یادداشت · خلیل پاک‌نیا

این اتفاقی است که اتفاق می‌افتد.- خلیل پاک‌نیا

chagal  لحظه‌ای قلب می‌ایستد، رنگ و رو سفید می‌شود و شبح آدمی مثل یکی از تابلوهای بی‌وزن شاگال، پرواز می‌کند و لحظه‌ای با مردگان هم‌منظر می‌شود.
این اتفاق هرجا دلش خواست می‌افتد، در ایستگاه قطار، پشت میز‌کار، یا وسط صحبت با یار. اتفاقی برق‌آسا و به‌‌‌‌ همان سرعت که آمده، می‌رود. اما در‌‌‌‌ همان یک لحظه، هر آن‌چه که بدیهی بود، بی‌بازگشت از دست می‌رود. آدمی به «سرزمین هیچ کس» بدل می‌شود، جایی که زندگان و مردگان برای مذاکرات سری، دور هم جمع می‌شوند ، اما فقط زندگان از این دیدار دست پُر باز می‌گردند.
در این دیدار‌ها هیچ چیز ترسناکی نیست جز درخواست‌ها، واقعا چه می‌خواهند؟ بهتر دیدن چیزهای با ارزش و چیزهای بی‌ارزش. می‌بیند چیزهای بی‌ارزش فراوانی او را محاصره کرده است و می‌بیند چیزهای باارزش فراوانی اورا اسیر کرده است.
اتفاق می‌افتد که شبح دستش را دراز می‌کند، اما به چیزی نمی‌رسد و خبر از روزی می‌دهد که همه چیز دور از دسترس است: تابستانی که در صدای کاج‌ها گم شد، آفتابی که از اسکله‌ها و دریاها رفت، شاه بلوط‌ها که در تمام فصول او را قدم به قدم تعقیب می‌کنند.
گاهی اتفاق می‌افتاد که شبح از منظری که در آنجا نمی‌شود دید شنید حس کرد یا چشید، همه چیز را ثبت می‌کند:
رد وبدل کردن نگاه در ایستگاه‌های بین راه که در هیچ وصیت‌نامه‌ای ثبت نیست، اما هرگز از یادها نمی‌رود. سایه‌های پشت پنجره، که بدون آنکه به آن‌ها فکر کند از تمام دولت‌ها بیشتر عمر می‌کنند.
اتفاقی برق آسا و به‌‌‌‌ همان سرعت که آمده، می‌رود، آنگاه، غرور تعلق به جهان حاضر، مثل بغض در گلو می‌ترکد، نبض می‌زند، قلب بکار می‌افتد .
یادداشت · خلیل پاک‌نیا

«لرزان بر بند نازک شعبده*»– خلیل پاک نیا

rep1
بزرگ‌تر‌ها هنوز در خلسهٔ شبانه در تخت‌هایشان پیچ و تاب می‌خورند، جوان‌تر‌ها اما زیر آفتاب جزیره بین دو قایق طنابی کشیده‌اند، انگار بازی تازه‌ای کشف کرده‌اند. روی طناب ادا و اطوار در می‌آورند و یکی پس از دیگری به آغوش دریا پرتاب می‌شوند، فریاد خنده‌ها. تنها چیزی که برایشان مهم نیست حفظ تعادل است.
او ناظر است فقط، روی صندلی تاشو لم داده تا آفتاب بگیرد ولی آفتاب او را می‌گیرد، سرش را گرم می‌کند تا خیال کند هر آدمی هم در واقع روی بند راه می‌رود. آرزو دارد بی‌همتا باشد اما بی‌همتابودن خطرناک است چون هنجارهای موجود را نقض می‌کند، آن‌وقت است که بند یا طناب تاب برمی دارد، آدمی فرو می‌افتد.

