‌فاحشه‌ی ممیزی

    «فاحشه‌ی ممیزی»
    در طول دهه‌ی هفتاد میلادی و آغاز دهه‌ی هشتاد، قدرت سیاسی حاکم در افریقای جنوبی چنان سانسوری بر کشوراعمال ‌کرد که در جهان معاصر بی‌سابقه است. نه تنها کتاب‌ها، مجلات، فیلم‌ها‌ و نمایشنامه‌ها بلکه اسباب‌بازی بچه‌ها، پوشاک و بسته‌بندی مواد غذایی هم بعد از کنترل و سانسور می‌توانست وارد بازار شود. جی. ام. کوتسی در کتاب «بی حرمتی: جُستارهایی در باره‌ی سانسور» تلاش می‌کند بیماری‌های زیستن در اختناق اجتماعی را بشناسد و تاثیر بلندمدت سازگاری با اخلاق ِعمومی اجتماع ِ دور و برمان را برملا ‌کند. می‌خوانیم چگونه نویسندگان برای دررفتن از زیر تیغ سانسور ِ وزرات ارشاد، تلاش می‌کردند راه‌های تازه‌ای بیابند و چهارچشمی مواظب بودند چه و چطور ننویسند، غافل از این که ذره ذره روح خود را می‌تراشند و به مرور خالی‌ و خالی‌تر می‌شوند، کارگزاران بی جیره و مواجب ِ ارشاد می‌شوند؛ «شهروندانی! که دائم مراقب‌اند تا دست از پا خطا نکنند«. می‌بینم چگونه بیماری ِ ترس و تحقیر به روان اجتماع و آدم‌ها نفوذ می‌کند. آقای کوتسی در این جُستارها مثل رمان‌هایش پادزهری نشان نمی‌دهد ولی نشانه‌های بیماری را خوب می شناساند. واقع‌گراست و می‌داند کالبد‌‌های خالی و بی‌روح در همین اجتماع زندگی می‌کنند، پس باید این خالی را با چیزی پر کنند- بسته به این که کجا هستند – ‌جایی لودگی پیشه می‌کنند به «عضواندام جنسی» یا «روی‌هم رفته» می‌خندند. جایی «ممیزی» نقل و نبات مجلس می‌شود، فاحشه‌ای که دوستش نداریم ولی هرشب به هنگام نیاز ِ نوشتن با ما می‌خوابد تا عشق ورزی از یادها برود، خب باید این کام تلخ را طوری شیرین کنیم، تا تحقیر ِ پشت ِ آن را پس بزنیم. کوتسی از ریشه دواندن این تحقیر در زبان و نوشتار حرف می‌زند. کار و کسب ارشاد- اتهام زدن و بی‌حرمتی- کار و کسب ما می‌شود. کاش می‌شد حال و روز کسانی را تصور کرد که تن به این فاحشه نمی‌دهند‌، چرا که تن دادن به تنهایی و عشق ورزی در سکوت باید ورطه‌ی هولناکی باشد. 

    «در انتظار بربرها» – جی. ام. کوتسی

    دو رمان «در انتظار بربرها» و «رسوایی» به تازگی توسط نشر «سی‌و‌دو حرف» در استکهلم منتشر شده است. هر دو کتاب را محسن مینوخرد ترجمه کرده است.

    «در انتظار بربرها» داستان خواندنی شهر کوچکی است درحوالی مرزهای یک امپراطوری خیالی، زندگی قومی چادرنشین و مرموز در آن‌ سوی مرز، حیات امپراطوری را تهدید می‌کند. نیروی نظامی برای نابودی آن‌ها اعزام می‌شود، شهردار که سالیان سال است این اقوام را می‌شناسد باید تصمیم بگیرد چکار کند؟ با دروغ بزرگی که پیش چشمش می‌گذرد- قدرت سیاسی و مردم افسون‌شده از ترس و تحقیر- همراه شود، شهرداریش را حفظ کند و دلش را به سرگرمی‌های قدیمی خوش کند.

