از مقایسه همیشه خنده‌اش می‌گرفت.

    لحظه‌هایی ازسرگذشت و سرنوشت فروغ تشابه عجیبی دارد با سرگذشت«سیلویا پلات»، شاعر آمریکایی که بیش از سی سال نزیست… روزی تکه‌ای از نامه‌ی شاعری آمریکایی را -که شعرهایی از فروغ ترجمه کرده و موارد این تشابه را ذکر کرده بود- برای او می‌خواندم، به تمسخر چشمکی زد و گفت: « این آمریکاییه هم عجب آدم بامزه‌ایه!»… از مقایسه همیشه خنده‌اش می‌گرفت.
    … یک روز فروغ را دعوت کرده بودند که در کانون دانش‌جویان «خطابه»‌ای ایراد کند، یکی دوهفته بعد از انتشار« تولدی دیگر»…«خطابه ایراد کردن» برایش سخت مضحک بود، گفت: من همین وسط می‌نشینم و شما بپرسید،« شاید بشود حرف‌هایی زد» و حرف‌هایی هم زد. هر وقت دانش‌جویان می‌خواستند احترامات فائقه بازی دربیاورند و حرف هایشان خیلی خیلی جدی می‌شد، با ظرافت« سنگینی حرف‌ها و مجلس» را می‌گرفت… قیافه متعجب گرفتن، از نشانه‌های زیرکی‌اش بود، تعجب‌اش نه تلخ بود و نه خشن، می‌خندید، چند متلک می‌پراند و باز می‌خندید. ذهن فروغ، ذهنی اجتماعی بود، ذهنی که از فرط گرایش به مسائل عینی، به ژورنالیسم نزدیک می‌شود. «ای مرز پرگهر» تکه‌ایی دارد که خود موضوع خنده‌دار است و بیان موضوع صراحت نثر دارد. در همین شعر کوشش‌هایی هست برای تلفیق جنبه‌های عینی و بیرونی مسائل با ارزش‌های مجرد کلام( مثل بیان حدود شهر به خیابان تیر و میدان اعدام).
    امروز، همه ارزش شعر فرخ‌زاد را شناخته‌اند و هیچ‌کس در مقام او شک نمی‌کند
    *واین منم
    زنی تنها
    در آستانه‌ی فصلی سرد

    شعر پس از اشاره‌هایی به گذر زمان و مرگ، مردی را تصویر می‌کند که« از کنار درختان خیس می‌گذرد» 

    مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش
    مانند مارهایی از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده‌اند

    در واقع این مرد همتای شعری همان جوان جذامی است که در سراسر فیلم« خانه سیاه است» مدام کنار دیوار راه می‌رود. در این‌جا هم این مرد، این

    انسان پوک
    انسان پوک پر از اعتماد

    که در سراسر شعر راه می‌رود و نمی‌توان به او «فرمان ایست داد» موجود عاطلی بیش نیست:

    چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،
    او هیچ‌وقت زنده نبوده است.

    در این شعر هم همان فضای دل‌گیر و سیاه فیلم را داریم و همه چیز در حال ویرانی و پوسیدن است اما صحنه‌هایی هم از عشق و حیات و شور مانند صحنه‌ی عروسی فیلم ظاهر می‌شوند:

    و زخم من همه از عشق است
    از عشق عشق عشق
    من این جزیره‌ی سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار کوه گذر داده‌ام

    انبوهی از تصویرها که بی‌وقفه دنبال هم می‌آیند و آن‌چه هر رشته از تصویرها را از رشته‌ی دیگر جدا می‌کند تصویر مردی است که« از کنار درختان خیس می‌گذرد… گاهی نیز از تاریکی دل‌گیر به روشنی می‌رود:

    من از گفتن می‌مانم اما زبان گنجشکان
    زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است
    زبان گنجشکان یعنی بهار، برگ، نسیم