* سطری از شعر «محمود داوودی»

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

«سیزیف» در تعطیلات- خلیل پاک نیا

glimt-sisyphus-hey2
دارند سفره عصرانه را جمع می‌کنند اما نوشیدن کم و بیش ادامه دارد. دو سه شب اول تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار همین «کار نکردن» است. یکی کنار ساحل نشسته، غرق در امواج «اسپوتی فای» آواز پری‌های دریایی را می‌شنود، لاف می‌زند، همه گیسوان را طلایی و همه آبی‌ها را بلور می‌بیند، دیگری درحلقه چند یار وفادار در عرشه کشتی ایستاده، خیال می‌کند اولیس است، شاد و شنگول برای دیگران دست تکان می‌دهد، احتمالا دارد در افق «پنه لوپه» را می‌بیند. آن دیگری، با صندوق یخی نوشابه‌ها روی کولش از راه می‌رسد، کلاه حصیری‌اش را راست می‌کند و کشتی‌های اقیانوس‌پیما را صخره‌های سفید سر به فلک کشیده می‌بیند و احتمالا خودش را هرکول.
نوشیدن شبانه و رویاهای روزانه کم و بیش ادامه دارد اما بعد از یکی دو هفته، تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار «کارنکردن» نیست. همه دنبال چیز دیگری می‌گردند. یکی پری‌های «اسپوتی فای» را به حال خود‌‌ رها می‌کند، می‌رود تا در همهمهٔ کافه‌های شهر شریک شود، اولیس و یارانش سبد‌ها را بر می‌دارند می‌روند قارچ و توت فرنگی وحشی جمع کنند. هرکول هم، قوطی‌های رنگ را برداشته، دارد قایق‌ها را جلا می‌دهد.
گمانم کنم اگر «سیزیف» هم پنج هفته‌ای مرخصی سالیانه داشت یا می‌توانست در فواصل غلتاندن تخت سنگ خدایان، گاهی گاهی بنشیند و چپقش را چاق کند می‌توانست احساس خوشبختی بکند. البته به روایتی خدایان فراموش می‌کنند که تخته سنگ‌ها به مرور زمان سائیده می‌شوند، سنگ ریزه می‌شوند و «سیزیف»‌های حاضر آن‌ها را درجیب‌هایشان می‌گذارند و همراه با کارت‌های بی‌اعتباری و قرص‌های آرامش بخش هر روز با آسانسور به طبقه بیست و چندم دفتر کارشان می‌روند و در قله کیفرگاه، پشت می‌زشان می‌نشینند و عصر‌ها به پایین دره می‌غلتند در مبل‌ها و تخت‌هایشان.
یادداشت · خلیل پاک‌نیا

پناهنده در قلمرو کلمات-خلیل پاک نیا

mohamad
خواننده در خلوت خود در سرنوشت دیگران شریک است. خلوتی که حد و مرز ندارد، با این وجود او امنیت کامل دارد. خواننده در این قلمرو از هفت دولت آزاد است. هر کس که بخواهد می‌تواند این‌جا پناهنده شود. مرزهای آن انعطاف‌پذیر است. در این قلمرو گذشته همیشه جلوی چشم ماست، بر خلاف زندگی واقعی، هیچ وقت به سرعت نمی‌گذرد. به نظر می‌رسد آینده مشخص است و حال، هرگز فقط یک لحظه نیست. انگار این سه بعد زمانی همراه با هم بعد چهارمی را می‌سازند که بعد خود ماست. یک فرجه زمانی که در دسترس ماست. شاید مهلتی کشنده مثل انتظار زیر اعدامی‌ها، مهلتی که شهرزاد خواست و گرفتُ وقتی شب از پی شب توانست آن‌چه را که در پیش رو است به عقب بیندازد، تا این‌که پیچیدگی اوضاع بیش از حد شد و تضمین‌های معتبر گرفت. پادشاه تسلیم شد. حکم اعدام، حکم ازدواج شد. به این طریق نشان داد که ممکن است با کلمات از دست مرگ هم- که می‌دانیم از آن گریزی نیست- گریخت. نمی‌دانم که امروزه آدم می‌تواند به این پایان خوش اعتماد کند یا نه، چرا که در واقعیت این فرجه زمانی با برزخ هم قابل قیاس نیست.
این‌جا اصطلاح مقامات دولتی شهر برای این برزخ «انباری» است. انباری در فرودگاه آرلاندا بین دو انباربزرگ شرکت‌های باربری و شرکت‌های تهیه مواد غذایی، جایی که پناهنده‌ها «نگهداری» می‌شوند. در انتظار اینکه به «وطن» برگردند. ‌‌‌ همان کلمات که این بار بزک شده‌اند. نگهداری، بازگشت، وطن. چرا که در واقع به محض ورود به این انباری چیزی در انتظار پناهنده نیست جز اخراج. بازگشت؛ این دلتنگی خانه و کاشانه، این غم غربت، این شالودهٔ سنت حماسی به مجازات تبدیل می‌شود. انگار چیزی هست که بتوان به آن بازگشت. چون اگر وطنی وجود داشته باشد حداقل شرط این است که بتواند از شهروندانش حمایت کند.

