اورژانس- خلیل پاک‌نیا

tomas Tranströmer

پیچدم توی جاده فرعی که ناگهان جلوم سبز شد، ایستاده بود وسط جاده و چشم دوخته بود به من، به این ماشین، به نور چراغ‌ها، نمی‌دانم. تا آمدم نور را بالا و پایین کنم بوق بزنم در رفت ناپدید شد. آهوی جوانی که در تاریکی شب آخر نوامبر ما را غافلگیر کرد.

به یاد نیکولاس افتادم. چند سال پیش بود. داشتم در جاده‌ای تنگ و تاریک از شانیا به جزیره کرت رانندگی می‌کردم. داشتیم می‌رفتیم تا چند روزی کنار دریا باشیم. غروب می‌شد و روی تپه‌های اطراف بوته زار‌های زیتون آخرین روشنایی روز را می‌دید. ما هم مثل بقیه راننده‌ها سرعت داشتیم، خیلی هم زیاد. می‌خواستیم پیش از اینکه هوا تاریک تاریک بشود به دریا برسیم

درست بعد از یک پیچ بود که چشمم افتاد به یک موجودی وسط جاده و ناگهان زدم روی ترمز. ماشین چند متری پیش ازاینکه به او بخورد ایستاد. سرش بی‌کلاه افتاده بود روی فرمان موتور سیکلتی قدیمی. ماشین را راندم کنار جاده و به طرف او دویدم. پسر جوانی بود بالای بیست بیست دو سال. پرسیدم «اینجا چرا ایستادی، هر آن ممکن است بروی زیر ماشین» اما او بدون اینکه من را نگاه کند فقط سرش را تکان می داد. «نمی‌خواهم» ،با صدایی گرفته گفت «می‌خواهم بمیرم».

سعی کردم او و موتورش را هل بدهم ببرم کنار جاده اما نمی‌گذاشت بدطوری مقاومت می‌کرد انگار وسط جاده میخکوب شده باشد. همین موقع صدای نزدیک شدن ماشین دیگری را شنیدم. آخرین سعی را کردم که یک طوری او را بِکشم، پرتاب کنم کنار جاده. وقتی نورافکن‌های ماشین از سر پیچ افتاد روی ما، دست‌هایم را در هوا تکان می‌دادم تا راننده ما را ببیند و ناخودآگاه آماده می‌شدم تا اگر او نتوانست به موقع ترمز کند بپرم کنار جاده

وانت باری در چند متری ما ایستاد. چند لحظه ساکت بود و فقط نورافکن‌ها را می‌دیدم. انگار رانندهٔ هم داشت فکر می‌کرد چه اتفاقی افتاده است. بعد ماشین را روشن کرد به کنار جاده راند و مردی میان سال از آن پیدا شد. دونفری باهم توانستیم جوان و موتورش را ببریم کنار جاده. یکی از ما به آمبولانس زنگ زد. پسر جوان هنوز همینطور روی فرمان موتورش افتاده بود و هی می‌گفت «می‌خواهم بمیرم». چند بار که پرسیدم اسمت چیست، بالاخره با‌‌ همان صدای گرفته گفت: «نیکولاس، اسمم نیکولاس است»

نمی‌خواست چیز بیشتری بگوید. منتظر آمبولانس بودیم که بنظر می‌رسید هرگز پیدایش نمی‌شود .یک لحظه که حواس ما پرت بود نیکولاس دوباره خودش را پرتاب کرد وسط جاده و با تمام قدرت چسبیده بود به آسفالت. انگار داشت برای چیزی می‌جنگید اما آن چیزی که می‌خواست مرگ بود. دونفره از روی آسفالت بلندش کردیم و کنار بوته‌های زیتون نشستیم سرانجام آمبولاس رسید و نیکولاس توی‌‌ همان جاده شانیا به جزیره کرت ناپدید شد، از زندگی ما هم همینطور.

بعد به طرف سواحل کرت راه افتادیم. آرام‌تر و در سکوت رانندگی می‌کردیم. تپه زارهای زیتون اطراف ما زیبا‌تر و ترسناک‌تر شده بود. انگار نور افکن‌ها رازی را برملا کرده باشند مثل ریشه‌های ناپیدای درختان در شب، که در پیادروی صبحگاهی ناگهان ظاهر می‌شوند. ریشه‌هایی که ما را به این دنیا وصل می‌کنند، به دیگران. عمیق‌تر از آنچه که فکر می‌کردیم. می‌بینیم از دست آنها نمی‌شود خلاص شد.