    وبالاخره با بارش برف و مرگ و دعوت به

    ایمان بیاورییم به آغاز فصل سرد

    پایان می‌یابد، همان‌گونه که فیلم با نوشته شدن« خانه سیاه است» بر تخته‌ی کلاس درس جذامیان تمام می‌شود. شباهت فیلم و شعر در تدوین تصاویر تصادفی نیست: آن فیلم را باید همان کسی ساخته باشد که این شعر را سروده است.
    **

    باختین در باره شعر به عنوان شکلی از گفتمان اجتماعی می‌گوید: هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد…هر اثر هنری ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است. در ذهن باختین لحظه‌ی تاریخی‌ای که در آن تحول ادبی به دغدغه‌ای فرهنگی تبدیل می‌شود لزوماً هم‌زمان است با آگاه شدن از دیگر فرهنگ‌ها و نوعی گشایش در برابر آن‌ها. او می‌گوید: تمرکز زدایی زبانی و ایدئولوزیک فقط هنگامی روی می‌دهد که فرهنگ ملی حالت در خودماندگی و میل به خودکفایی را وانهد و خود را صرفاً به عنوان یکی از فرهنگ‌ها و زبان‌های موجود در نظر آورد.
    ***


    * پری‌شادخت ِ شعر- م. آزاد، نشر ثالث، تابستان ۱۳۷۹
    ** شعر و شناختـ – ضیاء موحد، نشر مروارید،۱۳۷۷
    *** طللیعه‌ی تجدد در شعر فارسی – احمد کریمی حکاک، نشر مروارید ۱۳۸۴

یادی از دوست- ضیاء موحد


    چند سالی بود با فاصله‌ی ۱۵ دقیقه قدم‌زدن همسایه‌ی هم شده بودیم. گاهی که دلم هوایش می‌کرد‌ یا پریشانش می‌دیدم تلفنی می‌کردم و ساعتی گوشه‌ای می‌نشستیم و گپی می‌زدیم. می‌گفتم حیف نیست گرفتار‌شدن در مسائل روزمره‌ی سیاسی آن هم با این قابلیت و دانش هنری. می‌گفت نمی‌گذارند اما بناست مجله‌ای را سردبیری کنم. می‌خواهم ادبی صرف باشد. کارنامه منتشرشد. به قول‌اش وفا‌کرده بود. خواسته بود مسئولیت شعرِ مجله را به عهده بگیرم که قتل‌های زنجیره‌ای به صورتی عریان‌تر و وحشتناک‌تر ادامه یافت. راست می‌گفت. نمی‌گذاشتند. این بار کانون نویسندگان را هدف گرفته بودند، کانونی که گلشیری آن همه در مستقل نگه‌داشتن و وابسته نبودن آن به جناح‌های سیاسی تلاش کرده بود. این بخشی از تلاش‌های او بود که نادیده می‌گرفتند. در داخل با بی‌انصافی تمام، نظر او را وارونه جلوه می‌دادند و در خارج به دلیل همین وابسته‌نبودن جلسه‌های سخنرانی‌اش را به هم می‌زدند و انواع تهمت‌ها و ناسزا‌ها را نثارش می‌کردند. نه در غربت آرام‌اش می‌گذاشتند، نه در وطن. نمی‌خواستند بفهمند که دردِ او در اساس دردِ ادبیات و هنر است. 