رویای آواره‌ای با کتاب سارتر

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

حال ماضی- خلیل پاک‌نیا

Gurf-Morlix-Finds-the-Present-Tense
کسی که اخبار جاری را دنبال می‌کند، در زمان حال زندگی نمی‌کند. این‌که بخواهیم مدام به روز باشیم، تلاش بیهوده‌ای است. لحظهٔ حوادث به سرعت سپری می‌شود؛، چشم که می‌بندیم حال شده گذشتهٔ نزدیک، و چشم که باز می‌کنیم گذشتهٔ دور. رازهای کوچک و بزرگ اما در زمان‌های سپری‌شده پنهان است. شاید تحقیق در باره آن‌ها ارزش خبری هم داشته باشد اما آن‌ها به طور کلی جاذبه خبری خود را از دست داده‌اند. فقط آزادی هنری و کنج‌کاوی علمی می‌تواند این راز‌ها را از اعماق آب‌های ساکن به سطح امواج جاری بیاورد. اشتیاق شدید به دانستن آن‌چه که در لحظه حاضر رخ می‌دهد و ارزش دانستن دارد، نه عملی است و نه اصولی. اشتیاقی است که هرگز برآورده نمی‌شود. این تناقص اخبار جاری است. کسی که تلاش کند همیشه به روز باشد، در یک چشم به هم زدن به گذشته پرتاب می‌شود، کهنه می‌شود.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

مثل مداد- خلیل پاک‌نیا

penna
لای یکی از صفحه‌ها، برگ یادداشتی است به همراه مدادی که نیمه پاکنی به سر دارد. رنگ و روی هر دو زرد شده اما ترکیب خود را حفظ کرده‌اند، مثل مومیایی. سطر‌ها را می‌بینی هرچند ناخوانا. یکی دو جا را پاک کرده است اما هنوز ردی مبهم باقی است. خوبی مداد همین است، همیشه می‌توانید هرچه را که می‌خواهید پاک کنید اما ردی محونشدنی باقی می‌ماند. تقریبا مثل بعضی وقت‌ها که دیگر نمی‌توانیم چیزی را به یاد بیاوریم ولی می‌دانیم که چیزی را از یاد برده‌ایم، سایهٔ نوشته‌ها پیداست. نوشتن نام دیگر فراموشی است. عرصه‌ای خاکستری تقریبا شبیه لحظات پیش از به خواب‌رفتن که مثل اسفنجی شب را جذب می‌کند تا آرام بگیریم. مثل وقتی که گیج در شهری غریب می‌چرخیم اما به جای ترس نوعی آرامش احساس می‌کنیم. مداد هم مثل آدمی عمر محدودی دارد.
البته بعضی‌ها خودنویس‌اند، مدام پر و خالی می‌شوند

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

فضای عمومی- خلیل پاک‌نیا

Allاتفاق می‌افتد همان‌طور که در مترو نشسته است ناگهان با حسی گنگ از جا می‌پرد، انگار چیزی را جا گذاشته است، در واگنی که باشتاب می‌گذرد. کیف پولم، تلفنم، کتابم. یک شیی که او را به این جهان وصل می‌کند. در این جهان پا برجا نگه می‌دارد. برای لحظه‌ای نمی‌داند کجاست یا به کجا می‌رود. حس می‌کند باید کسی خواسته باشد که او الان این‌جا باشد ولی این‌طور نیست. خود اوست که جا گذاشته‌شده است، فراموش شده‌است.
برای خلاصی از این حالت که مو بر تن آدمی سیخ می‌کند دست به دامن آن «داس مان- Das Man» معروف می‌شود: «هستی دارد از خودش فرار می‌کند» تا ناخواسته هم‌رنگ جماعت شود. عین دیگران خوش و بش کند، عین دیگران این یا آن فیلم را ببیند، این یا آن لباس را بپوشد، در این یا آن ایستگاه پیاده شود. آدمی که دیگر خودش نیست بلکه یکی از دیگران است، به فضاهای عمومی پناه می‌برد.
امنیت فضای عمومی روزمره باعث می‌شود تا مثل خانه خودمان احساس راحتی کنیم و به این طریق از دست این‌که به حال خود‌‌‌‌ رها شده‌ایم، جا گذاشته شده‌ایم، خلاص شویم. وای به حال وقتی که این فضا در دسترس نباشد. وقتی که اضطراب سر می‌رسد و جهان ترسناک و غریب می‌شود. انگار اولین بار است که این آدم‌ها، این مکان‌ها را می‌بینی، خانه‌ات به اتاق هتلی گمنام تبدیل می‌شود. جهان هنور سر جای خود هست ولی به نظر می‌رسد ارتباطی با تو ندارد. ظهور این اضطراب در جایی که خانه و کاشانه ماست اعتراف تکان دهنده‌ای است بر این‌که ما مسافر این جهان هستیم.
شاید علاقه‌ ما به فضای‌های هم‌گون و هم‌شکل، مکان‌هایی که هرکدام دردی را دوا می‌کنند ولی هیچ‌کدام کاراکتر‌ خاصی ندارند از همین اضطراب آب بخورد. فرودگاه‌ها، بارهتل‌ها، مراکز بزرگ خرید…،