بعضی وقت ها که هوا تاریک تاریک می‌شود به لحظه‌ای فکر می‌کنم که نورافکن‌ها روی ما دونفر افتاد، من و نیکولاس. چند لحظه چند متر شاید، فاصله بود از اتفاقی که نیافتد. آدم فکر می‌کند یک طوری‌هایی همهٔ ما همیشه زیر تابش نور افکن‌ها هستیم. لحظه‌های در زندگی ما هست که مثل لنگر کار می‌کند- اگر زمانی داریم از آن دور می‌شویم آن را فراموش می‌کنیم ناگهان ما را به طرف خود می‌کشد لحظاتی که در هیچ کتاب درسی نیست و انگار نمی‌شود آن را یادگرفت. تازه وقتی هم اتفاق افتاد ممکن است فکر کنیم تجربهٔ با ارزشی است، اما درس و سرمشق نهایی نیست.
یک بار دیگر یک جای دیگر وقتی نور افکن‌ها روی ما بتابد وقتی لحظهٔ کم وبیش تعیین کننده سر می‌رسد می‌بینیم چقدر تازه کار هستیم. با این وجود وقتی آدم برمی گردد و به جاده‌های بین شانیا و کرت زندگی فکر می‌کند دست کم گوش و کنار بعضی طرح‌ها، پروژه‌ها مثل آزادی، همبستگی، روشن‌تر می‌شود.

بعضی وقت‌ها، دلتنگ متن‌هایی می‌شود که بتوانند با تابش نورافکن‌ها به موقع ترمز کنند. نه برای اینکه کسی را نجات دهند بلکه شاید بتوانند وضعیتی همگانی را به نمایش بگذارند در چند و چون آن تامل کنند. متن‌هایی، ادبیاتی با در‌های باز و در انتظار. مثل اورژانس‌ها نه پارک‌های تفریحی یا فروشگاه‌های تزئیناتی این روز‌ها.

آمبولانسی که همیشه گوش به زنگ نامی آدرسی است. شاید نام تو آدرس تو. کیسهٔ خونی که شاید در رگ‌های تو باز شود، زنگ‌های تلفنی که در نیمه شب به صدا در می‌آید و صدایی غریبه می‌گوید اتفاق ناگواری افتاده است و باید شتاب کنی.

کلیسای کاترینا ۳- خلیل پاک‌نیا

kungan stockholm
اتفاق می‌افتد که خواب می‌بیند با نازنینی در کافه‌ای نشسته است که ناگهان آشنایی قدیمی که زنده نیست از در وارد می‌شود به طرف پیشخوان می‌رود آبجویی سفارش می‌دهد و بعد با لبخندی رندانه‌ به طرف میز شما می‌آید، انگار هیچ اتفافی نیفتاده، فقط شما را دست انداخته بوده و حالا می‌خواهد تعریف کند این همه مدت کجا بوده. خیلی هم سرحال است گویی در این غیبت طولانی به او خوش گذشته است. 
یک مرتبه احساس می‌کند تما م ماجرا سوء تفاهمی بیش نبوده، اصلا این طرف نمرده بوده، در سرزمین دیگری بوده، سرزمینی که نمی‌دانیم کجاست. و درست چند لحظه قبل از اینکه بیدار شود، صندلی‌ را جا به جا می‌کند تا برای این تازه وارد جا باز کند و بی‌صبر انه منتظر است ببیند چه دارد بگوید، این همه مدت کجا بوده.
بعضی وقت‌ها فکر می‌کند سرزمین‌هایی موقتی، تونل‌های مخفی در خودآگاه ما است که در آنجا مردگان و زندگان گاهگاهی باهم دیدار می‌کنند. هرچه زمان می‌گذرد بیشتر اتفاق می‌افتد که مثلا برای چند لحظه رفتگان را در شهر ببیند، آشنایی سال خورده که سریع در گوشهٔ خیابان ناپدید می‌شود. مادر زن یکی از دوستان که پشت به او ایستاده و به پنجره مغازه نگاه می‌کند، عمویی، که پشت خط عابر پیاده منتظر است تا چراغ سبز شود و درست‌‌‌‌ همان موقع که دارد دستش را بالا می‌برد تا سلامی بکند، احوالی بپرسد یا نامش را صدا بزند یادش می‌آید و دستش را پایین می‌آورد، او را صدا نمی‌زند،
درون دالانهای پرپیچ و خم مغز، اشتباهی، اتصال کوتاهی رخ داده است. اتفاق می‌افتد که مرده‌ها و زنده‌ها را با هم اشتباه می‌گیرد.
انگار برای چند لحظه در کنار آن‌ها بوده، به آن دنیای رفته‌. با گذشت زمان این اتفاق‌ها خیلی عادی می‌شود چون هم مرده‌ها این سوی مرز بیشتر می‌شوند و همه زنده‌های شبیه آن‌ها، با گذشت زمان چهره‌های آشنا در دو سوی مرز بیشتر می‌شوند و بعضی وقت‌ها چیزهایی به یادش می‌آید که اصلا نمی‌خواهد به آن فکر کند. اینکه خود او روزی با فرد دیگری اشتباه گرفته شود. کسی لحظه‌ای چهره‌اش را پشت پنجره بخار گرفته اتوبوسی، میان مردم منتظر در ایستگاه قطار ببیند، کسی دستش را بالا ببرد تا سلامی بکند نامش را صدا بزند و بگوید با این اتوبوس نرو، بین این مردم منتظر در ایستگاه قطار ناپدید نشو، اما بزودی یادش می‌آید که نه، این تو نیستی، فقط آدمی است شبیه تو، که هنوز قلبش می‌زند، خون گرم در بدنش جاری است. کسی خواب تو را ببیند که بازگشته‌ای و داری کنار پیشخوان آبجو سفارش می‌دهی و با لبخندی رندانه به طرفشان می‌روی تا بگویی که داستان از چه قرار است و این همه مدت طولانی کجا بودی.

