ثانویه و اولیه-خلیل پاک‌نیا

Khalil Paknia

گارسون که آمد طرف میز‌، پیرمرد همانطور که داشت هامبرگر نیمه پزِ خون آلود را می‌برید نمی‌دانم آبجوی چندم را سفارش داد و با لهجهٔ غلیظ گوتنبرگی به گپ زدن با رفیقش ادامه داد. تاکید روی حرف آخر کلمات، آهنگ خاصی به جملات می‌داد و حواس آدم را جمع می‌کرد. نمی‌شد نشنید، به رفیقش می‌گفت ببین: «ما قوانین را وضع می‌کنیم تا اجتماع از هم نپاشد، این اصل اولیه تمدن است. اما به این معنا نیست که همه طرفدار قانون هستند، آن هم نه همهٔ قوانین، آن هم نه یک شکل. این قوانین نوعی توافق اجتماعی است بعد می‌رسیم به اصل ثانویه تمدن یعنی وجدان فردی که مقدم بر قانون است. گاهی وجدان دستور خلاف قانون صادر می‌کند خُب باید اطاعت کنیم اما در عین حال بپذیریم که قانون را شکسته‌ایم و اصل اولیه می‌گوید باید مجازات شویم، عالی است، قبول می‌کنیم و گرنه اجتماع از هم می‌پاشد. مجازات دریک اجتماع سالم، بهایی‌ است که آدمی می‌پردازد چون حرف وجدانش را بیشتر از قانون قبول دارد، اینطور نیست؟» به اینجا که رسید بلند شدم رفتم بیرون سیگاری دود کنم. وقتی برگشتم پیرمرد داشت تکهٔ آخر هامبرگر را به چنگال می‌کشید، پرسید هوایی تازه کردی نه؟ گفتم هم آره هم نه، راستش رفتم تابلوی دم در را نگاه کنم چون حرف‌های شما حواسم را پرت کرد ،گفتم شاید کافه را اشتباهی آمده‌ام. خندید و جمله‌ای گفت شبیه ضرب المثل‌های خودمون: «همانطوری که با خوردن گوشت گاو، آدم گاو نمی‌شود با خواندن کتاب هم عاقل‌تر نمی‌شود». دیده بود وقتی رفتم بیرون سیگار بکشم کتابم را روی میز جا گذاشتم.

پنجره-خلیل پاک‌نیا

Window

Window

همین طور که کنار پنجره نشسته است به ساعت‌ها، اتاق‌ها، پنجره‌های مختلفی که کنارش نشسته است فکر می‌کند. همیشه کنار پنجره‌ها و کم و بیش همین فنجان قهوه‌ها که پُر و خالی می‌شوند.

بعد به بیرون نگاه می‌کند. همیشه‌‌‌‌ همان و همیشه تازه. پنجرهٔ درون که به صفحهٔ کاعذ یا مانتیور باز می‌شود و پنجره واقعی، همدمی شفاف و خاموش، که به بیرون باز می‌شود. پنجره‌ای که او را به دنیای دیگری وصل می‌کند، از دنیای دیگری جدا می‌کند.

حالا به خیابان نگاه می‌کند. ‌گاه پُر رفت و آمد،‌گاه متروک .آدم‌هایی که از پیاده رو‌ها می‌گذرند در افکار خود فرو رفته‌اند و تقریبا هیچ کس به بالا، به پنجره‌‌ها نگاه نمی‌کند. چه رسد به این پنجره.

حالا مرد عینکی را می‌بیند که با چوب زیر بغل در پیاده رو راه می‌رود. باید ۶۰ سالی داشته باشد آهسته و با احتیاط قدم بر می‌دارد. به نظر می‌رسد هنوز عادت ندارد به کمک این چوب راه برود. شاید اولین روزش باشد.