چخوف · یادداشت

طرح درست مسله- نامه چخوف به سوورین


به: آلکسی سرجی‌ویچ سوورین 

مسکو، ۲۷ اکتبر ۱۸۸۸

…من همیشه در گفت‌و‌گو با هم‌کاران ادبی تاکید می‌کنم کار هنرمند حل مشکلاتی نیست که لازمه‌اش داشتن دانش کارشناسی است. باعث تاسف است اگر نویسنده‌ای خود را درگیر مسائلی کند که نمی‌فهمد. ما کارشناس‌هایی داریم که به مسائل اختصاصی می‌پردازند. این کار آن‌هاست که در باره‌ی آینده‌ی سرمایه‌داری، مشکلات شهرداری‌ها، امراض زنانه و مضرات مستی نظر بدهند. هنرمند فقط باید در باره‌ی آن‌چه می‌فهمد نظر بدهد. میدان عمل برای او همان‌قدر محدود است که برای هر متخصص دیگری. من همیشه این نکته را تکرار می‌کنم و بر آن تاکید دارم. قلم‌رویی که در آن هیچ سوالی مطرح نیست جز جواب‌ها، به کسانی تعلق دارد که هرگز چیزی ننوشته‌اند و هیچ تجربه‌ای از تخیل شاعرانه ندارند.
هنرمند مشاهده می‌کند، حدس می‌زند، انتخاب می‌کند و ترکیبی خلق می‌کند و در این روند پیش‌فرض‌های مسله طرح می‌شود؛ مگر این‌که کسی از ابتدا دقیقا ناظر یک مسله باشد و هیچ جایی برای حدس و گمان یا انتخاب باقی نمانده باشد. خلاصه کنم، خود من هم می‌خواهم دیگر از زبان روان‌شناسی استفاده نکنم، اگر کسی قبول نکند کار خلاق با اهداف و مسائلی درگیر است، باید بپذیرد که هنرمند بدون هدف و تصور قبلی، در حالت اختلال روانی کاری خلق می‌کند. در نتیجه اگر نویسنده‌ای افتخار کند بدون طرح قبلی یا با الهام ناگهانی، رمانی نوشته است، می‌گویم دیوانه است. شما درست می‌گویید که هنرمند باید هوشمندانه با کارش برخورد کند اما دو مسله را قاتی می‌کنید: طرح درست مسله و راه حل آن. برای هنرمند فقط اولی ضروری است. در «آنا کارنینا» یا اپرای «اوژن اونگين» حتی یک مسله ساده هم حل نشده ست اما هر دو آن‌ها شما را کاملا راضی می‌کند، چون تمام مسائل به درستی بیان شده است. کار قاضی طرح درست سوال‌هاست، اما جواب‌ها باید توسط هیئت منصفه‌- در پرتو تجربیات‌اشان- ارائه شود.

