کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

جشن هشتاد سالگی / خلیل پاک نیا و توماس ترانسترومر

Carillon: Tomas Tranströmer

مادام، مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
در هتل کثیف‌اش بمانند.
اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
لامپی در سقف.
از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین، آن‌جا که صدها هزار
کنه نامریی رژه می‌روند.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
دوچرخه‌ها را تلق وتلق‌کنان راه می‌برند
آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگال این جهان می‌چرخند
کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
میدانی رام نشدنی.
زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

کوتاه است ساحلم، مرگ اگر یک وجب بالا بیاید
غرق می‌شوم

من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است.
این‌جا در بروخه زندانی‌ام
چرا که دشمنانم مُرددند –
ایده‌آلیست‌های شریرند
و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند
نمی‌توانم وصفش کنم،
نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

من هم مردی هستم با لباس کار ، که دوچرخه‌اش را تلق وتلق‌کنان
در کوچه راه می‌برد
جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
می‌گذرد و می‌ایستد
و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته، پرده‌های سرد

هیچ‌کس تعیین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
چرا که همه مرده‌اند!

انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
اما دست‌خطش آشنا است…

بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

خاموش شده‌اند.

به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
و نگه می‌دارد
سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
حتما مهم‌تر از من است.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
کوچه‌ای که گام‌هایم برآن به مرور ناپدید می‌شود
هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
بازتاب آیه‌های من.

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد- دوشعر: توماس ترانسترومر

 

۱

Allegro


پس از روزی سیاه هایدن می‌نوازم

و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم
کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند

پژواک سبزاست، پرشور و آرام

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد

و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد


دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم

و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد

پرچم هایدنی را بالا می‌برم – یعنی

» تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم»

موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی

آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند


و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن

اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند

۲

Kyrie*

گاهی زندگی‌ام باز می‌کرد چشمایش را در تاریکی
احساسی مثل این که کشیده شوند
انبوه مردم در خیابان‌ها،
به سوی معجزه‌ای در کوری و هراس
در حالی که من ایستاده باشم نامریی

چون کودکی که از ترس به خواب رود
با شنیدن ضربان سنگین قلب
طولانی، طولانی،
تا صبح نور‌هایش را بریزد درقفل‌ها
و در‌های تاریکی باز شوند.

۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲

۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸

دو شعر از توماس ترانسترومر

از سمت چپ اگر بروی تا «سنتراله»-ایستگاه مرکزی قطارها در میلان- چند قدم بیشترنیست . البته اگر در هتل «گالیا» باشی و صبح زود سیگارت تمام شده باشد. می‌گویند تصویرها در شعرهای ترانسترومر مثل ایستگاه مرکزی قطارهاست در شهرهای بزرگ . تصویرها مسافت زیادی را طی کرده‌اند، تا زیر یک سقف به هم برسند. واگن قطار اول پر از عطر گل‌های مدیترانه، واگن بعدی دوده‌های سیاه ِ مناطق روهرآلمان را بر بام خود دارد و بر چرخ‌های واگن سوم برف‌ها نشسته از فلات روسیه، و همین طور تا آخرین تصویر.
مسافری که جدول دقیق ساعت ورود و خروج این قطارها را نداشته باشد، شاید کمی گیج شود، اما جدول حرکت قطارها همه جا مجانی است، بهتراست سیگارش را که خرید یکی بردارد، به هتل برگردد و سرگرم خواندن شود.
«باغ در باغ»
ترجمه: خلیل پاک‌نیا 

در اعماق اروپا

این منم
بدنه‌ی سیاه ِ قایقی شناور بین دو دریچه‌ی آب‌بند
در تخت‌خواب ِ هتل آرمیده‌، هنگام که شهر می‌شود بیدار
هیاهویی بی‌صدا، نوری بی‌رنگ، به درون می‌ریزد
و آرام مرا می‌برد بالا به سطح بعد: صبح
چشم‌انداز شنود شده است، چیزی می‌خواهند بگویند، مردگان
سیگار می‌کشند اما چیزی نمی‌خورند
نفس نمی‌کشند اما صدای‌شان مانده است هنوز
با شتاب در خیابان‌ها خواهم رفت، چون یکی از آن‌ها
کلیسای جامع ِسیاه جذر و مد می‌کند، سنگین چون ماه

