حالا وارد اردوگاه موقت شده‌اید. از این‌جا به اردوگاه‌های کار حمل خواهید شد. برای پیش‌گیری از  شیوع ‏بیماری‌های مُسری باید لباس‌ها واثاثیه‌ی خود را برای ضد عفونی‌کردن ‏تحویل دهید. پول نقد، ارز خارجی، طلا و جواهرات باید در مقابل دریافت رسید به صندوق‌دار تحویل داده شود. این اشیاء را بعدا می‌توان در مقابل قبض رسید دوباره تحویل گرفت. همه‌ی تازه واردین باید قبل از ادامه‌ی سفر دوش بگیرند.


 

شاید برای شکستن این سکوت وحشتناک. شاید داشتم بلند بلند فکر می‌کردم. شاید این گرمای طاقت ‏فرسا و ممتد نفسم را برید. شاید طنزهای گزنده‌ی خانم راهنما با آن لبخند سرد و دائمی‌اش در طول سه ‏ساعت هم‌نشینی در قطار از کراکوف تا ورشو فریبم داد. با اشاره به تابلو گفتم: من که چیزی جز این کوله پشتی ندارم. این ‏پیراهن و شلوارک نخی گشاد هم  تحویل صندوق‌دار. دم پایی و عینکم را هم می‌دهم. قبض رسید هم نمی‌خواهم. فقط بگذارند قبل ‏از ادامه‌ی سفر دوش بگیرم!‏

با همان لبخند سرد  با نجوا گفت:

هم خیلی دیر رسیده‌ای. هم یادت رفت سمت راست بالای تابلو را درست بخوانی.

نوشته بود: به یهودیان ورشو!


خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا

اُسلو از راه خاوران

do sal pas az enghelab

به یاد «حسن توکل»

احتمالا باید حوالی شهریور ۵۸باشد. عکس‌های اعلامیه‌ها از کشتار قارنا خبر می‌داد اما هنوز نعمتِ جنگ در جنوب و غرب کشور آنقدر گسترده نبود که چفت وبست خلافت اسلامی را سفت کند. دردفتر مرکزی شرکت نفت در تهران یک گروه سه نفره از ژاپنی‌ها و یک گروه شش نفرهٔ کارمند‌های ایرانی در اتاقی نشسته بودند تا در قرارداد‌های نفتی تجدید نظر کنند. « حسن توکل » که حالا در خاوران خوابیده تعریف می‌کرد که ما شش نفر را ظاهرا به خاطر ترکیبی از خوشنامی و تخصص در کارمان از بخش‌های مختلف انتخاب کرده بودند. تعریف می‌کرد که ما شش نفر روزی ده دوازده ساعت قرارداد‌ها را می‌خواندیم و بندهایی را برای تغییر آماده می‌کردیم بعد جلوی ژاپنی‌ها می‌گذاشتیم آن‌ها در‌‌‌ همان اتاق نیم ساعتی با کاغذ‌ها ور می‌رفتند و با اضافه یا کم کردن شرطی در این بند یا آن بند با قرارداد موافقت می‌کردند. بعد ما شش نفر دوباره ساعت‌ها روز‌ها می‌نشستیم ببینیم نتیجه این اضافه کم کردن‌ها چیست و این ماجرا مدتی ادامه داشت…

یکی از این کارمند‌ها که شانس آورده و به جای خاکِ خاوران، جنگل‌های نروژ نصیبش شده تا همسر زیبایش صبحانه را آماده کند دارد داستان قرارداد اُسلو را تعریف می‌کند. می‌گوید اسراییلی‌ها متشکل از نماینده‌های احزاب مختلف با اینکه خودشان کم متخصص ندارند یک پرفسور نروژی کار‌شناس منابع آب در خاورمیانه را هم به عنوان مشاور در گروه مذاکره کننده داشتند. فردی که اصلا به طرح دو دولت جداگانه اعتقادی نداشت و راه حلش برای منطقه یک دولت یا ایالت متحده فلسطین و اسراییل است. اما گروه مذاکره کنندهٔ فلسطینی‌ها عمدتا متشکل بود از وفاداران عرفات، نمی‌دانم چرا یاد مذاکرات خودمان با ژاپنی‌ها افتادم.