آنتوان چخوف

◄ از:Letters of Anton Chekhov

نقد · خلیل پاک‌نیا · سوتلانا الکسیویچ

نیم نگاهی به رمان «دستِ دوم فروشیِ زمان»: خلیل پاک‌نیا

دستِ دوم فروشیِ زمان: سوتلانا الکسیویچ

Secondhand Time: Svetlana Alexievich

tiden-second-hand-

» من می‌نویسم، دانه‌ها را یکی یکی از زبان این و آن می‌گیرم، ذره ذره جمع می‌کنم کنار هم می‌چینم حال و روز سوسیالیسم را بازنویسی می‌کنم. اما پرسش‌های من به سوسیالیسم ربطی ندارد. من از عشق، حسادت، دوران کودکی و سال خوردگی، موسیقی، رقص‌ها، مدل‌های مو، و… هزاران جزییات زندگی که حالا از رونق افتاده است می‌نویسم. این تنها راهی است که بتوانم فاجعه را در قالب زندگی روزمره آدم‌ها به روی صحنه بیاورم و تلاش کنم چیزی بگویم، از چیزی سر در بیاورم…»

-خانم الکسیویچ در جستجوی زمان از دست رفته نیست، اما برای پی بردن به زمانی که مستعمل شده است در آشپزخانه دور میز غداخوری، در جشن‌ها و مهمانی‌ها، کنار کیوسک‌های سوسیس و آبجو فروشی، تظاهرات‌ها، انجمن‌های خانه و مدرسه،اتحادیه‌ها، کنار مردم می‌نشیند، ضبط صوتش را روشن می‌کند تا خاطرات از رنگ و رو افتاده مردم را ذره ذره جمع آوری کند. بعد بیست سال بنشیند این را در ۶۵۰ صفحه باز نویسی کند.

-اطلاعات مجانی نمی‌دهد، محیط داستان را توصیف نمی‌کند، پُرتره نمی‌کشد، نام، حرفه و سن افراد را می‌گوید بعد فقط صدا‌ها را می‌شنویم. داستان‌های بیرحمانه‌ای از زندگی روزمره آدم‌ها، از دوران تاریخیِ ستمگری که هنوز ادامه دارد. از قحط سالی می‌گوید، وقتی مردم برگ و پوست درختان را می‌خوردند حتی آسفالت می‌خوردند «خیلی‌ها مُردند، روده‌ها به هم می‌چسبید»

– صدای یک زندانی عادی را می‌شویم می‌گوید: «چقدر خوشبختم که شما کمونیست‌ها هم عین من اینجا زندانی هستید و درست مثل من نمی‌دانید چرا و به چه دلیل. دیگری می‌گوید: « آن‌ها که پنج یا شش سال زندانی داشتتند گاهی از خانه و زندگی اشان حرف می‌زدند اما آن‌ها که ده یا پانزده سال زندان داشتند کاملا ساکت بودند. کودکانی که در اردوگاه به دنیا می‌آمدند از پدر ومادر‌ها جدا می‌شدند، به پرورشگاه سپرده می‌شدند، جایی که آزار و اذیت خوراک روزانه بود و می‌شنیدند که پدر و مادراشان دشمنان خلق‌اند »

– بعد از فروپاشی شوروی در عرض یکی دوسال اوضاع عوض می‌شود

یکی از این صدا‌ها. «.. سال ۱۹۹۱ مادرم به خاطر عفونت شدید ریه‌ها در بیمارستان بستری بود. وقتی به خانه برگشت یک ریز حرف می‌زد. شب و روز مردم، همسایه‌ها دورش جمع می‌شدند تا از استالین، قتل کیروکف، بوخارین بشنوند،انگار مادرم قهرمان ملی است. دورانی بود که مردم دوست داشتند افرادی چشم و گوششان را باز کنند. تازگی‌ها باز هم مادرم در بیمارستان بستری شد، فقط پنج سال گذشته بود، اما حالا او تمام وقت ساکت بود، نقش‌ها عوض شده بود. این بار همسر یک سرمایه دار موفق نقش قهرمان ملی را بازی می‌کرد. همه مات و حیران پای حرف‌های او می‌نشستند. از خرید‌هایش می‌گفت، انگشتری‌های چنین و چنانِ چندین قیراتی، گوشواره‌ها، گردن بند‌های طلا… هیچ حرفی از گولاگ یا خبرهای ناگوار در کار نبود. گذشته گذشته است چرا حالا باید سر داستان‌های قدیمی جر و بحث کنیم؟

-روشنفکران فقیر جعبه‌های خالی همبرگ‌های مک‌دونالد را همچون مدال افتخار در قفسهٔ کتابخانه‌ها گذاشته بودند. نمی‌دانستند مدت هاست نسل جدیدی از سرمایه داران مافیایی آن‌ها را پشت سر گذاشته اند. دهه‌ها بود که دور میز آشپزخانه می‌نشستند و بحث می‌کردند باید چکار کنیم و لابه لای حرف‌ها حتی با خبرچین‌ها، شنود‌ها شوخی می‌کردند»رفیق سرهنگ، خوب گوش کن». اما کشف پول و سرمایه مثل بمب اتم بر سرشان خراب شد و تازه فهمیدند که ایده‌ای ندارند. «سال‌های فقط نشستیم و حرف زدیم.»