رویای قیصر: زیبگنیف هربرت

herbert zbigniew

زیبگنیف هربرت

زیبگنیف هربرت

یک شکاف! – قیصر در خواب چنان دادی می‌کشد که پَرهای شترمرغِ سراپردهٔ بالای سرش به لرزه می‌افتد. سربازانی که با شمشیرهای آخته دورِ اتاقش گشت می‌زنند خیال می‌کنند که قیصر خواب یک محاصره را می‌بیند. حالا شکافی در دیوار پیدا کرده است و می‌خواهد از آنجا برج و بارو را مُسخًر سازد.

در واقع، حالا، قیصر یک هزارپاست که کفِ اتاق می‌دود و دنبال ذره‌های غذا می‌گردد. ناگاه برفرازِ سرش سَندلِ عظیمی را می‌بیند که نزدیک است او را لِه کند. قیصر پی شکافی می‌گردد تا در آن بخَزد. زمین لیز است و صیقلی.
این بود ماجرا . پیشِ پا افتاده‌تر از رویاهای یک قیصر چیزی نیست.

برگردان: مرتضی ثقفیان

هیچ وقت برای شکست خوردن دیر نیست. – خلیل پاک‌نیا

plaza-de-espana-madrid05

گمانم می‌پسندید شما هم، وقتی که وسط دریا در خواب عمیق شناورید، خدمه‌ای مهربان پیدا شود و شما را در کمال آرامش به ساحل مقصود برساند و بی‌آنکه بدانید با گرمای تن «ایتاکا» بیدار شوید، بعد از آن همه ماجرا‌ها و اشتیاق بازگشت، و سیزدهمین سرود اودیسه را به فال نیک بگیرید، مثل اولیس. لحظه بزرگی نه فقط در جهان ادبیات بلکه در سرگذشت اشتیاق‌های بشری به بازگشت. اشکالی هم ندارد اگر الههٔ «آتنا» با تراکم ابر‌ها مدتی فریب دهد شما را، تا بندر و گذرگاه‌ها آشنا را  نشناسید. در آغاز، حتی خویشاوندان نزدیک هم شما را  نشناسند. اما جهان اسطوره‌ای است هنوز، بعد از مدتی دایره کامل می‌شود، بسته می‌شود. انتقامی خونین لازم است تا نظم اشیای به روال سابق باز گردد.

در آستانه جهانی مدرن‌تر اما، بازگشت دیگری در ادبیات، در کار است. «دون کیشوت»، این شهسوار افسرده اشباح، بعد از شکست در بارسلونا، شمشیرش را غلاف کرده و دارد به لامانچا باز می‌گردد. صحنه بازگشت در کنار سانچو پانزا، سوار بر آن حیوان‌های مردنی، قلب خواننده را درد می‌آورد چون می‌داند کسی به پیشواز این بازگشت نمی‌رود، ساز و دهل نمی‌زند. برای قهرمان ما در بستر بیماری و مرگ، روشن می‌شود که رسالت شهسواری و دولسینه‌آی دل‌ربا، خواب و خیالی بیش نبوده است. سقوط آزاد بر زمین واقعیت. اما این بازگشت ایمان از دست رفته، پر ابهام‌تر از چرخه ایام اولیسی است. شهسوارما با گذشت ایام، هرگز رنگ ورو نمی‌بازد. دایره‌ای در کار نیست تا بسته شود، زیرا او با تیک تاک زمان حاضرپیش می‌رود.