۹ اوت  ۲۰۱۴ فیس بوک

یادداشت · آنتون چخوف · خلیل پاک‌نیا · داستان جهان

چاپلین و چخوف

    طوفان خنده‌ها

    مضحکه‌ی غم‌انگیزی روی صحنه است که انگار پایانی ندارد. مهم هم نیست کجا نشسته‌ای و از چه زاویه‌ای نگاه می‌کنی. آدم‌ها اغلب وقتی در موقعیت ناجوری قرار می‌گیرند برای ما خنده‌دار می‌شوند ولی خودشان چه حالی دارند؟ تراژیک، شاید. آدم یاد چاپلین می‌افتد وقتی با سر و وضع یک جنتلمن وارد بانک می‌شود با وقار تمام به طرف گنجه‌ای می‌رود که ظاهرا پول و اسناد بهادار در آن نگهداری می‌شود. آن را باز می‌کند، جارو و سطل آب را برمی‌دارد، پیش‌بندش را می بندد و به نظافت می‌پردازد. نمی‌دانم حال و روز نویسنده‌ای که گنجه‌ی دیگران را باز می‌کند چقدر غم‌انگیز است اما مضحک، شاید.یا دوباره چاپلین را در لباس راننده‌ی آتش‌نشانی ببینید وقتی دیوانه‌وار در خیابان‌های کم عرض می‌راند تا دختر زیبایی را از میان آتش نجات دهد. با هر ویراژی یا سر هر پیچی، تکه‌ای از ماشین‌اش یا خودش کنده می‌شود فقط دو چرخ و یک فرمان به جا مانده، اما هم‌چنان تلاش می‌کند. حال و روز نویسنده‌‌هایی که ترجمه‌های سالینجر و براتیگان و چی و چی یا دست‌نوشته‌های خود را زیربغل می‌زنند، و در راهروهای تنگ و تاریک مرشدها می‌‌چرخند . مضحک؟ نه، غم‌‌انگیز، شاید. 

    آدم‌های چخوف هم اغلب در همین وضعیت‌های ناجور گیر می‌کنند. چه در نمایش‌نامه‌ها چه داستان‌های کوتاه.
    ناتوان از رسیدن به آرزوهایی که دارند، در فضای تیره وتار زندگی شهرستانی رویاها را ذره ذره مصرف می‌کنند. بونژو مادام بونژمسیو، وردِ زبان «سه خواهر» اهل فرهنگ و هنر است که در آروزی دیدن مسکو چه شب‌هایی برگزار نمی‌کنند، در کجا؟ در روستای محل. سخنران مهمان هم دعوت کرده‌اند، چه کسانی؟ افسران پادگان مستقر در روستا. یا در «ایوانف» پس از وراجی‌های رایج یکی به این نتیجه می‌رسد که: دانشمندان از اول آفرینش تا کنون پژوهش‌های مفصلی کرده‌اند اما هیچ کدام ترکیبی بهتر از خیارشور کشف نکرده‌اند. یا در»باغ آلبالو» یکی حاضر است سر این حرف بمیرد که: هیچ آلبالو خشکه‌ای،آلبالو خشکه‌های قدیمی نمی‌شود بحث سر این که پیاز بهتر است یا آبگوشت به جاهای باریک می‌کشد. می‌نشینند روبروی هم، حرف می‌زنند اما نمی‌شنوند. گوش‌ها جای دیگر است. آخرسر هم روزمره‌گی است و ملال‌های تکراری. مثل دردل ایوانف با خدمتکاری که گوش‌اش کمی سنگین است.
    خدمتکار:» ببخشید، چی گفتید، نمی‌شنوم»
    ایوانف: » اگر می‌شنیدی که با تو درددل نمی‌‌کردم.»