    گلشیری تنها هنگامی به سیاست کشانده می‌شد که مانعی بر سر این راه ایجاد می‌کردند. این‌جا بود که سکوت نمی‌کرد، توضیح می‌داد، به دیدار دست اندرکاران می‌رفت. دفاعیه‌هایش معقول و سنجیده بود. اما اغلب ناامید برمی‌گشت. ولی دوباره تلاش‌هایش را از سر می‌گرفت. آن‌چه او را به پیش می‌راند عشق بی‌پایان‌اش به ادبیات بود والا جسم‌اش روز به روز شکسته می‌شد و سرفه‌هایش مدام‌تر.
    یک بار سرزده به دیدن‌اش رفتم. در بستر افتاده بود. چشم‌اش که به من افتاد بی‌درنگ بلند شد و بستر را جمع کرد. هر چه اصرار کردم استراحت کند زیرِ بار نرفت. خوابیدن و استراحت کردن را، حتی در هنگام بیماری، ضعف می‌دانست. از جوانی همین بود. به مسافرت که می‌رفتیم کم‌تر از همه استراحت می‌کرد و بیش‌تر از همه کار. مثل این که رسیدنِ به دیگران را وظیفه‌ی خود می‌دانست. سال‌ها پیش در سفری به شمال به او گفتم: این چه کاری است؟ بگذار هر کس کاری به عهده بگیرد. گفت: ما را در این جمع نویسنده و شاعر هم می‌دانند. نباید گذاشت متهم به تنبلی‌مان کنند یا خیال کنند به خاطر این چند سطری که می‌نویسیم طلبی از کسی داریم. البته این دلیل تراشی بود. مهربانی‌های گلشیری بی‌دلیل و تکلف بود.
    یک بار به دیدن پیرمردی رفتیم در بستر مرگ. پیرمرد گله کرد که زیرپیراهن چرک‌تابی به او پوشانده‌اند تا زحمتِ زود به زود عوض کردن آن را به خود ندهند. گلشیری بی‌درنگ خواهش کرد زیرپیراهن سفیدی بیاورند و آن را با چنان مهربانی و ملایمتی به او پوشاند که پیرمرد بهت زده نگاهی به او کرد و گفت:
    « حالا می فهمم چرا این همه می‌گویند گلشیری»

    به همه می‌رسید مگر به خود. حتی گاهی به نظرم می‌رسید که آگاهانه تیشه به ریشه‌ی خود می‌زند. اندوه خود را پشتِ طنز جاری پنهان می‌کرد. طنزی که وقتی مجال ظهور می‌یافت. تماشایی بود. داستانی نقل می‌کرد و در ضمنِ نقل تمامِ عناصر آن را می‌آفرید. پایانِ آن را نمی‌شد حدس زد. همین‌طور ادامه می‌یافت. من این طنز را در نوشته‌هایش کم یافتم. طنز نوشتاری‌اش هرگز به پای طنزِ گفتاری او نمی‌رسید. نویسندگانی را هم دیده‌ایم که نوشته‌هاشان سرشار از طنزی است قوی اما در گفتارشان اثری از آن دیده نمی‌شود.

    در زندگیِ گلشیری مثل این که هیچ چیز شخصی و خصوصی وجود نداشت. درِ خانه‌اش همیشه به روی همه باز بود و اگر کسی مدت کوتاهی با او رفت و آمد می‌کرد از همه چیزِ زندگیِ گذشته و حال او آگاهی می‌یافت. برای او آن‌چه مهم بود ادبیات بود. کسی که بیش‌ترین آزار را به او رسانده بود همین که شعر، داستان یا مقاله‌ای خواندنی می‌نوشت زنگ کدورت را به آنی از قلب او پاک می‌کرد. اصلاً دلخوری‌هایش از دیگران دوام نمی‌آورد و خیلی زود آن‌ها را فراموش می‌کرد. گلشیری بر خلاف پرخاش جویی‌هایش آدم بسیار محجوبی بود. حجب و حیایی داشت ذاتی و این ویژه‌گی همه آدم‌های هنرمند و فریخته است. گاهی تشخیص صراحت از وقاحت و اطمینان به‌نفس از پُررویی و بی‌شرمی آسان نیست. گلشیری در برابر افراد پُررو ساکت می‌نشست، حتی گاهی به‌وضوح دست و پایش را گم می‌کرد و تنها وقتی کارد به استخوان‌اش می‌رسید منفجر می‌شد. این واکنش هم درست واکنش آدم‌های محجوب و خجالتی است. در برابر تحسین دیگران هم، بر خلاف بعضی که آن را با پُررویی حق خود می‌دانند، شرمنده سرش را زیر می‌انداخت. فیلمِ شازده احتجاب را که نشان می‌دادند، کارگردان، بهمن فرمان آرا، برابر پرده‌ی سینما آمد و گفت: امشب هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی شازده احتجاب هم در سینما حضور دارد. تماشاگران برخاستند، به جانب گلشیری برگشتند و فریاد تحسین و شادی‌اشان فضا را به لرزه درآورد. درست در همین لحظه گلشیری به جانب من که پشت سر او ایستاده بودم برگشت و نگاهی کرد چنان شرم‌آگین و چنان درمانده که هیچ گاه آن را فراموش نمی‌کنم . گویی دنبال پناهگاهی می‌گشت. گلشیری واقعاً و از ته دل در برابر همه‌ی کار‌های هنری و فرهنگی که می‌کرد حقی برای خود قائل نبود و مزدی نمی‌طلبید.