رکاب زدن- خلیل پاک‌نیا

skogås چند روز پیش که هوا ابری بود و باران ریزی هم می‌بارید و داشتم از سربالایی مسیر جنگلی اطراف خانه بالا می‌رفتم، دوچرخه سواری را دیدم که از روبرو می‌آمد، البته در مسیر دوچرخه‌ها، سرعت عجیبی داشت. سرش را مثل ورزشکارهای حرفه‌ای روی سکان خم کرده بود تا مقاومت هوا را بشکند. نزدیک‌تر که شد دیدم نه، ورزشکار نیست، مردی است تقریبا به سن خود ما. فکر کردم آدمی در سن و سال مشخصی، بعضی کار‌ها را کنار می‌گذارد و در عوض کارهای دیگری می‌کند. مثلا ۶۰ساله‌ها قایم باشک بازی نمی‌کنند یا ۶ ساله‌ها بندرت شطرنج بازی می‌کنند، بازنشسته‌ها در پارک‌ها از سرو کول درخت‌ها بالا نمی‌روند و مهدکودکی‌ها برای بحث‌های نمایندگان مجلس، تره هم خرد نمی‌کنند. البته یک استثنا وجود دارد و آن، نان دادن به مرغابی‌ها در پارک هاست که به نظر می‌رسد هم در شروع و هم در پایان راه، محبوبیت فراوانی دارد.
به نظر می‌آید آدمی برای اینکه بتواند از پس زندگی برآید، نیاز دارد از سن و سال خود آگاه باشد. اما درک سال های درونی، باطنی، به سادگی سن و سال ظاهری ما نیست. انگار در سن و سال درونی، همهٔ آدم‌های مختلفی که بوده‌ایم، همهٔ سالی‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم مدام درهم می‌پیچد، گردبادی که برخاسته، فرو نمی‌نشیند، اوج می‌گیرد. در کودکی در یک روز، حتی در یک آن، می‌توانستیم در رویا، آدم‌های مختلفی باشیم. فوتبالیستی مشهور، جادوگر سیرک یا سند باد بحری، اما همیشه چون کودکی ده دوازده ساله. همین حالا، در همین سن و سال هم، در یک روز، می‌توانیم آدم‌های مختلفی باشیم، اما حالا سال‌هایی را که پشت سر گذاشته‌ایم با خود حمل می‌کنیم. شاید به این دلیل که از گذشت زمان و برگشت ناپذیری آن آگاه شده‌ایم.
واقعا تجربه چیست؟ آدم باتجربه به چه معناست؟ احتمالا به این معنا نیست که زندگی پرمحتوایی داشته یا کتاب‌های فراوانی خوانده است. آدم‌هایی را دور و بر خودمان می‌بینیم که ماجراهای بسیاری را از سر گذرانده‌اند بدون آنکه تجربهٔ خاصی داشته باشند. تجربه، فقط انبوه اتفاقات زندگی ما نیست بلکه حوادثی است که از آن‌ها تاثیر پذیرفته‌ایم، بر آن‌ها آگاهی پیدا کرده‌ایم، به این معنا هم نیست که ما بطور اتومات آدم بهتری شده‌ایم یا از اشتباهات خود درس گرفته‌ایم. شاید فقط این باشد که آدم باتجربه به زندگی‌اش، آگاه است، نه اینکه به راز آن پی برده باشد یا کنترولی برآن داشته باشد، شاید فقط این باشد که او با سال‌های مختلفی که پشت سر گذاشته در ارتباط درونی است. تماس بین آن‌ها قطع نشده است. گفتگوی بین ۶ ساله، ۳۰ ساله و ۶۰ساله همچنان در جریان است و هر وقت لازم بود می‌تواند سرش را روی سکان خم کند و با سرعت عجیبی بین این سال‌ها رکاب بزند.

: سقف بلند سقف کوتاه

خونه ی ما نمونه ی کوچک یک جامعه ی دموکراتیک بود. پدرم مخالف سر سخت این بود که “بچه ها جلوی بزرگ تر ها حق ندارند حرف بزنند.” ما همیشه و همه جا حق داشتیم که حرف بزنیم، درست مثل آدم بزرگ ها. بیشتر چیزهای مهم مثل خریدن ماشین، عوض کردن خونه و یا حتی اختلافات پدر مادرم در جلسات آزاد به رای گذاشته می شد. رای ها هم مساوی بود. به یاد ندارم که گفته باشند که فلان جا نرو یا فلان جور لباس نپوش یا با فلانی معاشرت نکن. پدرم فقط یک خط قرمز داشت: دروغ نباید می گفتیم.

چیز دیگه ای یادم نیست که یادمان داده باشد جزاینکه خودمان فکر کنیم و بی دلیل چیزی را نپذیریم. حریم خصوصی خیلی محترم بود، با این که بچه بودیم کسی بدون در زدن وارد اطاق ما نمی شد. خلاصه، ما اینجوری بزرگ شدیم.

***

پدرم دوستی داشت که دخترش همسن من بود. ما بهش می گفتیم عمو. دختر عمو محمود درست برعکس ما تربیت شده بود. توی خونه شان حرف اول و آخر را پدر می زد.