    در مضرات دخانیات
    آنتوان چخوف

    مترجم: سروژ استپانیان

    خانم‌های محترم و به شکلی، آقایان محترم
    به خانم من پیشنهاده شده بود که من در این‌جا به نفع انجمن خیریه، کنفرانس ساده و عامه‌فهمی بدهم. خوب، کنفرانس باید داد؟ بسیار خوب، می‌دهم، برای من اصلا فرق نمی‌‌کند. البته بنده استاد نیستم و هیچ عنوان دانشگاهی هم ندارم مع‌ذلک سی سال تمام است که بدون کوچکترین وقفه و حتی می‌شود گفت بی‌توجه به سلامت خودم و غیره و غیره، روی موضوع‌های کاملا علمی مطالعه می‌کنم، و می‌اندیشم و تصورش را بفرمایید، حتی گاهی اوقات می‌نویسم، مقاله‌های علمی می‌نویسم، یعنی نه آنکه مقاله‌های علمی بل‌که با عرض معذرت از لحن ِ بیانم، شبه‌علمی می‌نویسم. همین چندی پیش مقاله‌ی خیلی مفصلی نوشته بودم تحت عنوان» در مضار پاره‌ای از حشرات» دخترهایم از این مقاله، به خصوص از قسمتی که به ساس مربوط می‌شد، خیلی خوش‌شان آمد اما من دوباره که آن را خواندم پاره پاره‌اش کردم. آخر این کارها چه فایده دارد؟ آدم هرچه هم که بنویسد باز ناچار است دست به دامن گرد حشره‌کش شود. ما حتی پیانوی خانه‌مان هم ساس دارد…، باری موضوعی که برای سخنرانی امروز انتخاب کرده‌ام، موضوعی‌ست در باره‌ی به اصطلاح ضرری که از استمال دخانیات متوجه بشر می‌شود. البته بنده خودم سیگاری هستم اما از آن‌جایی که همسرم دستور داده است که امروز در باره‌ی مضار توتون کنفرانس بدهم، حرف روی حرف‌اش نمی‌آورم

    متن کامل در «باغ داستان»

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

تایریسیاس در «سرزمین ویران»

آنتولوژی مدرنیسم
ملکم بردبری، جیمز مک فارلین
انتشارات پنگوئن

یادداشت زیر بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود.
«باغ در باغ»

Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane
ISBN: 0-14-013832-3
London : Penguin Books, 1991, cop. 1976

تایریسیاس

    در «

سرزمین ویران

    »


من تایریسیاس،
که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،
من پیرمردی
با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،
می‌توانم در ساعت ِبنفش
زمان ِشبانه را
ببینم که در راه خانه‌است
و ملاحان را از دریا به خانه‌است

تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند

او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست
دستی ورق ِشوم دارد .
گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.
(نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)
و این بلادونا،
بانوی صخره‌ها،
بانوی وضعیت.
این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
و این تاجر یک چشم،
و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،
چیزی است که من
رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .

یعنی این‌که فقط بگوییم «این… و این… و این … و این…» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.

«دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند

روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،
انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،
انبوه!
گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..

آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،
استت‌ُسون!
تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!
جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،
جوانه زد
شکوفه می‌دهد امسال
یا سرما خراب کرد خوابش را؟
مراقب سگ، دوست انسان باش،
با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !

تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد

«سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.

در سال ۱۹۳۵، در رمانی از الیاس کانه‌تی به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، … میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند…»

شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی یا انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر، یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»

نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.


چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
هیچ نمی‌دانستم،
آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،
به سکوت .

دریا خالی و ویران

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

شبی در روتردام


    رفت و آمد 

    دودل بودم بروم یا نه، که دوستم گفت: خانم «لیز» هم می‌آید، جمع هم خودمانی است. فوقش ده پانزده نفر بیش‌تر نیستیم. » لیز» را شب پیش دیده بودم وقتی از پله‌های تنگ و تاریک گالری بالا می‌رفت تا شمع‌ها را روشن کند و ما را در اتاق‌های لخت و تاریک بگرداند و تابلوهای نیمه تمام را نشان‌مان دهد. وقتی هم خداحافظی کرد و سوار دوچرخه‌ شد تا برود موهای قرمزش با آن جوراب میکی موس دختربچه‌ها، نظرم را گرفته بود.
    گفتم باشد می‌آیم.