    «.. کلاسیک ها را می‌خوانم..نواقص نقشه‌هایی را که از جنوب صحرا داریم بررسی می‌کنم.. چندتایی حفار برمی‌دارم می‌برم تا حفاری‌ها را از شن‌های روان پاک کنند … هفته‌ای یکی دو بار صبح‌های زود می‌روم کنار دریاچه شکار گوزن…»
    یا نه، تلاش کند آن‌چه را از این اقوام دیده و تجربه کرده است بازگو کند و به کُپه‌ای گوشت و استخوان و خون تبدیل شود:
    » کتک‌ام نمی‌زنند، گرسنگی‌ام نمی‌دهند، رویم تُف نمی‌کنند. پس چطور می‌توانم خودم را قربانی شکنجه بدانم در حالی که اذیت و آزارهایم این قدر پیش‌پا افتاده‌اند؟ با این همه به خاطر همین پیش‌پا افتادگی‌شان، تحقیرکننده‌ترند.. به نظرنمی‌آمد رفتن از انزوای گذران روزانه به تنهایی سلول، وقتی می‌توانستم یک دنیا فکر و خیال و خاطره همراه خود ببرم آن قدرها مصیبت نباشد. حالا کم کم دارم می‌فهمم آزادی چقدر حیاتی است. الان چه آزادی‌ای دارم‌؟ آزادی خوردن یا گرسنگی کشیدن، سکوت کردن یا با خود حرف زدن، مشت به درکوبیدن یا فریادزدن… حالا چیزی بیش‌تر از کُپه‌ای گوشت و استخوان و خون ِ بدبخت نیستم.»
    البته او شهردار آقای کوتسی است و شاید به همین خاطر چه در زمان اسارت چه وقتی سر کار است خودش و تک تک افراد ‌ زیر فرمانش را زیر سوال می‌برد تا روشن شود وقتی «بربرها»ی اسیر را شکنجه می‌دادند کجا بودند و چه می‌کردند؟ جوابی نیست و همین بی‌جوابی خواننده را با خود می‌برد. در لایه‌ی دیگر رمان شهردار ما در انتظارعشقی بی قرار، دخترکی «بربر» را از زندان و شکنجه نجات می‌دهد. هر چه از دستش می‌آید می‌کند تا او را به شکل و شمایل خود در بیاورد، اهلی‌اش کند. اگر امپراطوری نتوانست بربرها را تار و مار کند شاید شهردار ما بتواند یکی را که به او عشق می‌و‌رزد رام کند.
    » اول از همه مراسم شست و شوست، و او هم لخت شده. مثل همیشه پاها، ساق‌ها و لمبرهاش را می‌شویم. دست صابونی‌ام بی هیچ کنجکاوی می‌لغزد میان ران‌هاش. زیر بغلش را که می‌خواهم بشورم دست‌هاش را بلند می‌کند. شکمش را می‌شورم، و پستان‌هاش را. موهاش را کنار می‌زنم و گردنش را می‌شورم، و گلوش را. صبور است. آبش می‌کشم و خشکش می‌کنم.» 

    پرسش‌های بی پاسخ همراه با زیباترین زبان ِ خواهش‌های تن در سراسر رمان موج می‌زند. زبان ِ روان و ایجازگر آقای کوتسی در رمانی به کشش داستان‌های پلیسی خواننده را تا سطر آخر می‌برد و به احتمال زیاد یادمان می‌ماند که رمان را دم دست بگذاریم تا اگر این پرسش‌ها به سراغمان آمد فرمول‌بندی‌های کم‌نظیر آقای کوتسی از دل تاریکی، پرتوی نوری بشود؟

    برای تهیه این دو رمان می‌توانید با نشر‌«سی‌و‌دو حرف» به آدرس:
    siodoharf@yahoo.com
    تماس بگیرید.