توی همه کارش دخالت می کردند. دختر عمو محمود هیچ حریم خصوصی نداشت، تا سالهای آخر دبیرستان تلفن هایش چک می شد و اطاقش تفتیش می شد. یک بار داشت دوش می گرفت و مادرش در حمام را باز کرد. دختر جیغی کشید ولی مادرش به جای این که در را ببندد با لحن طلبکاری گفت: کوفت! برای چی جیغ می زنی؟ حالا مگه چی شده؟ من مادرتم! من دهانم باز مانده بود. به هر حال عمو محمود و خانمش این جوری دختر تربیت می کردند. هجده سالگی هم دخترشان را شوهر دادند؛ صد البته شوهری که عمو محمود برایش انتخاب کرده بود.

آنها هنوز هم با هم زندگی می کنند و ظاهرا خوشبخت هستند.

***

آدمها، سقف آزادی های متفاوتی دارند. سقف آزادی آدمها را خانواده، تجربیات شخصی، روحیات و افکارشان شکل می دهد. سقف من از دختر عمو محمود بالاتر بود. برای همین وقتی آزادی هایم محدود می شد احساس خفگی می کردم. دختر عمو محمود از ابتدا آزادی را لمس نکرده بود که برای محدود شدنش دلتنگی کند. همه چیز را آسان تر می پذیرفت. وقتی از ایران می آمدم برای خداحافظی آمد. با لحن معصومانه ای پرسید: حالا برای چی داری میری؟ این را جوری پرسید که انگار توی ایران زندگی نمی کرد. انگار هرگز هیچ چیزی توی این سرزمین آزارش نداده بود. او آن قدر به سقف آزادی کوتاه عادت کرده بود که هیچ وقت سرش به طاق نخورده بود و عربده اش هوا نرفته بود. من در عوض آنقدر پررو بودم که سقف آسمان را هم می خواستم بشکافم.

****

ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان بدون هیچ دلیلی. در این سقف های آزادی متفاوت، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه ی آزادی چند نشریه ی توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است. برای بعضی ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش بالای زانو و روسری رنگی که یک کم عقب رفته باشد کلی آزادی است.

وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا انقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود آقای خاتمی، آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، زندگی شان می شود همینی که می بینید

منبع: وبلاگ نسوان مطلقه مطلقه

کلیسای کاترینا- خلیل پاک‌نیا

katarina kyrka1
خیلی دور، خیلی نزدیک.

صبحی صادق اما تو هنوز در خوابی. مو‌هایت ریخته روی بالش  و دست‌ها آویخته از لبهٔ تخت. مشت‌ها نه بسته نه باز. نمی‌شود نفس‌های تو را شنید ولی نفس می‌کشی. ابرو‌ها، پلک‌ها، گردن تو، همه در آرامشی ضروری. آرامشی که شاید بی آن نمی‌توانستیم چند ساعت بعد از جایمان تکان بخوریم.

فقط لب‌هایت را به آرامی به هم می‌زنی، انگار داری  معمایی طرح می‌کنی که هیچ وقت نخواهم فهمید. درست در این لحظه، در چهره‌ات غریبه ی آشنایی  ظاهر میشود ،  هم خیلی دور و هم خیلی نزدیک.

نمی‌دانم چرا به این زودی بیدار شدم. بیدار کنار پنجره.  پایین  در خیابان یکی دو ماشین می آیند و میروند . هنوز صدایی از پیاده رو شنیده نمی‌شود. هنوز توکا‌ها بر بام خانه‌ها و درخت‌ها برای خود می‌خوانند بی آن‌که کسی یا چیزی آوازشان را قطع کند. پارک‌ها و میدان ها خالی‌اند هنوز.

بعد از لابه‌لای پرده‌ها روزی که در راه است ظاهر و پنهان می‌شود.  چیزهایی که هنوز ما نمی‌دانیم چیست، اتفاقاتی  که نیافتاده هنوز . حرف‌هایی که زده نشده هنوز ، بدفهمی‌های که هنوز پیش نیامده، خنده‌هایی که هنوز بر لب‌ها ننشسته، نگاه‌هایی که هنوز با هم رد و بدل نشده است.

بیرون اتفاقی  منتظر ماست تا بیفتد. آفتاب پله پله بالا می‌رود تا ساعتی بعد تاریخ روز را اعلام کند. هشتم، پانزده‌هم یا بیست و ششم. روزی در زندگی ما که هنوز نیامده است و نمی‌توان آن را گرفت و بست، اول ما را تعقیب می‌کند  و  بعد ناپدید می‌شود.