هم زمان که دارد فکر می‌کند چه اتفاقی برای این آدم افتاده است مرد عینکی چوب زیر بغل را جا به جا می‌کند انگار می‌خواهد بپرد، از پنجره‌ای به پنجره‌ای دیگر وارد شود. حالا به زمین خوردن، شکستگی استخوان، گچ گرفتگی‌ پای مرد عینکی، فکر می‌کند و انگار این خود اوست که دارد با چوب زیر بغل راه می‌رود.
او را می‌بیند که در راهِ خانه است در را باز می‌کند چوب زیر بغل را در راهرو می‌گذارد پشت میز آشپزخانه می‌نشیند تا خستگی پیاده روی را از تن به در کند و از پنجره، بیرون را نگاه کند شاید کسی را بیند که در پیاده رو قدم می‌زند و برای چند لحظه‌ای دنیا می‌شود همین پنجره‌ها و آدم‌ها.
پنجره‌ها، ادم‌ها و چوب‌های زیر بغل.

بعد از همین پنجره، ادامه را می‌بیند، تابلو‌های روی دیوار راهرو را، نوری که به اتاق پذیرایی می‌تابد. نیمه‌های پنهان را می‌بیند، پیرمرد را جوان و جوان را پیر می‌بیند. غمگین را خوشحال و خوشحال را غمگین می‌بیند. آدمِ سرحال را بیمار و برعکس…

شاید فصل مشترک همه داستان‌های آدمی همین دیدار‌ها باشد. جایی که آشنا‌ها و غریبه‌ها همدیگر را می‌بینند. چوب زیر بغل دیگران برای چند لحظه مالِ من یا شما می‌شود. بعد از پشت میز بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند و باد‌های آخر پاییز همراه با باران چهره‌اش را خیس می‌کند.

مادیرا- خلیل پاک‌نیا

maderiaهوس می‌کنیم سرچشمه این آبشار جنگلی را پیدا کنیم. از کوره راهی بالا می‌رویم. به باریکه راهی کوتاه می‌رسیم که شیب تندی دارد اما بعد صاف می‌شود. هم سفر یونانی با کوله بار خدایان به صخره تکیه می‌دهد، ریشهٔ درخت‌ها را چنگ می‌زند. به جلو، به بالا نگاه می‌کند. من بی‌خدا هم می‌ترسم اما ناخودآگاه به عقب، به پایین نگاه می‌کنم، زیر پایم را امتحان می‌کنم. به او هم می‌گویم به صخره تکیه نده، زیر پایت را ببین. هردو در جزیره‌ای به دنیا آمد‌ه‌ایم.یکی اینجا یکی آنجا، اما انگار سر بزنگاه، لبهٔ پرتگاه، خدایان خاکی یا هوایی، چشم اندازهای متفاوت، یاری نمی‌کند، باید دست به دامن یکدیگر شویم. نوعی حافظهٔ جسمانی به داد هر دو می‌رسد.

مترو – خلیل پاک‌نیا

شب‌های یکشنبه معمولا مترو زیاد شلوغ نیست ولی امشب مثل همیشه نیست. تظاهرات به حمایت از کسانی که در حمله راستها در مالمو زخمی شده‌اند، پایان یافته و جمعیت به طرف «اسلوسن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو در حرکت‌اند. در واگن ها جای نشستن نیست.
ظاهرا وقتی سوار مترو می‌شویم در مکانی عمومی هستیم اما انگار بیشتر افراد جای دیگری هستند. یکی دارد با حرارت با دوستش با عشقش صحبت می‌کند. یکی انگار هنوز توی شرکت است، دارد خرید و فروش می‌کند، یکی فیس بوکش را به روز می‌کند. پیامی کوتاه می‌فرستد، یکی موسیقی گوش می‌کند، تکه فیلمی می‌بیند، روی مسابقه ای شرط بندی می‌کند. دروغ چرا، یکی دو نفر هنوز هم از این هوشمند به عنوان تلفن استفاده می‌کنند و آن وقت، جسته و گریخته، جزئیات گفتگوی اداری یا قرار و مدارهای خصوصی را می‌شنوی.