– بعد خیابان‌ها پُرشد از سالن‌های پرورش اندام، جنایتکاران سابق، لباس‌های ورزشی پوشیدند. همان‌هایی که در اردوگاه‌ها اسرا با جیرهٔ غدایی زندانی‌های بی‌کس و کار تجارت می‌کردند، قدرتی به هم زده بودند. صدای زنی را می‌شنویم که به اردوگاهی که در آن اسیر بوده، برگشته است، می‌بیند آلونک‌ها را خراب کرده اند، کلبه‌های نو نوار تابستانی ساخته اند. اما گاهی هنگام بارندگی، استخوان دست و پایی از خاک بیرون می‌زند بعد می‌شنویم «شاید از گرسنگی دنبال توت فرنگی وحشی می‌گردد.»

– این بار دوربین‌های شبکه‌های تلویزیونی نیستند که از حوادث تاریخی سیاسی، سرکوب‌های استالینی، جنگ، اردوگاه‌های اسرا،، جنگ‌های معاصر چچن و آذربایجان، سرمایه داری مافیایی بعد از ۱۹۸۹، فیلم نشان می‌دهند. این بار آدم‌های تکه پار شده، فرسوده حاضر در همین صحنه‌ها هستند که هر کدام زبان باز می‌کنند و از رنج و درد‌هایشان، عشق، حسادت، امیدها و ناامیدی ها حرف می‌زنند .

خانم الکسویچ همیشه پشت صجنه است و بندرت قضاوت می‌کند اگر هم چیزی بگوید با اما و اگر همراست «بعضی وقت‌ها گمان می‌کنم که درد و رنج مثل پلی نامریی آدم‌ها را به هم وصل می‌کند، بعضی وقت‌ها هم از دل سردی و ناامیدی خیال می‌کنم پلی در کار نیست این مغاکی است سیاه چالی است که آدم‌ها در آن سقوط می‌کنند.»

یادداشت · خلیل پاک‌نیا

تابلویی در تربلینکا

 

***

شما حالا وارد اردوگاه موقت شده‌اید. از این‌جا به اردوگاه‌های کار حمل خواهید شد. برای پیش‌گیری از  شیوع ‏بیماری‌های مُسری باید لباس‌ها واثاثیه‌ی خود را برای ضد عفونی‌کردن ‏تحویل دهید. پول نقد، ارز خارجی، طلا و جواهرات باید در مقابل دریافت رسید به صندوق‌دار تحویل داده شود. این اشیاء را بعدا می‌توان در مقابل قبض رسید دوباره تحویل گرفت. همه‌ی تازه واردین باید قبل از ادامه‌ی سفر دوش بگیرند.


 

شاید برای شکستن این سکوت وحشتناک. شاید داشتم بلند بلند فکر می‌کردم. شاید این گرمای طاقت ‏فرسا و ممتد نفسم را برید. شاید طنزهای گزنده‌ی خانم راهنما با آن لبخند سرد و دائمی‌اش در طول سه ‏ساعت هم‌نشینی در قطار از کراکوف تا ورشو فریبم داد. با اشاره به تابلو گفتم: من که چیزی جز این کوله پشتی ندارم. این ‏پیراهن و شلوارک نخی گشاد هم  تحویل صندوق‌دار. دم پایی و عینکم را هم می‌دهم. قبض رسید هم نمی‌خواهم. فقط بگذارند قبل ‏از ادامه‌ی سفر دوش بگیرم!‏

با همان لبخند سرد  با نجوا گفت:

هم خیلی دیر رسیده‌ای. هم یادت رفت سمت راست بالای تابلو را درست بخوانی.

نوشته بود: به یهودیان ورشو!


خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا

اُسلو از راه خاوران

do sal pas az enghelab

به یاد «حسن توکل»

احتمالا باید حوالی شهریور ۵۸باشد. عکس‌های اعلامیه‌ها از کشتار قارنا خبر می‌داد اما هنوز نعمتِ جنگ در جنوب و غرب کشور آنقدر گسترده نبود که چفت وبست خلافت اسلامی را سفت کند. دردفتر مرکزی شرکت نفت در تهران یک گروه سه نفره از ژاپنی‌ها و یک گروه شش نفرهٔ کارمند‌های ایرانی در اتاقی نشسته بودند تا در قرارداد‌های نفتی تجدید نظر کنند. « حسن توکل » که حالا در خاوران خوابیده تعریف می‌کرد که ما شش نفر را ظاهرا به خاطر ترکیبی از خوشنامی و تخصص در کارمان از بخش‌های مختلف انتخاب کرده بودند. تعریف می‌کرد که ما شش نفر روزی ده دوازده ساعت قرارداد‌ها را می‌خواندیم و بندهایی را برای تغییر آماده می‌کردیم بعد جلوی ژاپنی‌ها می‌گذاشتیم آن‌ها در‌‌‌ همان اتاق نیم ساعتی با کاغذ‌ها ور می‌رفتند و با اضافه یا کم کردن شرطی در این بند یا آن بند با قرارداد موافقت می‌کردند. بعد ما شش نفر دوباره ساعت‌ها روز‌ها می‌نشستیم ببینیم نتیجه این اضافه کم کردن‌ها چیست و این ماجرا مدتی ادامه داشت…

یکی از این کارمند‌ها که شانس آورده و به جای خاکِ خاوران، جنگل‌های نروژ نصیبش شده تا همسر زیبایش صبحانه را آماده کند دارد داستان قرارداد اُسلو را تعریف می‌کند. می‌گوید اسراییلی‌ها متشکل از نماینده‌های احزاب مختلف با اینکه خودشان کم متخصص ندارند یک پرفسور نروژی کار‌شناس منابع آب در خاورمیانه را هم به عنوان مشاور در گروه مذاکره کننده داشتند. فردی که اصلا به طرح دو دولت جداگانه اعتقادی نداشت و راه حلش برای منطقه یک دولت یا ایالت متحده فلسطین و اسراییل است. اما گروه مذاکره کنندهٔ فلسطینی‌ها عمدتا متشکل بود از وفاداران عرفات، نمی‌دانم چرا یاد مذاکرات خودمان با ژاپنی‌ها افتادم.

۹ اوت  ۲۰۱۴ فیس بوک

ماشاءالله آجودانی · یادداشت

مشروع و مقبول



    اما کار در محدوده جنگِ الفاظ خلاصه نمی‌شد. جنگ کلمات، از پسِ جنگ عمیق‌تری سر برمی‌کشید: جنگ عمیق‌تری بر سر مفاهیم اساسی و اصولی، و به آسانی هم نمی‌شد از چنین جنگی خلاصی یافت. هنوز فرمان مشروطیت صادر نشده بود که در جمع گروهی مشروطه‌خواه، در حضور مجتهد تبریز، یکی ندا در داد که«دولت مشروطه داده است» گفتند سندش کجاست و تلگرافش کو؟ گفت: دولت به شما مجلسِ مشورت داده‌است و تلگراف آنهم رسیده‌است. من خبر دارم، حاج علی گفت: ما مشروطه می‌خواهیم نه مجلس مشورت. گفت: مجلس مشورت، همان مشروطه است. حاج علی آشوب کرد که من مردِ عوام هستم جز لفظ مشروطه چیزی نمی‌دانم، باید این لفظ را بدهند. لفظ دیگری به کار نمی خورد. قال‌ و مقال زیاد شد و هر کسی حرفی زد. آقا میرهاشم گفت:نزاع لفظی است. آقا میرزا علی اکبر خطاب به میرهاشم کرد که:آقا راحت بنشینید و فساد نکنید و کار را ما را معیوب ننماید.. »
    ظاهرا بعضی مردمِ«عوام» آن روزگار، هوشیارتر و روشن‌بین‌تر از روشنفکران زمانه خود بودند. از این جماعت، حکایت‌های خواندنی‌تری در دست است. این بار راوی تقی‌زاده است و زمان، زمانی است که محمد‌علی شاه بر سریر قدرت نشسته است و کشمکش‌ها و دعوای «مشروعه» یا «مشروطه» آغاز شده‌است.
    تقی‌زاده می‌گوید:«…مخبرالسلطنه میان شاه و ملت، رفت و آمد می‌کرد. شاه می‌گفت من مشروعه را قبول دارم نه مشروطه را. آخوندها گفتند بلی این درست است ما مدعی شدیم. آقا سیدعبداله بهبهانی و دیگران گفتند مشروعه درست است. در این میان مشهدی باقر، وکیلِ صنف بقال فریاد کرد و به علما گفت: آقایان ما عوام این اصطلاحات عربی سرمان نمی‌شود. ما مشروطه گرفته‌ایم. سعدالدوله مدعی‌شد گفت: اصلا مشروطه درست نیست غلط است. این را اوایل که از فرانسه ترجمه کردند «کنستی توسیونل» را «کوندیسیونل» کردند…»برگرفته: مشروطه ایرانی- ماشاءالله آجودانی
    چاپ اول- لندن ۱۹۹۷، ص ۳۶۷-۳۶۶
     