تو هنوز در خوابی، شاید در سرزمین‌های دور دست، که هیچ وقت  به آن‌جا باز نخواهی گشت. سرزمین‌هایی در خیال  که در‌‌‌  لحظه‌ی رسیدن  کشف می‌کنی. اما به زودی رویا‌ها بار سفر می‌بندند، آدم‌ها از همدیگر خداحافظی می‌کنند. به بلیط‌هایشان نگاه می‌کنند تا ساعت پرواز را کنترول کنند. دیر یا زود اتفاقی تو را به این دنیا، به این اتاق باز می‌گرداند. دیر یا زود گذرگاهی  گشوده می‌شود، خمیازه می‌کشی، دست و پایت تکان می‌خورد، چشم باز می‌کنی و می‌گذاری اتاق پُر  از  وجود تو  شود

به این سو و آن سو  چشم می چرخانی . ، همه چیز مثل دیشب است اما در عین حال چیز ی تغییر کرده است، روز دیگری در راه است. بر می‌خیزی و به زندگی‌ات باز می‌گردی، به آدرس خودت، به داستانی که هنوز در باره آن هیچ چیز نمی‌دانی. در آرامش خوابیده‌ای هنوز. خیلی دور خیلی نزدیک.

این اتفاقی است که اتفاق می‌افتد.- خلیل پاک‌نیا

chagal  لحظه‌ای قلب می‌ایستد، رنگ و رو سفید می‌شود و شبح آدمی مثل یکی از تابلوهای بی‌وزن شاگال، پرواز می‌کند و لحظه‌ای با مردگان هم‌منظر می‌شود.
این اتفاق هرجا دلش خواست می‌افتد، در ایستگاه قطار، پشت میز‌کار، یا وسط صحبت با یار. اتفاقی برق‌آسا و به‌‌‌‌ همان سرعت که آمده، می‌رود. اما در‌‌‌‌ همان یک لحظه، هر آن‌چه که بدیهی بود، بی‌بازگشت از دست می‌رود. آدمی به «سرزمین هیچ کس» بدل می‌شود، جایی که زندگان و مردگان برای مذاکرات سری، دور هم جمع می‌شوند ، اما فقط زندگان از این دیدار دست پُر باز می‌گردند.
در این دیدار‌ها هیچ چیز ترسناکی نیست جز درخواست‌ها، واقعا چه می‌خواهند؟ بهتر دیدن چیزهای با ارزش و چیزهای بی‌ارزش. می‌بیند چیزهای بی‌ارزش فراوانی او را محاصره کرده است و می‌بیند چیزهای باارزش فراوانی اورا اسیر کرده است.
اتفاق می‌افتد که شبح دستش را دراز می‌کند، اما به چیزی نمی‌رسد و خبر از روزی می‌دهد که همه چیز دور از دسترس است: تابستانی که در صدای کاج‌ها گم شد، آفتابی که از اسکله‌ها و دریاها رفت، شاه بلوط‌ها که در تمام فصول او را قدم به قدم تعقیب می‌کنند.
گاهی اتفاق می‌افتاد که شبح از منظری که در آنجا نمی‌شود دید شنید حس کرد یا چشید، همه چیز را ثبت می‌کند:
رد وبدل کردن نگاه در ایستگاه‌های بین راه که در هیچ وصیت‌نامه‌ای ثبت نیست، اما هرگز از یادها نمی‌رود. سایه‌های پشت پنجره، که بدون آنکه به آن‌ها فکر کند از تمام دولت‌ها بیشتر عمر می‌کنند.
اتفاقی برق آسا و به‌‌‌‌ همان سرعت که آمده، می‌رود، آنگاه، غرور تعلق به جهان حاضر، مثل بغض در گلو می‌ترکد، نبض می‌زند، قلب بکار می‌افتد .

«لرزان بر بند نازک شعبده*»– خلیل پاک نیا

rep1
بزرگ‌تر‌ها هنوز در خلسهٔ شبانه در تخت‌هایشان پیچ و تاب می‌خورند، جوان‌تر‌ها اما زیر آفتاب جزیره بین دو قایق طنابی کشیده‌اند، انگار بازی تازه‌ای کشف کرده‌اند. روی طناب ادا و اطوار در می‌آورند و یکی پس از دیگری به آغوش دریا پرتاب می‌شوند، فریاد خنده‌ها. تنها چیزی که برایشان مهم نیست حفظ تعادل است.
او ناظر است فقط، روی صندلی تاشو لم داده تا آفتاب بگیرد ولی آفتاب او را می‌گیرد، سرش را گرم می‌کند تا خیال کند هر آدمی هم در واقع روی بند راه می‌رود. آرزو دارد بی‌همتا باشد اما بی‌همتابودن خطرناک است چون هنجارهای موجود را نقض می‌کند، آن‌وقت است که بند یا طناب تاب برمی دارد، آدمی فرو می‌افتد.