انگار بیشتر افراد پنبه در گوش کرده‌اند. پنبه‌هایی که هرچه زمان می‌گذرد سخت تر می‌شوند، گوشی‌های ریز و رنگارنگ که نمی‌گذارد صدای دیگران را بشنویم، صداهای دور و بر ما. صدای معتاد شفایافته‌ای که با کارت شناسایی روی سینه‌اش سعی می‌کند مجلهٔ «حال و روز ما- استکهلم» را بفروشد. صدای گداهای رومانیایی که از»سون الون» فقط همین لیوان خالی قهوه نصیبش شده تا آنرا بچرخاند شاید صدای افتادن سکه‌ای را بشنود. صداهایی که همراه باد در ایستگاه‌ها سوار و پیاده می‌شون ، چهره هایی که همراه باران به پنجره ها می‌خورند. بیشتر نگاه ها خیره به صفحه موبیل هاست، میدان دیدی محدود. دیدگاهی به تنگی قاب همین هوشمند نرم و حرف شنو که اسیر چرخش دست‌ها و انگشت‌های روزگار است.

رسیدیم، این هم ایستگاه تو، پیاده می‌شویم. خانمی که فریب هوای نیمه بهاری این روزها را خورده، با گلدان کوچکی در این دست و روشنایی موبیل در آن دست، در نیمهٔ تاریک این تکه راه جنگلی، بی خیال ما، خرامان خرامان می‌رود . می‌گویم نگاه کن، یاد «نوستالژیا»ی تارکوفسکی نمی‌افتی، وقتی طرف، شمع روشن در دست، در استخر نیمه پر، راه می‌رود و به دیوانهٔ توی فیلم، قول داده تا آخر خط، شمع خاموش نشود و گرنه دنیای زیر و رو می‌شود.

دفتر تقویم- خلیل پاک‌نیا

دفتر تقویم یکی دو هفته پیش در تابلوی اعلانات مجموعه‌ای که در آن زندگی می‌کند اطاعیه‌ای دید. قرار بود شنبه بازاری برپا شود و برای سفرتابستانی جوانان محله پول جمع کنند. از ساکنین محل خواسته شده بود در انباری‌های منزلشان بگردند و وسایلی را که دیگر لازم ندارند، برای فروش به مسئول شنبه بازار تحویل دهند. دید به این بهانه می‌تواند انباری را هم مرتب کند.
در کارتن اسباب بازی‌های قدیمی، آمبولانسی پیدا کرد. آن را برداشت. بدنهٔ آن زنگ زده بود. چند جا، رنگ‌ها کنده شده بود، درِ طرف راننده بسته نمی‌شد، روی سقفش جای آژیر خالی بود. یادش افتاد به زمانی که در محوطه شن بازی کودکان ویراژ می‌داد، یا آژیرکشان از این طرف اتاق به آن طرف می‌رفت. دید نه، این آمبولانس دیگر نمی‌تواند برای نجات کسی بشتابد. اما وقتی آن را روی زمین گذاشت دید چهارچرخش سالم است غژغژی می‌کند ولی‌‌ هنوز‌‌ همان طور با در باز می‌تواند بچرخد. فکر کرد سی سالی می‌شود که کسی به آن دست نزده است، تمام این مدت در تاریکی در انتظار این بوده که کسی او را به بازی بگیرد. با لمس فلز سرد در دستش انگار برای چند لحظه زمان ایستاد و آمبولانس او را به چهار سالگی‌اش برگرداند.
آدمی گذشت زمان را اغلب به طور غیرمستقیم می‌بیند، در اطرافیان خود، در اشیای پیرامون و نه در چهره خودش. تغییراتی که روزانه جلوی آینه رخ می‌دهد اغلب چنان لغزنده و آرام است که آن را نمی‌بینیم، درعوض این تغییرات را در دیگران می‌بینیم، در کم‌پشت شدن موی دوستی که چند سالی است او را ندیده‌ایم. بریدهٔ روزنامه‌ها وقتی کارتن‌های انباری را جا به جا می‌کنیم، در مجلاتی که هم سن وسال خود ما هستند ولی رنگ و رویشان رفته، زرد شده‌اند مثل شمایل جا مانده از مقدسین وقتی از موزه‌ها دیدار می‌کنیم.
دفتر تقویم را ورق می‌زند. جشن تولد‌ها را می‌بیند مناسبت‌ها را. نیمه شبِ شنبه، هشت فوریه در چهل سالگی خوابیده و یکشنبه صبح در پنجاه سالگی بیدار شده است. این طور نیست که در این مدت اتفاقی نیفتاده باشد. می‌بیند روز‌ها، ورق‌های تقویم سر جای خودشان هستند و در تمام این مدت وجود داشته است با این وجود از خود می‌پرسد چه بلایی سر بعضی روز‌ها آمده است، کجا رفته‌اند. یاد حقه باز‌ها می‌افتد که در پس کوچه های پایتخت‌های اروپایی، تاس یا توپ کوچکی را زیر لیوانی این دست و آن دست می‌کنند و هر چقدر هم با دقت حرکت دست‌ها و توپ یا تاس را دنبال کنی باز سرت کلاه می‌رود و توپ یا تاس ناپدید می‌شود. وقتی آمبولانس را برداشت فکر کرد شاید او هم یکی از این حقه‌های خیابانی است که دور از چشم ما مثل آدم‌ها بزرگ می‌شود به وسایل و دستگاه‌های گوناگونی مجهز می‌شود، آمبولانس واقعی می‌شود سوارش می‌شویم و راه می‌افتد و ما را به جایی که نمی‌دانیم کجاست می‌برد.