    کافه‌ی شیک و دنجی بود. با یک میز و چهار صندلی نزدیک درِ ورودی. گویا برای کیف‌ها و پالتوها که بی هیچ نظم و ترتیبی روی میز بودند یا آویزان از صندلی‌ها. همین ده دوازده نفر هم تکیه داده به بار یا به دیوار، تنگ هم ایستاده، می‌نوشیدند و می‌کشیدند. کله‌ها که خوب گرم شد لیز به هلندی چیزی گفت که جمع کم و بیش ساکت شد. دوستم گفت دارد تو را معرفی می‌کند که چنین است و چنان. من هم یک کلمه هلندی نمی‌دانستم، تازه اگر هم کسی چیزی به انگلیسی گفت در آن سرو صدا نشنیدم فقط دست و سری تکان ‌دادم. دوستم گفت حواس‌ات جمع باشد این‌ها بعد شروع می‌کنند در باره‌ی کارهای تازه‌شان یا تابلوهایی که فروخته‌اند حرف می‌زنند و تو هم باید چیزی بخوانی یا تعریف کنی.
    همین طورهم شد. چشم‌ها رفت طرف مردی که قیافه‌اش عین جک نیکلسون بود تو فیلم «درباره اشمیت». صحبت می‌کرد و عکسی را نشان می‌داد که دست به دست چرخید تا رسید به من. تابلویی بود از کلید‌های اتاق‌ِ هتل‌های قدیمی در چهار ردیف،با شماره‌های رنگانگِ آویزان به کلید‌ها. بعد رمان تازه‌اش را رو کرد در ۱۶ فصل . هر فصل با شماره‌ی یک اتاق شروع می‌شد مثلا فصل اول با شماره‌ی ۳۲۵ و تا پایان فصل همه صفحه‌ها، ۳۲۵ بود و فصل بعد با شماره ۱۹۸ و همین‌طور تا آخر. من که تا آن موقع تقریبا ساکت آبجوم را می‌نوشیدم دیدم فرصت مناسب است، سرم را بردم نزدیک موهای قرمز لیز که کنارم بود تا بهتر بشنود و گفتم:این کار یک کمی مثل کار کورتاسار نویسنده‌ی آرژانتینی است در کتاب «لی لی بازی». بعد او رو کرد به جک نیکلسون و چیزی به هلندی گفت و بحث در گرفت. همین موقع دوستم دستی به شانه‌ام زد و گفت: وضع خراب شد، گفتم: چرا؟ چیز عجیبی که نگفتم.
    گفت: سنت این کافه و این جمع، این طوری است، اولین نفری که چیزی بگوید و بحث گرم شود باید خودش هم داستانی تعریف کند یا شعری بخواند. یادم نیست آبجوی چندم بود اما کم و بیش ‌نام‌ کورتاسار را در همهمه‌ هلندی‌ها می‌شنیدم. دیدم چشم‌ها چرخید طرف من و لیز که تمام مدت کنارم بود سیگاری روشن کرد و گفت بخوان. به خودم گفتم نترس تا «عدنان غُریفی» را داریم کم نمی‌آوریم . رفتم طرف میز از توی کوله پشتی سوئدی‌ام سه تا مجموعه شعر درآوردم: «به موشک بستن فرشتگان» ،»یکی از کمدی‌ها» و «برای خرمشهر امضا جمع می‌کنم» حالا کله‌ام‌ خوب گرم شده بود و زبانم باز، فقط یادم هست شاهنامه خوانی در قهوه‌خانه‌ها را با فال حافظ گرفتن قاتی کردم و دو سه جمله‌ای به انگلیسی گفتم نمی‌دانم کسی فهمید یا نه . بعد شروع کردم فال»عدنان» گرفتن. این‌ها آمد.

    معمولا این‌طوری است

    آمد

    گرد و خاک مختصری کرد
    ( آن‌قدر مختصر که
    غبارش به چشم هیچ کس نرفت)

    مشتی دروغ بی‌ضرر گفت

    به خودش

     

    ودیگران

     

    مثل خودش

    گه‌گاه لاف در غریبی زد
    (در سرزمین خودش حتی)
    و چند صباحی بعد
    به لاف‌های خودش خندید
    مثل دیگران

    و به بزرگی همه
    ( جز خدا
    که سخت باور داشت)
    خندید

    و در کوچکی همه
    ( جز شیطان
    که سخت باور داشت)
    خیره شد

    و بعد
    خسته شد
    و باز خندید
    و قاه قاه خندید
    و های های گریید
    بی‌آنکه گریه‌های خودش را
    جدی بگیرد
    و مال دیگران را، هم

    و رفت
    و برگشت
    و روز از نو
    و روزی از نو

    و باز رفت
    و باز برگشت
    و باز رفت
    و باز برگشت
    تا این‌که

    رفت.