* سطری از شعر «محمود داوودی»

«سیزیف» در تعطیلات- خلیل پاک نیا

glimt-sisyphus-hey2
دارند سفره عصرانه را جمع می‌کنند اما نوشیدن کم و بیش ادامه دارد. دو سه شب اول تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار همین «کار نکردن» است. یکی کنار ساحل نشسته، غرق در امواج «اسپوتی فای» آواز پری‌های دریایی را می‌شنود، لاف می‌زند، همه گیسوان را طلایی و همه آبی‌ها را بلور می‌بیند، دیگری درحلقه چند یار وفادار در عرشه کشتی ایستاده، خیال می‌کند اولیس است، شاد و شنگول برای دیگران دست تکان می‌دهد، احتمالا دارد در افق «پنه لوپه» را می‌بیند. آن دیگری، با صندوق یخی نوشابه‌ها روی کولش از راه می‌رسد، کلاه حصیری‌اش را راست می‌کند و کشتی‌های اقیانوس‌پیما را صخره‌های سفید سر به فلک کشیده می‌بیند و احتمالا خودش را هرکول.
نوشیدن شبانه و رویاهای روزانه کم و بیش ادامه دارد اما بعد از یکی دو هفته، تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار «کارنکردن» نیست. همه دنبال چیز دیگری می‌گردند. یکی پری‌های «اسپوتی فای» را به حال خود‌‌ رها می‌کند، می‌رود تا در همهمهٔ کافه‌های شهر شریک شود، اولیس و یارانش سبد‌ها را بر می‌دارند می‌روند قارچ و توت فرنگی وحشی جمع کنند. هرکول هم، قوطی‌های رنگ را برداشته، دارد قایق‌ها را جلا می‌دهد.
گمانم کنم اگر «سیزیف» هم پنج هفته‌ای مرخصی سالیانه داشت یا می‌توانست در فواصل غلتاندن تخت سنگ خدایان، گاهی گاهی بنشیند و چپقش را چاق کند می‌توانست احساس خوشبختی بکند. البته به روایتی خدایان فراموش می‌کنند که تخته سنگ‌ها به مرور زمان سائیده می‌شوند، سنگ ریزه می‌شوند و «سیزیف»‌های حاضر آن‌ها را درجیب‌هایشان می‌گذارند و همراه با کارت‌های بی‌اعتباری و قرص‌های آرامش بخش هر روز با آسانسور به طبقه بیست و چندم دفتر کارشان می‌روند و در قله کیفرگاه، پشت می‌زشان می‌نشینند و عصر‌ها به پایین دره می‌غلتند در مبل‌ها و تخت‌هایشان.

صبحانه با «اسکار وایلد»- خلیل پاک‌نیا

oscar-wilde1اگر آدم حقیقت را بگوید می‌تواند مطمن باشد که دیر یا زود افشا می‌شود.
نفرت انگیز‌ترین دروغ‌ها، آن‌هایی است که به حقیقت نزدیک‌ترند.
اگر آدم آنقدر تخیل ندارد که برای دروغ دلیل می‌تراشد، بهتر است یک مرتبه راستش را بگوید.

یک بوسه می‌تواند آدم را به خاک سیاه بنشاند.
عشق با خودفریبی شروع می‌شود و با فریب دیگران پایان می‌یابد
من در برابر همه چیز می‌توانم مقاومت کنم جز وسوسه.
بهترین راه خلاص شدن از وسوسه، تسلیم شدن به آن است
بدفهمی دوجانبه بهترین شرط ازدواج است.

فقط از طریق نپرداختن صورت حساب است که می‌توان در خاطره تجار باقی ماند.
کار پناهگاه کسانی است که چیزی برای مشغولیات ندارند.

بی‌معناست که آدم‌ها را به خوب و بد تقسیم کنیم. آدم‌ها یا جالب‌اند یا کسل‌کننده.
با کسی که شوخی سرش نمی‌شود نباید جدی حرف زد.
جدی بودن تنها حفاظ، آدم‌های سطحی است.
زندگی آن‌قدر مهم است که نباید آن را جدی نگرفت.
فقط آدم‌های سطحی به ظاهر خود بی‌توجه‌اند.

همه آدم‌های سر‌شناس، حواریون خود را دارند و همیشه این یهودا است که زندگی‌نامه آن‌ها را می‌نویسد.
فقط جارچی حراجی‌ها می‌تواند بی‌طرف باشد و همه کارهای هنری را به یک حد ستایش کند.
هنرمندان قلابی همیشه هم‌دیگر را ستایش می‌کنند.

پشیمانی از اشتباهات، جلو پیشرفت آدمی را می‌گیرد.

