ترانه‌ی ماه

    .
    کولی‌ها اگر سر رسند
    از دل‌ات
    انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند 

    مردی که خلاصه‌ی خود بود: احمد شاملو(۱۳۷۹-۱۳۰۴)
    در هشتاد سالی که از انتشار افسانه‌ی نیمایوشیج در روزنامه‌ی قرن بیستمِ میرزاده عشقی می‌گذرد، جریان شعر جدید و جریان مطبوعات تجددطلب درهم تنیده‌اند. امروز می‌بینیم خواننده‌ی شعر نو و ادبیات جدید، خواننده‌ی مطبوعاتِ ترقیخواه هم هست(گرچه عکس آن همیشه صادق نیست). شاعرِ نوپرداز ایران همواره برای دسترسی به خواننده‌ی جوان و درس خوانده، نیازی حیاتی به مطبوعات داشت و از این رو، شعر جدید ایران پدیده‌ای ژورنالیستی هم بوده است. هم از راه مطبوعات به دست گروهی نسبتاً بزرگ می‌رسید، و هم به طور انبوه تولید می‌شد تا صفحات مجلات ادبی را پر کند. زمانی بعضی سردبیران نشریات ادبی اخطار می‌کردند چنانچه کسی شعرهایش را بخشنامه‌وار به همه‌ی نشریات بفرستد کلاً از چاپ آثارش خوداری خواهند کرد.

    شاملو محكوم بود كه شاعر باشد
    اينكه كسى در خانه خودش چه لباسى مى‏پوشد و معمولاً چه ساعتى مى‏خوابد خصوصى است، اينكه كسى در ملاء عام چه لباسى مى‏پوشد و با چه لحنى حرف مى‏زند شخصى است. بحث عمدتاً در باره‌ی رويدادهايى فرهنگى ـ ‏اجتماعى است كه در برابر همگان اتفاق افتاده، نه امورى خصوصى پشت درهاى بسته.
    (كتاب هفته، مرداد ۱۳۸۰)

    مقاله به عنوان ژانر ادبی
    وقتى بچه بوديم، مدام حرف از شوپنهاور (كه به سكون واو تلفظش كردند) و موريس مترلينگ و آلكسيس كارِل و آندره موروآ بود. بزرگتر كه شديم، عصر سارتر و كامو بود و تا از چنين افرادى، چه بجا و چه بى‏مناسبت، نقل‏قول‏هايى نمى‏پرانديد مقاله‏تان در يك نشريه جدى چاپ نمى‏شد. مدتى هم هايدگر و كاستانِدا مُد بود. حالا دور، دور فوكو و دريداست، و همان به‏به و چه‏چه‏ها و تصديق‌هاى بلاتصور. در دانشگاه، غالب استادانمان مى‏گفتند حرف‌هاى يونگ من‏درآوردى است و اسكينر از نظر علمى درست مى‏گويد. حالا اسكينر تقريباً فراموش شده و دوباره ميدان تا حدى به دست يونگ و حرفهاى ”من‏درآوردى“اش افتاده است. بت‌هاى فكرى و آرتيست‌هاى سينما همواره خواهند بود چون ظاهراً به وجودشان احتياج است و آن‌ها هم بالاخره نان بت‏بودن‏شان را مى‏خورند. شايد هم بت‌ها و افسانه‏ها چاشنى زندگى‏اند. نكته اين است كه پاى هر بتى عده‏اى بت‏تراش و متولّى ايستاده‏اند كه با آنها طرفيد، وگرنه خود بت بيچاره عمرش را مى‏كند و مى‏رود پى كارش، و شايد به خاطرش خطور هم نكند كه روزى مجسمه‏اش را وسط حوض و فوّاره بگذارند.
    (همشهرى، ۳۱ مرداد ۱۳۸۰)

صبحانه- ژاک پره ور

    مترجم: احمد شاملو

    قهوه رو ریخ تو فنجون
    شیرو ریخ رو قهوه
    قندو انداخ تو شیرقهوه
    با قاشق چایی خوری همش زد
    شیرقهوه رو خورد و فنجونو گذاشت
    بی این که به من چیزی بگه،سیگاری چاق کرد
    دودشو حلقه حلقه بیرون داد
    خاکسترشو تکوند تو زیرسیگاری
    بی این که به من نگاهی کنه، 

    پاشد کلاشو گذاش سرش
    بارونی شو تنش کرد چون که داشت می بارید
    و زیر بارون از خونه رفت
    بی یک کلمه حرف
    بی یه نگاه.