 

«زنی با گردن بند سفید»- خلیل پاک‌نیا

ab bashga golestan

داشتم عکس‌های خانواده گی از چند آلبوم قدیمی را اسکن می‌کردم. عکس‌های سفید و سیاه. می‌خواستم پیش از آن که بی‌رنگ شوند، به شکل دیجیتالی در کامپیو‌تر حفظ شوند.به عکسی از مزرعهٔ کوچک «دیری فارم» در آبادان می‌رسم. محیط کم وبیش آشنا به نظر می‌رسد. سه چهار زن زیر درختان نخل مشغول چیدن میز هستند. شاید سیزده بدر باشد از لباس‌هایشان پیداست. مردان زیر نخل‌ها نشسته‌اند. انگار تازه دوربین عکاسی دیده‌اند، خیلی جدی به آن نگاه می‌کنند. نگاه پسر‌ها و دخترها به ساحل است انگار در افق دنبال چیزی می‌گردند.

در یکی از عکس‌ها مادر بزرگ با چند زن دیگر دور میز نشسته است. زن‌ها از حالِ من جوان‌تر به نظر می‌آیند. همه خوشحال هستند. گویا نهار تازه تمام شده است. یکی دو تا قاشق کنار بشقاب‌ها به چشم می‌خورد. کلمن قدیمی وسط میز است. مادر بزرگ دارد می‌خندد، نه رو به مهمان‌ها و نه رو به دوربین، بلکه سر به هوا. انگار دارد به همین لحظه، به همین بعدازظهرآفتابی می‌خندد.

زنی هم سن وسال مادر بزرگ کنار او نشسته است. موهای فرفری‌اش روی پیشانی افتاده است و مستقیم به دوربین نگاه می‌کند. او هم خوشحال است. گردن بند سفیدش در این عکس از خلال همهٔ این سال‌ها تا همین امروز که من آن‌ها را اسکن می‌کنم مات می‌درخشد.

نمی‌دانم کیست. به هرحال قوم وخویشی نیست که من بشناسم. شاید زنی است که در این بعدازظهر اتفاقی کنار مادر بزرگ نشسته است. مثل همه ما که در زندگی اتفافی کنار میزی در جوار آدم‌های غریبه می‌نشینیم. افرادی که به سرعت از یاد می‌بریم یا اینکه مدت کوتاهی در خاطر می‌مانند و کم کم از یاد می‌روند.