    رفتار گلشیری در برابر افرادی که آثارشان را دوست داشت نمونه‌ی ادب و احترام بود. بارها دیده بودم که چگونه از دیدنِ آنان از شادی می‌لرزد. از این رسم متداول و زشتِ تجاهل کردن و به جا نیاوردنِ کسانی که آنان را به خوبی می‌شناسیم و از خودخواهی نمی‌خواهیم به روی خود بیاوریم اثری در رفتار و کردار او نبود. اصلاً این رسم را نمی‌شناخت، هر چند بعضی چنین رفتاری با او کرده بودند حتی در ایامی که شازده احتجاب نام‌اش را بر سرِ زبان‌ها انداخته بود نویسنده‌ای که همه را متهم به نخواندن آثار دیگران و « بی خبر بودن از دنیایی که در همسایگی می‌گذرد» می‌کند، در اولین دیدار خود با گلشیری و پس از گذشتنِ دوسال از انتشار شازده احتجاب و داستان‌های کوتاهی چون « شبِ شک» و « مردی با کرواتِ سرخ» باز هم دست از تجاهل برنداشته بود و نخواسته بود او را به جا بیاورد. وقتی شکسته استخوان بهای مومیایی را نداند از بی‌استخوان‌ها چه توقعی می‌توان داشت. در واقع عیب گلشیری، اگر بتوان این را عیب دانست، در زیادی به جاآوردنِ دیگران بود