    من سرمو گرفتم تو دستام و
    اشکام سرازیر شد.

۴ شعر- ژاک پره ور

    مترجم: احمد شاملو
     

    نومیدی روی نیمکت نشسته

    تو باغچه‌ی وسط ِ میدون، رو یه نیمکت
    مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون می کنه
    عینکی به چشمشه لباس طوسی ِ کهنه یی به تنش
    ته سیگاری به لبش.
    نشسته و
    وقتی دارین رد میشین صداتون می زنه
    یا خیلی ساده به تون اشاره می کنه.

    نبادا نیگاش کنین
    نبادا محلش بدین
    باید رد شین
    جوری که انگار ندیدینش
    که انگار اصلاً صداشو نشنفتین
    باید قدما رو تند کنین و بگذرین

    اگه نیگاش کنین
    اگه محلش بذارین
    به تون اشاره می کنه و، اون وخ
    دیگه هیچی و هیچکی
    نمی تونه جلودار تون بشه که نرین نگیرین تنگ ِ دلش بشینین.

    اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و
    شما حسابی عذاب می کشین
    سخ تر عذاب می کشین و
    اون بابا همین جور لبخند می زنه
    شمام درست همون جور لبخند می زنین و
    هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین
    اُ هر چی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین
    چیزیه که چاره پذیرم نیس،
    اُ همون جا می مونین
    نشسته
    یخ زده
    لبخند زنون
    رو نیمکت.

    اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
    رهگذرا میگذرن آروم
    پرنده ها می پَرَن
    از این درخت
    به اون درخت،
    اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
    و می دونین،
    می دونین که دیگه
    بازی بی بازی مث اون بچه ها،
    می دونین که دیگه هیچ وقتِ خدا
    نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
    که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
    مث ِ این پرنده ها.


    ترانه زندانبان_کجا می روی ای زندانبان زیبا
    با این کلید آغشته به خون؟ 

    _می روم آن را که دوست می دارم آزاد کنم
    اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
    آن را که به بند کشیده ام
    از سر مهر،ستمگرانه
    در نهانی ترین هوسم
    در شنیع ترین شکنجه ام
    در دروغ های آینده
    در بلاهت پیمان ها.
    می خواهم رهاییش بخشم
    می خواهم آزاد باشد
    و حتا از یادم ببرد
    و حتا برود
    و حتا باز گردد و
    دیگر بار دوستم بدارد
    یا دیگری را دوست بدارد
    اگر دیگری را خوش داشت.
    و اگر تنها بمانم و
    او رفته
    با خود نگه خواهم داشت
    همیشه
    در گودی کف دستانم
    تا پایان عمر
    لطف پستان های الگو گرفته از عشقش را.

    برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ پرنده‌ فروش‌ها و
    پرنده‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ گل‌ فروش‌ها و
    گل‌هايی‌ خريدم‌ برای‌ تو ای‌ يار

    رفتم‌ راسته‌ آهنگرها و
    زنجيرهايی‌ خريدم
    زنجيرهای‌ سنگين‌ برای‌ تو ای‌ يار

    بعد
    رفتم‌ راسته‌ برده‌فروش‌ها و
    دنبال‌ تو گشتم
    اما نيافتمت‌ ای‌ يار.

ژاک پره ور- احمد شاملو
انتشارات نگاه– ۱۳۸۲

    کشیدن تابلوی يك پرنده** 

    نخست قفسی بكشيد
    با دری باز
    سپس
    چند چیز زيبا بكشيد
    ساده
    ملوس
    سودمند
    برای پرنده


    سپس تابلو را روی درختی بگذاريد
    در باغ
    در بيشه
    يا جنگل
    حالا پشت درخت پنهان شوید
    بی هيچ حرفی
    يا حرکتی
    ممكن است پرنده زود سربرسد
    ممكن هم هست سال ها بگذرد
    تا راضی شود که بیاید
    دلسرد نشويد
    صبر كنيد
    اگر آمدن پرنده
    سال ها طول بكشد
    باز صبر كنيد
    اين که پرنده کی می رسد
    دير يا زود
    ربطی به خوبی تابلو ندارد
    وقتی آمد
    او را در سكوت عميق نگاه كنيد
    صبر كنيد تا وارد قفس شود
    وارد که شد
    در را آرام با قلم مو ببنديد
    سپس
    ميله ها را يك به يك پاك كنيد
    حواستان باشد به پرهای پرنده دست نزنيد
    حالا تصوير درخت را بكشيد
    و زيباترين شاخه هايش را برای پرنده انتخاب كنيد
    سپس برگ های سبز را بكشيد
    نسيم خنك
    ذرات نور
    و صدای حشرات را
    در سبزه ها
    در گرمای تابستان.
    سپس صبر كنيد تا آواز بخواند
    اگر نخواند
    نشانه بدی است
    نشان می دهد كه اين تابلوی بدی است
    اما اگر خواند نشانه خوبی است
    نشان می دهد كه می توانيد امضا كنيد
    بنابراين خيلی آرام يكی از پرهای پرنده را بكنيد
    ونامتان را در گوشه ای از تابلو بنويسيد