از دید من، مادر بزرگ شخصیت اصلی عکس است و زنِ مو فرفری شخصیت فرعی. اما هر بیشتر نگاه می‌کنم می‌بینم از دید ناظری دیگر ممکن است کاملا برعکس باشد. آیا کپی‌های دیگری از این عکس برجا مانده است؟ یا این تنها عکسی است که باقی است؟ با توجه به سالیانی که گذشته است این زن هم مثل مادر بزرگ زنده نیست. شاید دیگرانی که دور میز یا زیر نخل‌ها نشسته‌اند هم زنده نباشند.

شاید من تنها کسی باشم که به این بعدازظهر آفتابی دسترسی دارم و می‌توانم این زن و گردن بندش را به خاطر بیاورم. برای چند لحظه احساس غریبی بیندهٔ عکس را با خود می‌برد و بدون اینکه بداند چرا، موهای فرفری‌اش را بر گونه‌ها احساس می‌کند. بعد ر‌هایش می‌کنم تا به راه خود برود، بین عکس‌ها ناپدید شود. از آن بعدازظهر آفتابی برود بدون آنکه به پشت سر نگاه کند.

عکس‌: Abadan Route ۸۲) Reza Shaikhzadeh)

اورژانس- خلیل پاک‌نیا

tomas Tranströmer

پیچدم توی جاده فرعی که ناگهان جلوم سبز شد، ایستاده بود وسط جاده و چشم دوخته بود به من، به این ماشین، به نور چراغ‌ها، نمی‌دانم. تا آمدم نور را بالا و پایین کنم بوق بزنم در رفت ناپدید شد. آهوی جوانی که در تاریکی شب آخر نوامبر ما را غافلگیر کرد.

به یاد نیکولاس افتادم. چند سال پیش بود. داشتم در جاده‌ای تنگ و تاریک از شانیا به جزیره کرت رانندگی می‌کردم. داشتیم می‌رفتیم تا چند روزی کنار دریا باشیم. غروب می‌شد و روی تپه‌های اطراف بوته زار‌های زیتون آخرین روشنایی روز را می‌دید. ما هم مثل بقیه راننده‌ها سرعت داشتیم، خیلی هم زیاد. می‌خواستیم پیش از اینکه هوا تاریک تاریک بشود به دریا برسیم

درست بعد از یک پیچ بود که چشمم افتاد به یک موجودی وسط جاده و ناگهان زدم روی ترمز. ماشین چند متری پیش ازاینکه به او بخورد ایستاد. سرش بی‌کلاه افتاده بود روی فرمان موتور سیکلتی قدیمی. ماشین را راندم کنار جاده و به طرف او دویدم. پسر جوانی بود بالای بیست بیست دو سال. پرسیدم «اینجا چرا ایستادی، هر آن ممکن است بروی زیر ماشین» اما او بدون اینکه من را نگاه کند فقط سرش را تکان می داد. «نمی‌خواهم» ،با صدایی گرفته گفت «می‌خواهم بمیرم».

سعی کردم او و موتورش را هل بدهم ببرم کنار جاده اما نمی‌گذاشت بدطوری مقاومت می‌کرد انگار وسط جاده میخکوب شده باشد. همین موقع صدای نزدیک شدن ماشین دیگری را شنیدم. آخرین سعی را کردم که یک طوری او را بِکشم، پرتاب کنم کنار جاده. وقتی نورافکن‌های ماشین از سر پیچ افتاد روی ما، دست‌هایم را در هوا تکان می‌دادم تا راننده ما را ببیند و ناخودآگاه آماده می‌شدم تا اگر او نتوانست به موقع ترمز کند بپرم کنار جاده

وانت باری در چند متری ما ایستاد. چند لحظه ساکت بود و فقط نورافکن‌ها را می‌دیدم. انگار رانندهٔ هم داشت فکر می‌کرد چه اتفاقی افتاده است. بعد ماشین را روشن کرد به کنار جاده راند و مردی میان سال از آن پیدا شد. دونفری باهم توانستیم جوان و موتورش را ببریم کنار جاده. یکی از ما به آمبولانس زنگ زد. پسر جوان هنوز همینطور روی فرمان موتورش افتاده بود و هی می‌گفت «می‌خواهم بمیرم». چند بار که پرسیدم اسمت چیست، بالاخره با‌‌ همان صدای گرفته گفت: «نیکولاس، اسمم نیکولاس است»