هلالی‌های رومی

درون كليسای عظيم ِ رومی جهان‌گردان به هم فشرده می‌شدند
در نيمه‌ی تاريك.
رواق از پس رواق با دهان باز و بی‌هيچ چشم‌انداز
شعله‌ی چند شمع پرپر می‌زد.
فرشته‌ای بی چهره مرا در آغوش گرفت
و درتمام تنم نجوا كرد:
» شرمگين مباش كه انسانی تو، مغرور باش!
درون تو باز می‌شود رواق از پس رواق بی پایان.
كامل نمی‌شوی هرگز، و اين چنين سزاواراست.»
از اشك‌ها كور بودم
و به ميدانی كه درآفتاب می‌جوشيد رانده‌شدم
همراه با مستر و مسيز جونز، آقای تاناكا و
سينيورا ساباتينی
و درون آن‌ها همه، باز می‌شد رواق ازپس رواق بی پایان.

آوريل و سکوت- توماس ترانسترومر

( برای محمود داوودی)
TT
بهار متروکه مانده است
مخمل ِ تاریک ِ جوی
در کنارم می‌خزد
بی‌ بازتاب.


تنها چیزی که می‌درخشد
گل‌های زردند.


من در سایه‌ام حمل می‌شوم
هم‌چون ویولونی
در جعبهٔ سیاه خویش.


تنها چیزی که می‌خواهم بگویم
سوسو می‌زند در دوردست
هم‌چون تکه‌ای نقره
به دکهٔ گروفروش.

خطابه توماس ترانسترومر


خطابه توماس ترانسترومر
هنگام دریافت جایزه جهانی نویشتات
دانشگاه اکلاهما، دوره‌ی پانزدهم، سال۱۹۹۰
 

با تشکر صمیمانه از ادبیات امروز جهان، نشریه‌ای منحصر به فرد با سردبیری بصیر، دانشگاه اکلاهما و خانواده‌ی نویشتات که با سخاوتمندی نادر وظیفه‌ی کمک به ادبیات را برعهده گرفته‌اند.
مایلم توجه شما را به گروه بزرگ مردان و زنانی جلب کنم که در این جایزه با من شریک‌اند بی‌آنکه دیناری دریافت دارند، آنان که اشعار مرا به زبان‌های مختلف ترجمه کرده‌اند. نامی از آن‌ها برده نمی‌شود. اما فراموش هم نشده‌اند. بعضی‌شان دوستان من‌اند، باقی را شخصاً نمی‌شناسم. برخی زبان و سنّت سوئدی را به‌طور کامل می‌شناسند. باقی دانشی مقدماتی دارند( نمونه‌های درخشانی می‌توان ارائه کرد که به کمک شهود و یک فرهنگ لغات تا به کجا‌ها می‌شود رفت) وجه مشترک این آدم‌ها تبحرشان در زبان خودشان است. این که اشعار مرا ترجمه کرده اند چون دوست داشته اند که این کار را بکنند. این زحمت نه ثروتی برایشان به ارمغان آورده و نه شهرتی. انگیزه‌شان علاقه به متن بوده و کنجکاوی و تعهد. باید اسمش را عشق بگذاریم- که تنها مبنای واقع‌بینانه‌ای است که برای ترجمه ی شعر می‌توان قائل شد.
در این‌جا می خواهم به دو راه نگریستن به شعر اشاره‌ای گذرا بکنم. می‌توان شعر را بیان زندگی خود زبان تلقی کرد، چیزی که اندام‌وار از همان زبانی روییده است که شعر بدان نوشته شده است- که در مورد من سوئدی است. شعری که زبان ِ سوئدی آ‌ن‌را به واسطه‌ی من نوشته است. بردنش به زبانی دیگر محال است.
دید‌گاه دیگر که نقطه‌ی مقابل اولی است این است که شعری که ما می‌بینیم تجلی شعر دیگری است که نامرئی است و به زبانی ورای زبان‌های معمول نوشته شده‌است. بنابراین حتی نسخه‌ی اصلی هم ترجمه است. انتقال به زبان انگلیسی یا مالایایی صرفاً تلاش تازه‌ی این شعر نامرئی است برای وجود یافتن. مسأله‌ی مهم این است که بین متن و خواننده‌ی آن چه اتفاقی می‌افتد. آیا خواننده‌ای که به‌راستی متعهد باشد می‌پرسد که این نسخه‌ی مکتوبی که دارد می‌خواند اصل است یا ترجمه؟
من وقتی در سال‌های نوجوانی شعر خواندن و شعر نوشتن را( که هر دو برای من باهم اتفاق افتد) یاد گرفتم. هرگز این سوال را نپرسیدم. همان‌طور که یک کودک دوساله در محیطی چند زبانه همه‌ی گویش‌های متفاوت را به صورت یک زبان واحد درک می‌کند. در نخستین سال‌های پُر شور شعر و شاعری‌ام همه‌ی شعرها را به سوئدی درک می‌کردم.
الیوت، تراکل، الوار- که من ترجمه‌های گران‌قدر و ناقص شعرهای‌شان را می‌خواندم همه شاعرانی سوئدی بودند.
از لحاظ نظری می توان، تا حدی به حق، ترجمه‌ی شعر را کاری عبث دانست. اما در عمل اگر می‌خواهیم که ادبیات جهان را باور داشته باشیم، باید به ترجمه‌ی شعر ایمان داشته باشیم. این همان کاری است که این‌جا در اکلاهما داریم می‌کنیم. و من از مترجمانم سپاس گزارم.