به سوی طبس- ویلی شیرک‌لُوند



    به سوی طبس
    ویلی شیرک‌لُوند
    ترجمه: فرخنده نیکو- ناصر زراعتی
    ناشر: خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ، پاییز ۱۳۸۵

    … خانه‌ی شرقی رو به درون باز می‌شود. خانه‌ی غربی رو به بیرون باز می‌شود. خانه‌ی غربی خود را به نمایش می‌گذارد؛ همان‌گونه که زن‌های‌ِ غربی، بالکن‌ها، گُلدان‌ها و آنتن تلویزیون. خانه‌ی شرقی تنها دیوارِ کور و دری بسته را نمایش می‌دهد. ورودیِ کوچه مثلِ سوراخِ مورچه است تویِ دیوارِ خیابان؛ راهِ ورود به دنیایِ دیوارها و درهایِ بسته. اگر مهمان نباشی، تو را آن‌جا کاری نیست؛ مهمانی پُشتِ دری مُشخص، بدونِ پلاک، که وقتی کوبه‌ی آن را که به شکلِ دست است می‌کوبی، گُشوده می‌شود. این‌جا همه چیز پوشیده است. خانه‌های کور، به‌هم‌فشرده، راهِ نفوذ را می‌بندد. در پیچ‌و‌خم مَرموز کوچه، بی‌اختیار، گاه به این‌سو و گاه به آن سو کشیده می‌شوی تا سرانجام، جهت را گُم کنی. کوچه بینِ دیوارها، هم‌چون مستی تلوتلوخوران پیش می‌رود. 

    … بافنده‌ی نابینا همه‌ی نقش‌ها را بر داربستِ ناتوانی می‌آزماید؛ همه‌ی گَرته‌ها، همه‌ی گره‌ها. معمولی‌ترین سرنوشت‌ها، رقّت‌انگیزترین شکست‌ها کلافِ سردرگمی می‌شوند از ضعف‌ها و پیش‌آمدها، دامی که صید با دست و پا زدن، خود را هرچه بیشتر در آن گرفتار می‌کند. در حال تَقَلایی طاقت‌فرسا، کسی نابود می‌شود، بی‌آن که قادر به حرکتی باشد. زبانِ ما بسته است. گاهی ضربه کاری‌تر از این‌هاست؛ رنجِ تن نقشی ساده بر جای می‌گذارد. بافنده‌ی کور دست‌بافتِ خود را نوازش می‌کند و می‌گوید:« زیباست، نه؟»

    ویلی شیرک‌لُوند، درسال ۱۹۲۱ در هلسینکی، در خانواده‌ای فنلاندی-سوئدی متولد شد. اوایل دهه چهل میلادی، به تابعیت سوئد در‌آمد. کارنامه‌ی ادبی او شاملِ رُمان، مجموعه داستان، نمایشنامه و سفرنامه است. مُنتقدان او را از مهم‌ترین نویسندگانِ معاصر سوئد می‌دانند و نثرش را از زیباترین، غنی‌ترین و دقیق‌ترین نثرهایِ موجود در زبان سوئدی می‌خوانند. کتاب به‌سویِ طبس، سفرنامه‌ی ایران، در سال ۱۹۵۹ چاپ شده‌است.

    در شروع کتاب، فرخنده نیکو و ناصر زراعتی، ویلی شیرک‌لُوند و کتابش را چنین معرفی می‌کنند:
    … او متن را صیقل می‌دهد و با حذفِ حواشی و زوائد می‌کوشد تا حدِّ ممکن، به ذاتِ اشیاء، طبیعت و انسان نزدیک شود… تصویرها و تعبیرهای مُتضاد به موازاتِ هم پیش می‌روند و با زیباییِ تمام کنار هم می‌نشینند… به سویِ طبس سفری است هم‌زمان در سطح و ژرفایِ زندگی. او رشته‌هایِ ظریف و نامرئیِ تداعیِ معانی را در ذهن خود، با واقعیّت اطراف، چون تار و پودی، به‌هم می‌بافد و حاصل متنی است در نهایتِ ظرافت، زیبایی و ایجاز.