    بوتیچلّی

    خرجی ندارد زیبایی
    جز رهایی

    در ترام نشسته‌ای
    و آفتاب دل‌چسب می‌تابد

    نه عرق می‌کنی
    نه سردت می‌شود

    بعد می‌بینی‌ش:
    یک دختر هلندی
    با موهای فرفری طلایی…
    براق… خیس
    می‌آید… می‌نشیند
    روی نیمکتِ دونفره

    اما

    کنار پنجره
    و آفتابِ پاییزی
    اشغال می‌کند موهایش را

    و لبخند ایتالیایی‌ش را
    ارزانی‌ت می‌کند
    آی دخترک هلندی!

    کاری به این نداری که

    دارد به چه
    نگاه می‌کند:

    شاید به هیچ
    (که همه چیز است)
    شاید به همه
    (که هیچ است)

    اما نگاهش را
    در «پریماوِ را» دیده‌ای
    و با بی هیچ شرمی می‌گویی
    «من هم بوتیچلّی هستم»

    تنها وقتی که بلند می‌شود، می‌رود
    یا بلند می‌شوی می‌روی
    یادت می‌آید که
    قرار بوده است
    بلیط فصلِ ارزان بخری
    و بروی به «فیرنتسه»
    تا ساعت‌ها، ساعت‌ها، ساعت‌ها
    روی نیمکتی
    رو‌بروی «پریماوِ را» بنشینی

    لبخند می‌زنی:
    «خرجی ندارد زیبایی»

    شانس آوردم این شعر چند کلمه هلندی داشت و وقتی روی سطر«.. اشغال می‌کند موهایش را..» توپق زدم کسی نفهمید.

    نقطه گذاری

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم

    من هیچ شعری را
    جز آنکه راست باشد
    نمی‌پذیرم

    اما

    آن‌جا که کاما باید باشد
    من طره‌ای از موی تو می‌گذارم
    آن‌جا که«سِمی کُلن»
    همان کاما
    و یک قطره عرق از پیشانی‌ت
    وقتی که می‌خواستی بگویی:
    «دوستت دارم»

    و دو نقطه‌ی توضیح؟
    دو دانه‌ی سیاه
    از دور پستان‌ات

    و خط تیره‌ی اعتراض
    – چه می‌دانم-
    من به خطوط تن تو
    هیچ اعتراضی ندارم

    و علامت تعجب را؟ در دهان باز ما
    آن‌گاه که دریبایم
    هر دو دروغ می‌گفتیم

    در سرنوشت من
    وقتی با تو هستم
    هیچ علامت سوالی نیست

    من پرانتز را
    برای دیگران حفظ می‌کنم
    و همه‌ی تو را
    بین دو هلال دستانم می‌گیرم

    وقتی با هم باشیم
    دستور زبان‌ِ ما
    مثل آبِ چشمه ساده خواهد بود
    مثل آب چشمه مرموز
    و وجه شرطی
    – این دشوار-
    در دستور زبان ما
    جایی ندارد

    اما من شعرم را بی‌علامت می نویسم
    زیرا مکث‌های سخن گفتن‌مان را
    نفس‌های ما
    تعیین خواهد کرد

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند

    یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند 

    عکس: کاوه گلستان
    مى‌خواستم شعرى براى جنگ بگويم/ ديدم نمى‌شود/ ديگر قلم زبان دلم نيست/ گفتم:/بايد زمين گذاشت قلم‌ها را/ ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست/ بايد سلاح تيزتری برداشت/ بايد براى جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ / – قیصر امین پور

    او در سال ۱۳۵۸ حوزه هنری ‏سازمان تبليغات اسلامی را به عنوان مرکزی برای توليد آثار هنری با رنگ و بوی انقلاب ‏اسلامی تاسيس کرد. اين حوزه با الگوهايی مانند هنر سوسياليستی تلاش می‌کرد تا هنرمندان ‏انقلابی را زير پوشش خود قرار دهد و با ترويج هنرهای اسلامی، به جذب نيروهای اجتماعی به ‏انقلاب بپردازد. «تنفس صبح»(۱۳۶۳) نگاه عاشقانه او را به آيت‌الله خمينی نشان می‌داد . دو ‏سال بعد نيز «توفان در پرانتز» و «منظومه روز دهم» مرثيه‌هایی در باره‌ی عاشورا را منتشر کرد. در سال ۱۳۷۶(سال اعدام صدها زندانی جوان بی‌نام ونشان) نشان ِ دکترای ادبيات فارسی از دست استادش شفيعی ‏کدکنی دريافت کرد.