نورمن اکلاهما، ۱۲ ژوئن ۱۹۹۰

برگرفته از: مجمع الجزایرِ رؤیا، ترجمه‌ی مرتضی ثقفیان، نشر سی و دو حرف- استکهلم ، ۲۰۰۶
گزیده‌ای از شعرهای توماس ترانسترومر را می‌توانید در این‌جا و آن‌جا بخوانید.

« مجمع الجزایر رویا» برگزیده شعرهای توماس ترانسترومر


Drömmens arkipelag
Tomas Tranströmer

Översättning :Morteza Saghafian,Stockholm,2006

« مجمع الجزایر رویا» برگزیده شعرهای توماس ترانسترومر، شاعرمعاصر سوئد است. این کتاب که با ترجمه مرتضی ثقفیان توسط « نشر سی دو حرف» در بهار ۲۰۰۶ در استکهلم ، منتشر شده است، شامل ۶۰ شعر ترانسترومر، از جمله منظومه‌ی رشک انگیز بالتیک‌هاست. مرتضی ثقفیان با انتخاب شعرهایی از همه‌ی دوره‌های شاعری ترانسترومر، تصویری جامع از این شاعر بزرگ بدست می‌دهد. او در معرفی توماس ترانسترومر می‌نویسد:

در پنجم آوریل ۱۹۳۱ در شهر استکهلم متولد شد. اولین کتابش بنام «هفده شعر» در سال ۱۹۵۴ منتشر شد و آخرین شعرهایش در سال ۲۰۰۴ در مجموعه‌ی « معمای بزرگ» . در فاصله‌ی پنجاه ساله میان این دو کتاب، ده مجموعه شعر دیگر منتشر کرده است. ترانسترومر ترجمه‌هایی نیز از شاعران مورد علاقه‌اش ، از جمله رابرت بلای و یانوش پلینسکی، کرده است که در سال ۱۹۹۹ با عنوان « ترجمه‌های آزاد» منتشر شده است. در سال ۱۹۹۰ دچار خونریزی مغزی شد که از عواقب آن فلج سمت راست بدن و زبان پریشی بوده است.
ترانسترومر، سی سالی پیشتر از این، در منظومه‌ی بالتیک ها(۱۹۷۴) در باره‌ی ویساریون شبالین آهنگ‌ساز روس نوشته بود:


دوم اوت. چیزی طالب بیان‌شدن است اما تن نمی‌دهند واژه‌ها
چیزی که نمی‌توان آن را گفت
زبان پریشی،

بعد سکته‌ی مغزی، فلج سمت راست بدن و زبان پریشی
فقط عبارات کوتاه را می‌فهمد، کلماتِ عوضی می‌گوید
بنابراین بیرون است از مدار ستایش‌ها یا سرزنش‌ها
اما موسیقی باقی‌ست. هنوز به اِستیل خود می‌تواند آهنگ بسازد

او موسیقی می‌ساخت برای متن‌هایی که دیگر نمی‌توانست بفهمد-


The Dream Of Archipelago
Tomas Transtömer

Translated by
Morteza Saghafian
Tehran, 2005


چاپ اول «مجمع الجزایر رؤیا» در زمستان ۱۳۸۴ توسط «نشر دیگر» در تهران منتشر شده‌است. به‌رغمِ تلاش های مترجم، وجود اشتباهات تایپی بسیار دراین نسخه، مشکل خواندن شعرهای ترانسترومر را، که حتی در بهترین ترجمه‌ها چندان راحت نیست، دوچندان کرده است. با امید که نسخه بازبینی‌شده این کتاب هر چه زودتر دردسترس علاقمندان قرار گیرد.شش شعر از کتاب« مجمع الجزایرِ رؤیا»، چاپ استکهلم. 