    کتاب را که می‌خوانیم می‌بینیم این ظرافت، زیبایی و ایجاز نثر، در سراسر متن فارسی هم دیده می‌شود. نگاه دقیق و تیزبین ویلی شیرک‌لُوند، با مهارت تمام در تار و پود زبان فارسی تنیده شده و لذت خواندن را دو چندان می‌کند.
    « به سویِ طبس» به شیوه‌ی سُنّتی سفرنامه نوشته نشده است و تکه‌هایِ کنارِهم چیده‌شده از نظمِ منطقیِ رویدادها پیروی نمی‌کنند، اما لایه‌هایِ تودرتویِ نثر، جوشیده از درونِ متن فارسی، ما را به سویِ طبس – سفرِ لذت ادبی – می‌بَرَد. نثر زیبا و خواندنیِ ناصر زراعتی و فرخنده نیکو، باعث می‌شود ما دنبالِ آثار دیگر ویلی شیرک‌لُوند برویم. از دریچه‌ای دیگر، دنیای اطراف خود را ببینیم.


    ویلی شیرک‌لُوند، در زمینه‌های ِ فلسفه، ریاضیات و زبان تحصیل کرده است. به فرهنگ و زبان‌هایِ شرقی علاقه‌مند بوده و زبان‌های فارسی، چینی، روسی را در دانشکده‌ی زبان‌های شرقی شهر اُپسالا آموخته‌است.

    برای تهیه کتاب می‌توانید با آدرس زیر تماس بگیرید:

    bokarthus@hotmail.com

سه صدا در شعر


    تی. اس. الیوت از سه صدا در شعر یاد می‌کند: اول، صدای شاعر که دارد با خودش یا با هیچ‌کس حرف می‌زند. بعد، صدایی که در گوش خواننده‌ی شعر(چند نفری یا بیشتر) می‌پیچد و سومی، صدایی که شاعر سعی می‌کند در واژه‌ها بدمد تا آن‌ها هم بتوانند چهره بگیرند و با خودشان گرم گفتگو شوند. این سه صدا حداقل باید بتواند دو ویژه‌گی به شعر بدهد: اول،ذره‌ای معرفت و بعد،لذتی ذوق پسندانه. شاید به همین خاطر است که او در شعرهای‌اش هرگز شکلک ادبی در نمی‌آورد. خرابکار زبان نیست. ابهامی در شعرش اگر هست،آن‌جااست که می‌خواهد دروغ نگوید، اما همان‌جا هم آنقدر روشن می‌نویسد که باورش می‌کنیم، مذهبی دارد ولی بندرت خدا را نام می‌برد. البته از نوعی خاطرجمعی و پرنسیپ حرف می‌زند ولی هرگز واژه‌ی حقیقت را بکار نمی‌برد. با عرض ِکم نظیر تجربه‌ی فردی و طول ِبی انتهای معرفت بشری اسکلت شعرش جان می‌گیرد . به‌ قول همشهری خودم، الیوت هم مثل همه‌ی شاعران بزرگ در تگنا گیر کرده است، اما با آن صداها، دیوار را می‌شکند، فراتر می‌رود و از« سرزمین ویران»، سربلند بیرون می‌آید.

نام ها- خلیل پاک‌نیا

پل والری در« هنر شعر» می‌نویسد: در ترجمه‌ی شعر‌های ورژیل جاهایی می‌خواستم بخش‌هایی را تغییردهم چون احساس می‌کردم با خود شاعر یکی شده‌ام. والری حس می‌کرد ترجمه بازآفرینی است
گالوی کینل، شاعر مشهور آمریکایی، در مقدمه‌ای بر ترجمه‌ی شعر‌های فرانسوا ویلون می نویسد: آدم ممکن است لفظ به لفظ، دقیق و بی عیب و نقص ترجمه کند با این وجود شعر از دست برود یا لحن گم شود. او می‌نویسد: من هم می‌خواهم تحت الفظی ترجمه کنم اما به معنایی دیگر، می‌خواهم وفادارتر باشم به پیچیده‌گی شعر، هم به سایه روشن‌های معنایی و هم به لحن
درعین حال می‌خواهم ترجمه در زبان انگلیسی هم روان باشد. نمی‌خواهم صرفا معنایی را از زبانی به زبان دیگری برگردانم. بلکه می‌خواهم آنچه را تا اندازه‌ای تجربه و فهم خودم هم هست بنویسم. شاید عجیب بنظر بیاید ولی به خاطر داشته باشید که وقتی به زبان مادری خود هم شعر می خوانیم همین اتفاق می‌افتد، یعنی تجربه‌ها، پژواک متن‌های در خاطرمانده، نظرات حی و حاضر ما، تجربه‌ی بی نظیری را شکل می‌دهند که شعر نام دارد. البته او سنگ بزرگ برمی‌دارد و کم نیست که بگوید می‌خواهم زبان فرانسوی را انگلیسی کنم. غول‌های مدرن گاهی به نشانه می‌زنند