Oscar Wilde
Persian Reading: Khalil Paknia

پناهنده در قلمرو کلمات-خلیل پاک نیا

mohamad
خواننده در خلوت خود در سرنوشت دیگران شریک است. خلوتی که حد و مرز ندارد، با این وجود او امنیت کامل دارد. خواننده در این قلمرو از هفت دولت آزاد است. هر کس که بخواهد می‌تواند این‌جا پناهنده شود. مرزهای آن انعطاف‌پذیر است. در این قلمرو گذشته همیشه جلوی چشم ماست، بر خلاف زندگی واقعی، هیچ وقت به سرعت نمی‌گذرد. به نظر می‌رسد آینده مشخص است و حال، هرگز فقط یک لحظه نیست. انگار این سه بعد زمانی همراه با هم بعد چهارمی را می‌سازند که بعد خود ماست. یک فرجه زمانی که در دسترس ماست. شاید مهلتی کشنده مثل انتظار زیر اعدامی‌ها، مهلتی که شهرزاد خواست و گرفتُ وقتی شب از پی شب توانست آن‌چه را که در پیش رو است به عقب بیندازد، تا این‌که پیچیدگی اوضاع بیش از حد شد و تضمین‌های معتبر گرفت. پادشاه تسلیم شد. حکم اعدام، حکم ازدواج شد. به این طریق نشان داد که ممکن است با کلمات از دست مرگ هم- که می‌دانیم از آن گریزی نیست- گریخت. نمی‌دانم که امروزه آدم می‌تواند به این پایان خوش اعتماد کند یا نه، چرا که در واقعیت این فرجه زمانی با برزخ هم قابل قیاس نیست.
این‌جا اصطلاح مقامات دولتی شهر برای این برزخ «انباری» است. انباری در فرودگاه آرلاندا بین دو انباربزرگ شرکت‌های باربری و شرکت‌های تهیه مواد غذایی، جایی که پناهنده‌ها «نگهداری» می‌شوند. در انتظار اینکه به «وطن» برگردند. ‌‌‌ همان کلمات که این بار بزک شده‌اند. نگهداری، بازگشت، وطن. چرا که در واقع به محض ورود به این انباری چیزی در انتظار پناهنده نیست جز اخراج. بازگشت؛ این دلتنگی خانه و کاشانه، این غم غربت، این شالودهٔ سنت حماسی به مجازات تبدیل می‌شود. انگار چیزی هست که بتوان به آن بازگشت. چون اگر وطنی وجود داشته باشد حداقل شرط این است که بتواند از شهروندانش حمایت کند.

رویای آواره‌ای با کتاب سارتر

حال ماضی- خلیل پاک‌نیا

Gurf-Morlix-Finds-the-Present-Tense
کسی که اخبار جاری را دنبال می‌کند، در زمان حال زندگی نمی‌کند. این‌که بخواهیم مدام به روز باشیم، تلاش بیهوده‌ای است. لحظهٔ حوادث به سرعت سپری می‌شود؛، چشم که می‌بندیم حال شده گذشتهٔ نزدیک، و چشم که باز می‌کنیم گذشتهٔ دور. رازهای کوچک و بزرگ اما در زمان‌های سپری‌شده پنهان است. شاید تحقیق در باره آن‌ها ارزش خبری هم داشته باشد اما آن‌ها به طور کلی جاذبه خبری خود را از دست داده‌اند. فقط آزادی هنری و کنج‌کاوی علمی می‌تواند این راز‌ها را از اعماق آب‌های ساکن به سطح امواج جاری بیاورد. اشتیاق شدید به دانستن آن‌چه که در لحظه حاضر رخ می‌دهد و ارزش دانستن دارد، نه عملی است و نه اصولی. اشتیاقی است که هرگز برآورده نمی‌شود. این تناقص اخبار جاری است. کسی که تلاش کند همیشه به روز باشد، در یک چشم به هم زدن به گذشته پرتاب می‌شود، کهنه می‌شود.

مثل مداد- خلیل پاک‌نیا

penna
لای یکی از صفحه‌ها، برگ یادداشتی است به همراه مدادی که نیمه پاکنی به سر دارد. رنگ و روی هر دو زرد شده اما ترکیب خود را حفظ کرده‌اند، مثل مومیایی. سطر‌ها را می‌بینی هرچند ناخوانا. یکی دو جا را پاک کرده است اما هنوز ردی مبهم باقی است. خوبی مداد همین است، همیشه می‌توانید هرچه را که می‌خواهید پاک کنید اما ردی محونشدنی باقی می‌ماند. تقریبا مثل بعضی وقت‌ها که دیگر نمی‌توانیم چیزی را به یاد بیاوریم ولی می‌دانیم که چیزی را از یاد برده‌ایم، سایهٔ نوشته‌ها پیداست. نوشتن نام دیگر فراموشی است. عرصه‌ای خاکستری تقریبا شبیه لحظات پیش از به خواب‌رفتن که مثل اسفنجی شب را جذب می‌کند تا آرام بگیریم. مثل وقتی که گیج در شهری غریب می‌چرخیم اما به جای ترس نوعی آرامش احساس می‌کنیم. مداد هم مثل آدمی عمر محدودی دارد.
البته بعضی‌ها خودنویس‌اند، مدام پر و خالی می‌شوند