فاخته

فاخته‌ای بر درخت غان نشسته بود و هوهو می‌كرد، نزدیکِ شمالِ خانه. صدایش چنان بلند بود كه اول خيال كردم خواننده‌ی اُپرایی دارد ادای فاخته در می‌آورد. ناباورانه آن را ديدم. با هر صدا، پرهاي دُمش مثل دستك تلمبه‌ی آب، بالا و پايين می‌جست. آن وقت جفتی‌ زد، چرخيد و رو به هر چهارسو صيحه كشيد. بعد پر زد و اندکی ناسزاگويان بر فراز خانه پرواز كرد و رو به دورها به جانب مغرب…
تابستان رو به پيری می‌رود و همه چيز به‌هم پيوسته به پچپچه‌ای ملال انگيز بدل می‌شود. كوكولوس كانوروس به گرمسير باز می‌گردد. فصل او در سوئد سر آمده است. فصلي كه چندان طولاني نبود! در حقيقت فاخته شهروند زئير است…
من ديگر چندان دلبسته‌ی سفر نيستم. اما سفر به سراغم می‌آيد. اكنون كه بيش از پيش به گوشه‌ای رانده می‌شوم، اكنون كه حلقه‌های سال‌ها رشد می‌كنند، اكنون كه براي خواندن نيازمند عينكم. هميشه خيلی بيش تر از حّدِ طاقت ما اتفاق می‌افتد. چيزی نیست كه به حيرت‌مان وادارد. اين افكار با خود می‌برند مرا، با همان وفاداری كه سوسی و چوما می‌بُردند موميايی ليوینگستون را در دلِ افريقا.

مادریگال

میراثِ من جنگلی‌ست تاریک؛ که به‌ندرت به آن می‌روم. اما روزی فرا خواهد رسید که مردگان و زندگان جا عوض می‌کنند. آن گاه جنگل به جنبش درمی‌آید. ما بی‌امید نیستیم. سخت‌ترین جُرم‌ها لاینحل باقی می‌ماند به‌رغم تلاشِ پلیس‌های بسیار. همین طور جایی در زندکی ما عشقِ بزرگِ لاینحلّی وجود دارد. میراثِ من جنگلی‌ست تاریک اما من امروز در جنگلی دیگر راه می‌روم، جنگل روشن. همه‌ی جاندارانی که می‌خوانند پیچ و تاب می‌خورند می‌جُنبند و می‌خزند! بهار است و هوا بس نیرومند. من فارغ‌التحصیلِ دانشکده‌ی فراموشی‌ام و همان‌قدر دست خالی‌ام که پیراهن بر بندِ رخت.

پرلود‌ها، تکه سوم

اشکوبی که بخش عمده‌ی زندگانی‌ام را در آن سر کرده‌ام باید خالی شود. حالا از همه چیز خالی شده است. لنگر برداشته شده. اما باوجود سوگِ هنوز حاکم، از همه‌ی اشکوب‌های دیگرِ شهر، سبک‌تر است. حقیقت به مبلمان نیازی ندارد. من یک بار زندگی را دور زده‌ام و به نقطه‌ی آغاز بازگشته‌ام: اتاقی خاموش شده. آن‌چه این‌جا بر من گذشته‌است، هم‌چون نقوشِ مصری بر دیوارها نمایان است، نقوشی بر دیواره‌های یک مقبره. اما آن‌ها بیش از پیش در معرضِ زوال‌اند. آخر نور خیلی شدید است. پنجره‌ها بزرگ‌تر شده‌اند. این اشکوبِ خالی، دوربینی‌ست بزرگ که آسمان را نشانه رفته است. سکوتِ آن مثلِ نمازِ ِکواِکرهاست. آن‌چه به گوش می‌رسد صدای کبوترانِ حیاط خلوت‌هاست، بق بقویشان.

کواکرها: فرقه‌ای مسیحی که عبادتشان در سکوتِ کامل انجام می‌شود.