نمی‌خواست چیز بیشتری بگوید. منتظر آمبولانس بودیم که بنظر می‌رسید هرگز پیدایش نمی‌شود .یک لحظه که حواس ما پرت بود نیکولاس دوباره خودش را پرتاب کرد وسط جاده و با تمام قدرت چسبیده بود به آسفالت. انگار داشت برای چیزی می‌جنگید اما آن چیزی که می‌خواست مرگ بود. دونفره از روی آسفالت بلندش کردیم و کنار بوته‌های زیتون نشستیم سرانجام آمبولاس رسید و نیکولاس توی‌‌ همان جاده شانیا به جزیره کرت ناپدید شد، از زندگی ما هم همینطور.

بعد به طرف سواحل کرت راه افتادیم. آرام‌تر و در سکوت رانندگی می‌کردیم. تپه زارهای زیتون اطراف ما زیبا‌تر و ترسناک‌تر شده بود. انگار نور افکن‌ها رازی را برملا کرده باشند مثل ریشه‌های ناپیدای درختان در شب، که در پیادروی صبحگاهی ناگهان ظاهر می‌شوند. ریشه‌هایی که ما را به این دنیا وصل می‌کنند، به دیگران. عمیق‌تر از آنچه که فکر می‌کردیم. می‌بینیم از دست آنها نمی‌شود خلاص شد.

بعضی وقت ها که هوا تاریک تاریک می‌شود به لحظه‌ای فکر می‌کنم که نورافکن‌ها روی ما دونفر افتاد، من و نیکولاس. چند لحظه چند متر شاید، فاصله بود از اتفاقی که نیافتد. آدم فکر می‌کند یک طوری‌هایی همهٔ ما همیشه زیر تابش نور افکن‌ها هستیم. لحظه‌های در زندگی ما هست که مثل لنگر کار می‌کند- اگر زمانی داریم از آن دور می‌شویم آن را فراموش می‌کنیم ناگهان ما را به طرف خود می‌کشد لحظاتی که در هیچ کتاب درسی نیست و انگار نمی‌شود آن را یادگرفت. تازه وقتی هم اتفاق افتاد ممکن است فکر کنیم تجربهٔ با ارزشی است، اما درس و سرمشق نهایی نیست.
یک بار دیگر یک جای دیگر وقتی نور افکن‌ها روی ما بتابد وقتی لحظهٔ کم وبیش تعیین کننده سر می‌رسد می‌بینیم چقدر تازه کار هستیم. با این وجود وقتی آدم برمی گردد و به جاده‌های بین شانیا و کرت زندگی فکر می‌کند دست کم گوش و کنار بعضی طرح‌ها، پروژه‌ها مثل آزادی، همبستگی، روشن‌تر می‌شود.

بعضی وقت‌ها، دلتنگ متن‌هایی می‌شود که بتوانند با تابش نورافکن‌ها به موقع ترمز کنند. نه برای اینکه کسی را نجات دهند بلکه شاید بتوانند وضعیتی همگانی را به نمایش بگذارند در چند و چون آن تامل کنند. متن‌هایی، ادبیاتی با در‌های باز و در انتظار. مثل اورژانس‌ها نه پارک‌های تفریحی یا فروشگاه‌های تزئیناتی این روز‌ها.

آمبولانسی که همیشه گوش به زنگ نامی آدرسی است. شاید نام تو آدرس تو. کیسهٔ خونی که شاید در رگ‌های تو باز شود، زنگ‌های تلفنی که در نیمه شب به صدا در می‌آید و صدایی غریبه می‌گوید اتفاق ناگواری افتاده است و باید شتاب کنی.