    برای گلشیری هر داستانی باید تجربه‌ای نو و آفرینشی تازه می‌بود والا چه آفرینشی، چه نویسنده‌ای، چه هنرمندی؟ این نکته‌ای بود که تحسین کنندگانِ آن نوشته از آن غفلت می‌کردند. می گفتند: این نویسنده توانسته است قصه بگوید، قصه‌ای که خواننده را تا آخرین سطر کتاب به دنبال خود بکشاند. گلشیری می‌گفت: این که اولین قدم نویسندگی داستان است. داستان نویسی هنر است نه تکرار تجربه‌ها و شگرد‌های کهنه شده.
    روزی باخود فکر می‌کردم که ای کاش گلشیری به تهران نیامده بود و در همان گوشه‌ی پاک و ساده و معصوم‌اش نشسته بود و آن داستان‌های ناب را می‌نوشت که تلفن زنگ زد. گلشیری بود می‌گریست و می‌گفت برویم اصفهان. گفتم مگر؟ گفت احمد میرعلایی، با سکته.
    با یونس تراکمه راه افتادیم. سوم آبان ۱۳۷۴. در تمام راه صحبت از این بود که احمد از خود مواظبت نمی‌کرد، سیگار زیاد می‌کشید، به خواب و خوراکش نمی‌رسید. عصبی شده بود. می‌گفت دیگر به سنی رسیده‌ایم که باید کمی مواظب جسم خود باشیم. به خانه‌ی میرعلایی وارد شدیم. به زن و سه دختر جوان‌اش تسلیت گفتیم. هنوز ساعتی نگذشته بود که دیدم گلشیری برافروخته در گوشه‌ای با عموی میرعلایی حرف می‌زند. معلوم شد سکته‌ای در کار نبوده است. جسد میرعلایی، مترجمِ زبردست، مُعرف بورخس و اوکتایوپاز و استاد زبان انگلیسی دانشگاه اصفهان در کوچه‌ای بن بست، به وضعیتی که نمی‌نویسم پیدا شده است. بهت‌مان زد. میرعلایی که فعالیت سیاسی نداشت. کتاب فروشی کوچکی داشت، محل رفت وآمد فضلا و استادانِ دانشگاه. آخر چرا؟ سر درنمی‌آوردیم. گیج شده بودیم. یعنی این شهر، این نیمه‌ی جهان، ظرفیت شهروند بی‌آزاری چون میرعلایی را نداشت؟ اتفاق کمی نبود.
    گلشیری از آن روز دیگر گلشیری قبلی نشد. به جای این که بترسد یا او را بترسانند یک پارچه جرأت و شهامت و ایثار شد. حادثه‌های بعدی تیزهوشی او را تأیید کرد. برخورد او با فاجعه‌ها سنجیده بود. همه چیز را در نظر می‌گرفت. اتهام ناروا به کسی نمی‌زد. انگشت اشاره‌اش به درستی کسانی را که باید نشانه می‌گرفت. آن‌ها را می‌شناخت. بارها به زور به خانه‌اش وارد شده بودند آن هم به بهانه‌ی حفظ جان او.
    دیگر چه بگویم. چگونه می‌توان خاطره‌ی چهل سال دوستی را در نوشته‌ی کوتاهی گنجانید. وقتی فکر می‌کنم چگونه یک بیماریِ بی‌رحم و فرساینده طومار عمرش را درهم پیچید، رشته‌ی کلام از دست‌ام در می‌رود
    یاد و نام‌اش گرامی باد

    ضیاء موحد – ششم تیرماه ۱۳۷۹

برگرفته از: « هم خوانی کاتبان» گردآورنده: حسین سناپور

«زبان و شخصیت»- ضیاء موحد

    یکی دو هفته است که استکهلم ما، از خواب زمستانی بیدار شده، در بالکن پشت میز نشسته بودم آفتاب می‌گرفتم. «سعدی» آقای موحد هم روی میز بود. دخترکی ۹ساله از در درآمد. زیبا با گیسوی بلند، او هنوز خواندن و نوشتن فارسی نمی‌داند. همین‌جا به‌دنیا آمده و بزرگ شده، گفتم: نیلوفر، من چیزی از این کتاب برایت می‌خوانم، بگو ببینم چه می‌فهمی؟ گفت: باشد، این را خواندم:
    چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست .
    گفت: عمو، یه چیزی در باره‌ی بو و موی من بود؟
    «زبان و شخصیت» 

    منتقدان ادبیات اگر در یک چیز اتفاق‌نظر داشته باشند این است که آن‌چه باید در معرض داوری نهاده شود شعر شاعر است نه خود شاعر. شخصیت شاعر همان است که در شعر او تجلی پیدا می‌کند. این که آیا این شخصیت همان شخصیت زندگی روزمره‌ی او هم هست یا نیست بحثی است دیگر. صداقت و صمیمیت شاعر این نیست که آنچه در شعر خود نشان می‌دهد همانی باشد که معاصران و معاشران او از زندگی شخصی او می‌دانند. از این گذشته چه کسی می‌تواند با مشاهده‌ی ظاهر زندگی شاعر شخصیت باطن او را دریابد.

    الیوت در مقاله‌ی مهم خود:«سنت و ذوق فردی» از این نیز فراتر می‌رود. به اعتقاد الیوت شعر نه تنها تسلیم عواطف شدن نیست بلکه فرار از عواطف است، نه تنها بیان فردیت نیست بلکه فرارفتن از فردیت است. عاطفه‌ی شاعر در شعر اوست نه در تاریخ زندگی عاطفی شاعر. شاعر پیوسته در کار فداکردن و امحای فردیت خویش است. معنای این فردیت‌زدایی تعلق به سنت است، سنتی که شاعر جدا از آن هیچ است.