آلگرو

بعد از روزی سیاه هایدن می‌نوازم
و گرمایی ساده در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم

شستی‌ها مایل‌اند. چکشی‌های نرم می‌کوبند
طنین سبزاست، پرشور و آرام

طنین می‌گوید که آزادی هست
و این که کسی به قیصر خراج نمی‌دهد

دست‌ها را توی جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم
و ادای کسی را درمی‌آورم که با آرامش جهان را می‌نگرد

من پرچمِ هایدن را بلند می‌کنم – یعنی:
«ما تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم»

موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای ست بر سراشیب
جایی که ‌سنگ‌ها می‌پرند سنگ‌ها می‌غلتند.

و سنگ‌ها ازدلِ آن می‌غلتند
اما شیشه‌ها همه سالم می‌مانند.

برف می‌بارد

خاک‌سپاری‌ها سر می‌رسند
با فواصلی کم و کم‌تر
مانند تابلوهای راه‌نما
وقتی به نزدیک شهری می‌رسیم .

نگاهِ هزاران نفر
دراین سرزمین سایه‌های بلند

پلی بنا می‌شود
به آرامی
صاف در فضا

امضاها

باید بگذرم
از این درگاهِ تاریک.
اتاقی بزرگ .

سندِ سپید می‌درخشد
با سایه‌های بسیار که می‌جُنبند
همه می‌خواهند امضایش کنند.

تا آنکه روشنایی به من رسید
و زمان را درهم پیچید.

مرتصی ثقفیان متولد ۱۹۵۴، فارغ التحصیل دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. اولین مجموعه شعرش به نام « چونان کبوترخانه‌ای متروک» درسال ۱۹۸۱ در تهران منتشر شد. او از سال ۱۹۸۵ در سوئد زندگی می‌کند. در رشته ادبیات دانشگاه استکهلم تحصیل کرده است. بیشتر دوستداران ادبیات در اروپا، در دو دهه اول جمهوری جهل، تلاش هایش را در مدیریت دو مجله‌ی ادبی آن سال‌ها، « اندیشه آزاد» و « مکث»، به خوبی به یاد دارند. او سالیان زیادی است که عضو هئیت مدیره پن سوئد است. مجموعه شعر « طبل های قبیله مرده» دومین کتاب اوست که در سال ۱۹۹۳ در استکهلم منتشر شد.
برای تهیه کتاب « مجمع الجزایر رؤیا» چاپ استکهلم می‌توانید با نشر «سی دو حرف» با آدرس الکترونیکی زیر تماس بگیرید
sidoharf@yahoo.com

جواب نامه- توماس ترانسترومر



    ترجمه: خلیل پاک نیا

    در کشوی پایینی میز، نامه‌ای پیدامی‌کنم که اول بار، ۲۶ سال پیش رسید. نامه‌ای در هراس، که هنوز نفس می‌کشد وقتی برای دومین بار می‌رسد.
    خانه‌ پنج پنجره دارد: از چهار تای آن، روز، روشن و آرام می‌درخشد. پنجمین، رو به آسمانی سیاه دارد. توفان و صاعقه
    کنار پنجره‌ی پنجم ایستاده‌ام. این نامه.
    گاهی بین سه شنبه و چهارشنبه مغاکی دهان می‌گشاید اما ۲۶ سال، می‌تواند در یک لحظه بگذرد. زمان، مسافت مستقیم نیست، بیشتر به هزارتویی می‌ماند و اگر آدمی به جای درست دیوار فشاردهد می‌تواند صداها و گام‌های شتابان را بشنود، می‌تواند خودش را بشنود که از دیوار می‌گذرد و به آن‌سو می‌رود
    این نامه جوابی هم گرفت؟ یادم نیست. خیلی وقت پیش بود. آستانه‌های بی‌شمار دریا، جهان را می‌گردند و می‌گردند. این قلب ثانیه به ثانیه می‌جهد و می‌جهد همچون قورباغه‌ای در علفِ خیسِ شبِ ماه اوت.
    نامه‌هایی که بی‌جواب ماندند روی‌هم انباشته می‌شوند، مثل ابر سیرواستراتوس، خبر از هوای طوفانی می‌دهند. نور خورشید را بی‌رنگ می‌کنند. یک‌وقت جواب خواهم‌داد. وقتی که مرده‌ام و دست آخر می‌توانم حواسم را خوب جمع کنم. یا دست کم آنقدر از اینجا دورم که بتوانم خودم را بازیابم. وقتی چون تازه‌واردی در آن شهر بزرگ قدم می‌زنم. در صدوبیست و پنجمین خیابان، در باد در خیابانِ زباله‌های رقصان. من که دوست دارم سرگردان در جمع بگردم و ناپدید شوم. حرف
    ت در انبوه متن‌های بی‌پایان.