برای چارلز سیمیک، شاعر و مترجم مجاری تبار آمریکایی هم ( برنده ی جایزه پولیتزر) همین اتفاق می‌افتد وقتی که می گوید: ترجمه هنر احضار ارواح است. اگر خودم باور نکنم که دارم شعر می نویسم، هر چقدر هم زیباشناسی متن اصلی برایم حیرت انگیز باشد، کمکی نمی‌کند،آن وقت می فهمم که دارم ترجمه می‌کنم.

شاید به همین خاطراست که شیموس هینی در ستایش ترجمه‌های او نظر همیشه بیاد ماندنی ازرا پاوند را تکرار می کند: رقص شعور با زبان موسیقیایی در میان واژه‌ها

 

 

 

نام‌ها – خلیل پاک‌نیا

نام‌ها

« شعر چیزی است که در ترجمه از دست می‌رود.» این نظر روبرت فراست را کم و بیش همه خوانده‌ایم.« شعر چیزی است که در ترجمه بدست می‌آید. » این هم نظر جوزف بردوسکی است که چند زبان را خوب می‌داند. از طرفی اوکتاویو پاز می‌گوید: « شعر چیزی است که بتوان آن را ترجمه کرد. »
نظر جوزف برودسکی شاید پژواک نظر بوکاچیو باشد وقتی دارد ایلیاد را به زبان لاتین می‌خواند و می‌گوید: «خیلی جاها با ترجمه و تفسیر به ایتالیایی شعرها را بهتر می‌فهمیدم.» چرا جای دور برویم توماس ترانسترومر  -هنگام دریافت جایزه بین اللملی ادبیات نوستاد درسال ۱۹۹۰ در آمریکا- در مورد ترجمه شعرهایش به انگلیسی می‌گوید:

شعری که خوانده شد خود ترجمه شعر دیگری است. شعری نامریی، که به زبانی فرای زبان رایج  نوشته شده است بنابراین نسخه اصلی شعر نیز خود ترجمه‌ای بیش نیست..

اما آندره وزنسنسکی شاعر روس هم می‌گوید:« زبان‌های رایج فراوانند ولی زبان شعر یکی بیشتر نیست. روبرت به‌لای شاعر و مترجم آمریکایی( دوست خوب ترانسترومر) در ترجمه‌ی شعرهای نرودا و ریلکه  به آزادی بیشتر در ترجمه تمایل دارد. گرچه در اکثر موارد روح شعرها را تسخیر می‌کند. از طرفی هموطن خوب‌اش روبرت پینسکی در ترجمه دوزخ دانته گویی شعرها را تقطیر می‌کند. خوشه‌های یکی از بهترین جهنم‌های موجود را چنان می‌فشرد که آدم با خواندن چند سطرش مست خراب می‌شود.
آنچه همه‌ی این‌ها می‌گویند شاید در چیزی درجایی به هم برسند. چیزی نامحسوس در قلمرو تصاویر موسیقی  که واژه‌ها هنوز نیستند، قلمروی ذهن آدم‌ها که به ‌قول دوست شاعرم محمود داوودی همان قدر عینی است که عینیت آدم‌ها، ذهنی است.