    «از ستون‌های شعر انقلاب، شعر عاشورایی و شعر دفاع مقدس بود.»- حسن حبیبی رییس فرهنگستان

    «درگذشت حماسه‌سرای دل‌سوخته دوران دفاع مقدس و بسيجی مخلص را به پيشگاه حضرت امام زمان تسليت عرض می‌نمايد.» – سپاه پاسداران..

    محمدحسين صفارهرندی وزير ارشاد اسلامی از فضائل اخلاقی و شعر برتر امين پور سخن گفت

    همه‌ی گفتمان‌های بزرگ و خوانش‌های بینامتنی و غزل‌های پست مدرن یک شبه به سینه زنی بدل می‌شود و لشکرهای دریدا و اعوان و انصارش به نوحه‌خوانی می‌پردازند. محاصره شهرها از راه روستا به سرانجام می‌رسد و همه با هم نی‌نامه می‌خوانند
    ..خوشا از نی خوشا از سر سرودن/ خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن/ نوای نی نوایی آتشین است/ بگو از سر بگیرد دل‌نشین است – قیصر امین پور

    … یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟

    در میان شاعرانی که دستگاه‌های دولتی از آن‌ها حمایت می‌کردند، بهترین بود.- محمدعلی سپانلو

    شناخت دقيقی از او نداشتم؛ اما تا آن‌جا كه می‌شناسم .. درست‌كارتر از هم‌طيفانش بود…- شمس لنگرودی

    از درك عميقی كه از شعر نيما كرده و تفاوتش را با شعر شاعران مشروطه بيان كرده بود، لذت بردم.- ضیاء موحد

    شعرهایی گفت که خواننده برای خواندن‌شان نياز به مطالعه آن‌چنان پيشرفته‌یی در زمينه امور هنری نداشته باشد… البته زمينه‌هایی هم فراهم است که باعث می‌شود آثار ايشان از طرف مردم با استقبال بيشتری همراه شود – علی باباچاهی

    …کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده خود را

    و ایضا صاحبانِ بنگاه‌های شعر که سال‌های درازی است در اروپا و آمریکا زندگی می‌کنند، آن‌ها که نه با اداره‌ی اماکن سر و کار داشته‌اند و نه تحت قرار‌ِ وکالت‌ بین چاپ‌خانه و دادگاه در رفت و آمد، یک باره صاحب عزا می‌شوند. یکی به جامعه ادبی تسلیت می‌گوید، یکی پرنده‌گان مهاجر می‌پراند، یکی هم بند پاره می‌کند و درگذشت بزرگ شاعر معاصر را به جهان تسلیت می‌گوید. در گل‌آلود کردن آب -همه با هم- خاک به چشم می‌پاشند و قیصر را همراه با تیرداد نصری به خاک می‌سپارند. شاعری که زندگی‌اش این سطرهاست

    هفت سال اول را معلم بودم
    ۲۴ بعد را:
    شاگرد مکانیک
    جوراب‌فروش کنار خیابان
    ظرفشوی رستوران

    راننده پیتزا فروشی
    کارمند تعاونی دانشگاه
    پرواز دهنده کبوترهام
    بیکار
    عضو انجمن شعر

    نقاش ساختمان
    دلال پاکت و کیسه نایلونی
    سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

    مغازه دار
    سیاسی
    فراری دهنده
    فراری
    حیرت‌زده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن

    خیابان به خیابان
    شهر به شهر
    قاره به قاره

    زندگی مرا فرستاد.
    به آدرس عوضی.

    …من از سلاله‌ی درختانم
    تنفس هوای مانده ملولم می‌کند.