یادداشت · بهرام صادقی

همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی


    مقدمه کتاب: تهران! تهران! ای شهر مُرده 

    فصل اول- «طرح»

    دست‌ها باهم می‌رود به جیب‌ها، باهم از جیب‌ها می‌آید بیرون، باهم می‌رود به دهان‌ها- چیک چیک چیک، بعد پوسته تخمه‌ها را تف می‌کنند روی زمین، می‌اندازند کف سالن سینما- سینمای درجه سوم.
    روی نیمکت نشسته‌اند، آرواره‌های‌شان باهم تکان می‌خورد، دهان‌شان باز می‌شود، بسته‌ می‌‌شود- لقمه را فرو می‌دهند، بعد کاغذ ساندویچ یا شکلات را مچاله می‌کنند و در زباله‌دانی سینما می چپاند- سینمای درجه اول.
    در آن یکی عشق‌های پسر امیر ارسلان و در این یکی عشق های پسر سندباد.
    چراغ‌ها خاموش می‌شود، پرده‌ها بالا می‌رود، اَکتورها می‌آیند روی سن، آن‌که در لُژ نشسته است می‌بیند، بهتر می‌بیند و آن‌که در آخر سالن نشسته است می‌بیند، بدتر می بیند.
    در این تاتر رقص دوشیزگان مه پیکر آلمانی و در آن تماشاخانه رقص بانوان عشوه گر ایرانی.
    صندلی را می کشد جلو و رویش می‌نشیند.
    -چی میل دارید؟
    صندلی را می‌کشد عقب و از رویش بلند می‌شود.
    -حساب شما؟
    آن‌که نشسته است می‌گوید«چی دارید؟» و آن‌که برخاسته است دست می‌کند به کیف پولش. این‌که می‌رود بیرون هنوز گرسنه است و آن‌که می‌خورد هنوز سیر نشده است.
    روزنامه‌ها را دسته می‌کنند، مجله‌ها را دسته می‌کنند، پهن می‌کنند روی بساط.
    یک روزنامه می‌خرد، یک مجله می‌خرد، یکی به این دستش و یکی به آن دستش. از پیش می‌داند چه نوشته‌اند:
    عکس و تفصیلات، برنامه خوراک سوفیالورن، چگونه می‌توان بدون زحمت یک خانه بیست هزار تومانی بدست آورد، قرعه‌کشی این هفته، جدول و مسابقات:« کدام حیوان است که موش می‌خورد؟» فراموش نکنید که دو ریال تمبر باطل نشده در پاکت بگذارید و بالاخره داستان:
    از شمع پرس قصه- آتش به‌جان شمع افتد- دنباله دارد دنباله دارد و دنباله دارد .
    آسیاهای شهر خاموشند. مثل هیکل‌های افسانه‌ای تنها می‌توان چشم‌شان را دید، آن هم از دور آن هم از دور و از پشت پرده‌ای مه‌آلود- آب‌ها از آسیاب‌ها افتاده است.
    در گذر‌ها دیگ‌ها بر سر بار است. مردم صف کشیده‌اند که نوبت‌شان برسد. این یکی می‌گوید یک کاسه برزگ آش بده، آن یکی می‌گوید یک کاسه کوچک.
    زرنگ‌ترها سعی می‌کنند کشک برای‌شان زیادتر بریزد و بیچاره‌ها آش‌شان را با نان می‌خورند.
    همان آش است و همان کاسه.


    بازمانده‌های غریبی آشنا
    بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،
    چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