     

**
جایی خواندم که ترجمه از زبان دوم مانند کشیدن طرح پشت قالی است . ( فرانسه > سوئدی > فارسی )
با این وجود، زیبایی ترجمه های شاملو و وسوسه ی نهان در سطر آخر شعر، بهانه ی این ترجمه شد.

آزادی- اوکتاویو پاز

    کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
    من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
    به مردمانی از خاک و نور
    به خیابانی و دیواری
    و به انسانی خاموش-ایستاده در برابر دیوار-
    و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
    در آب رود
    در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. 

    به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
    که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
    به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:

    به خاطر آوردن رویاها-آن حضور نابهنگام
    که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
    که ما را موجودیتی نیست
    و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
    و در سر می پروراند رویاها را
    سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
    خاک و
    نوری که در زمان می‌زید.

    قافیه‌یی که با هر وا ژه می‌آمیزد:
    آزادی
    که مرا به مرگ می‌خواند،
    آزادی
    که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
    با گلوی جذام گرفته.
    آزادی من به من لبخند زد
    همچون گردابی که در آن
    جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

    آزادی به بال‌ها می‌ماند
    به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
    و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
    به خوابی می‌ماند که در آن

    ما خود
    رویای خویشتنیم

    به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
    به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
    دست‌های زندانی.

    آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
    آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
    آن برگ‌ها به پرنده‌گان.

    انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
    همه چیز به پرواز درمی‌آید!

مجموعه آثار شاملو
دفتر دوم- انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۲

خون منتشر- لورکا


    نمی‌خواهم ببینمش! 

    بگو به ماه، بیاید
    چرا که نمی‌خواهم
    خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

    نمی‌خواهم ببینمش!

    ماه ِ چارتاق
    نریان ِ ابرهای رام
    و میدان خاکی ِ خیال
    با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.

    نمی‌خواهم ببینمش!

    خاطرم در آتش است.
    یاسمن‌ها را فراخوانید
    با سپیدی کوچک‌شان!
    نمی‌خواهم ببینمش!

    ماده گاو ِ جهان پیر
    به زبان غمینش
    لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
    آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
    و نره گاوان ِ «گیساندو»
    نیمی مرگ و نیمی سنگ
    ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
    خسته از پای کشیدن بر خاک.

    نه!
    نمی‌خواهم ببینمش!

    پله پله برمی‌شد ایگناسیو
    همه‌ی مرگش بردوش.
    سپیده‌دمان را می‌جست
    و سپیده‌دمان نبود.
    چهره‌ی واقعی ِ خود را می‌جست
    و مجازش یکسر سرگردان کرد.
    جسم ِ زیبایی ِ خود را می‌جست
    رگ ِ بگشوده‌ی خود را یافت.
    نه! مگویید، مگویید
    به تماشایش بنشینم.
    من ندارم دل ِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
    که کنون اندک اندک
    می‌نشیند از پای
    و توانایی ِ پروازش
    اندک اندک
    می‌گریزد از تن.

    فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
    صُفّه‌های زیرین را در میدان
    و فروریخته است آنگاه
    روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

    چه کسی برمی‌دارد فریاد
    که فرود آرم سر؟
    ــ نه! مگویید، مگویید
    به تماشایش بنشینم.
    آن زمان کاین سان دید
    شاخ‌ها را نزدیک
    پلک‌ها برهم نفشرد.
    مادران خوف
    اما
    سربرآوردند
    وز دل ِ جمع برآمد
    به نواهای نهان این آهنگ
    سوی ورزوهای لاهوت
    پاسداران ِ مِهی بی‌رنگ:

    در شهر سه‌ویل
    شهزاده‌یی نبود
    که به همسنگیش کند تدبیر،
    نه دلی همچنو حقیقتجوی
    نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
    زور ِ بازوی حیرت‌آور ِ او
    شط غرنده‌یی ز شیران بود
    و به مانند پیکری از سنگ
    نقش تدبیر او نمایان بود.