    سعدی زاهد است، قانع است، عاشق است، به موسیقی عشق می‌ورزد، شجاع و صریح است. طنز شیرین و گزنده‌ای دارد. به زبان فارسی عشق می‌ورزد و به فرهنگ و ادب زمان خود مسلط است. ما این همه و بسیاری نکته‌های دیگر را از کلام و زبان او می‌فهمیم اما این که در زندگی خصوصی خود چگونه آدمی بوده است نه اطلاع درستی داریم و نه اگر داشتیم به کار نقد ادبی می‌آمد. سعدی همان زبان سعدی است.

برگرفته از: سعدی، دکتر ضیاء موحد ،نشر طرح نو، ۱۳۷۸

نکاتی در باره‌ی ازرا پاند – ضیاء موحد

به عقیده‌ی بسیاری از منتقدان ادبیات غرب،شعر‌هایی که ازرا پاند پیش از کانتوها نوشته، یعنی شعر‌هایی غنایی کوتاه و دو شعر بلند
(Homage to Sextus Propertius-۱۹۱۷)و (Mauberly Huge Seltwyn- ۱۹۲۰)
از آثار ماندگار ادبیات زبان انگلیسی است اما در مورد کانتوها، شعر بلندی که از حدود ۳۸ سالگی سرودن آن را شروع کرد…بهتر است قضاوت را از زبان خود پاند بشنویم. در سال ۱۹۶۶ و در ونیز دانیل کُوری در حضور پاند بحث کانتوها را پیش می‌کشد و دشواری‌های شعر بلند گفتن را برمی‌شمارد.
پاوند ناگهان حرف او را قطع می‌کند و با قاطعیت می‌گوید: سرهم بندی است.
کُوری: منظورتان این است که خوب از کار در نیامده؟
پاند: معلومه که خوب از کار در نیامده، وقتی می‌گویم سرهم بندی است یعنی همین. در باره‌ی خیلی چیزها اطلاع کمی داشتم. خیلی کم و خیلی آهسته خوانده‌ام
کُوری( با اعتراض ): همه چیز را نمی‌توان دانست، این برای مغز یک انسان، آن‌هم این روزها، غیر ممکن است.
پاند: آیا بهتر نیست اگر می‌خواهی کاری مثل کانتوها بکنی در باره‌ی چیزها کمی اطلاع داشته باشی؟
آنگاه مکثی می‌کند و می‌گوید:- من از این‌جا و آن‌جا چیز‌هایی که توجه‌ام راجلب می‌کرد برداشتم و همه را در یک کیسه ریختم اما این راه آفریدن یک اثر هنری نیست.

چند روز بعد دارند در باره‌ی بی مسولیتی شاعران آن زمان و آزادی‌هایی که به خود می‌دهند تا مگر تاثیری بر خواننده بگذارند، حرف می‌زنند.
دانیل کُوری : حتی مالارمه هم با نحو بازی می‌کند.
پاند: بازی کردن با نحو اگر بدانی چه می‌کنی مسئله‌ای نیست. مسئله این است که این افراد نمی‌دانند نحو چیست. این‌ها فرق میان قید و صفت را نمی‌دانند.
کُوری از فرصت استفاده می‌کند و چون می‌خواهد مقاله‌ای در باره‌ی ازرا پاند بنویسد،
می پرسد: آیا اعتراف شما به شکست هنری خود محکوم کردن عمدی کانتوها بود یا حرفی از سر افسردگی ؟
پاند لحظه‌ای به ناخن‌هایش ور می‌رود و می‌گوید:
« بله، سرهم بندی کردم»

با پوزش از استاد گرامی ضیاء موحد، که نوشته ایشان برای باز چاپ  کوتاه و بصورت گفت‌وگو نوشته شده‌است. – البته با نگاه به متن انگلیسی-