    نغمه‌یی آندُلسی
    می‌آراست
    هاله‌یی زرین بر گرد ِ سرش.

    خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود
    و نمک بود
    و فراست بود.

    ورزا بازی بزرگ در میدان
    کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
    چه خوشخوی با سنبله‌ها
    چه سخت با مهمیز!
    چه مهربان با ژاله
    چه چشمگیر در هفته بازارها،
    و با نیزه۱۴ی نهایی ِ ظلمت چه رُعب‌انگیز!

    اینک اما اوست
    خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
    و خزه‌ها و گیاه ِ هرز
    غنچه‌ی جمجمه‌اش را
    به سر انگشتان ِ اطمینان
    می‌شکوفانند.
    و ترانه‌ساز ِ خونش باز می‌آید

    می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
    می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
    در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
    از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
    چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
    تا کنار رودباران ِ ستاره‌ها
    باتلاق احتضاری در وجود آید.

    آه، دیوار سفید اسپانیا!
    آه، ورزای سیاه ِ رنج!
    آه، خون سخت ایگناسیو!
    آه بلبل‌های رگ‌هایش!

    نه،
    نمی‌خواهم ببینمش!

    نیست،
    نه جامی
    که‌ش نگهدارد
    نه پرستویی
    که‌ش بنوشد،
    یخچه‌ی نوری
    که بکاهد التهابش را.
    نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
    نیست
    نه بلوری
    که‌ش به سیم ِ خام درپوشد.

    نه!
    نمی‌خواهم ببینمش!

ترانه‌ی شرقی و اشعار ديگر
احمد شاملو

چهار شعر- ژاک پره ور


    ترانه– امروز چه روزی‌است؟
    – ما خود تمامی ِروزهاییم ای دوست
    ما خود زنده‌گی‌ایم به تمامی ای یار،
    یکدیگر را دوست می‌داریم و زنده‌گی می‌کنیم
    زنده‌گی می‌کنیم و یکدیگر را دوست می‌داریم و
    نه می‌دانیم زنده‌گی چیست و
    نه می‌دانیم روز چیست و
    نه می‌دانیم عشق چیست 

    دسته گل

    این جا در چه کاری دخترک
    با این گل‌های تازه‌چین؟

    این جا درچه کاری دوشیزه
    با این گل‌ها، گل‌های رو در پژمردگی؟

    این جا در چه کاری بانوی سالمند
    با این گل‌های رو به مرگ؟

    چشم در راه سردارِ فاتح‌ام.

    تیر باران شده

    گل‌ها باغ‌ها فواره‌ها لبخند‌ها
    وشیرینیِ زیست.

    مردی آن جابه خاک افتاده غرقه‌ی خون خویش.

    خاطره‌ها گل‌ها فواره‌ها باغ‌ها
    رویاهای کودکانه

    مردی آن جابه خاک افتاده چنان که بسته‌ی خونالودی.

    گل‌ها فواره‌ها باغ‌ها خاطره‌ها
    و شیرینی ِزیستن.

    مردی آن جا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب.

    ریگ های روان

    دیوان و پریان
    بادها و جزرو مد

    در دور دست تازه دریا واپس نشسته
    و تو
    همچون گیاهی آبی که باد به ملایمت نازش کرده است
    بر ماسه های بستر برمی‌انگیزی به رویا
    دیوان و پریان
    بادها و جزرو مد را

    در دور دست تازه دریا واپس‌ نشسته
    اما در چشمان نیمه خفته تو
    دو موج کوچک به جای مانده است

    دیوان و پریان
    بادها و جزر و مد

    دو موج کوچک برای غرق کردن من .


دفتر دوم : همچون کوچه یی بی انتها-احمد شاملو
انتشارات نگاه– ۱۳۸۲

هایکوها

    * 

    دروازه ی خانه را بسته بودم و
    چفت در را.
    ای عزیز از کدامین در در آمده‌ای
    تا به رویای من اندر شوی؟

    *

    تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم
    وپنداشتیم که عشق
    هزاران سال می پاید

    *

    می دانستم که سرانجام
    روزی از این راه می بایدم گذشت
    با این همه دیروز از کجا خبرم بود
    که روز موعود امروز است؟

    *

    شب هنگام بازمی آیم
    تا به رویا دیدارت کنم
    کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
    خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!

    *

    هیچ یک سخنی نگفتند
    نه میزبان و نه مهمان و
    نه گل های داوودی

برگرفته از:
ترانه های سرزمین آفتاب – احمد شاملو