تایریسیاس در «سرزمین ویران»

آنتولوژی مدرنیسم
ملکم بردبری، جیمز مک فارلین
انتشارات پنگوئن

یادداشت زیر بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود.
«باغ در باغ»

Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane
ISBN: 0-14-013832-3
London : Penguin Books, 1991, cop. 1976

تایریسیاس

    در «

سرزمین ویران

    »


من تایریسیاس،
که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،
من پیرمردی
با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،
می‌توانم در ساعت ِبنفش
زمان ِشبانه را
ببینم که در راه خانه‌است
و ملاحان را از دریا به خانه‌است

تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند

او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست
دستی ورق ِشوم دارد .
گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.
(نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)
و این بلادونا،
بانوی صخره‌ها،
بانوی وضعیت.
این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
و این تاجر یک چشم،
و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،
چیزی است که من
رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .

یعنی این‌که فقط بگوییم «این… و این… و این … و این…» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.

«دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند

روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،
انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،
انبوه!
گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..

آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،
استت‌ُسون!
تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!
جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،
جوانه زد
شکوفه می‌دهد امسال
یا سرما خراب کرد خوابش را؟
مراقب سگ، دوست انسان باش،
با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !

تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد

«سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.

در سال ۱۹۳۵، در رمانی از الیاس کانه‌تی به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، … میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند…»

شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی یا انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر، یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»

نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.


چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
هیچ نمی‌دانستم،
آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،
به سکوت .

دریا خالی و ویران

« سرزمین ِ ویران» درآمد.

    «سرزمین ِ ویران» گزیده‌ای از شعرهای

تی.اس.الیوت، چاپ اول نشر «سی و دو حرف» در استکهلم

 

    • چند شعر بلند الیوت از جمله سرزمینِ ویران، آواز عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک، پیری، سفرمجوسان و مردان پُوک

به همراه چند شعر کوتاه این مجموعه را شکل می‌دهد. «سرزمین ویران» ۱۰۰ صفحه است و با مقاله‌ی مشهور الیوت به نام «سنّت و استعداد فردی

    • » به پایان می‌رسد. کار ترجمه این مجموعه را محمود داوودی شاعر ساکن استکهلم و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند.

شعر«سفر مجوسان» و تکه‌ای از مقاله‌ی «سنّت و استعداد فردی» را با هم می‌خوانیم.

سفر مجوسان

و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد
بدترین هنگام برای در سفر بودن
آن هم سفری چنین طولانی
هوا سوز‌آور و راه پُر ورطه
سراسر مرگ و زمستان بود
شترها با زخم‌ها در پا
گام به فرمان کسی نمی‌بردند
بر آب‌های برف غلتیدند
گاهی در حسرت بازگشت بودیم
به کاخ‌های تابستان بر دامنِ تپه، به ایوان‌ها
و دوشیزه‌گان ِجامه‌های ابریشم با جام‌های شربت
بعد ساربان‌ها دشنام و نفرین سردادند
فریادزنان در پی شراب و زن
به راه دیگری رفتند
و آتش‌های شب رو به خاموشی رفت
سرپناهی هم نبود
شهرها بی‌رحم و ده ‌کوره‌ها بی‌مهر
و دهاتی‌ها کثیف و حریص هم بودند
به راستی که روزگار ِسختی بود
سرانجام بهتر آن دیدیم
که شب‌ها در سفر باشیم

گاه به خوابی کوتاه می‌رفتیم
با نوایی که در گوش‌های‌مان می‌خواند
که جنون است این، جنون.

صبح‌گاهان به خنک‌تنگه‌ای مرطوب
در پایین ِمرزهای برف بودیم
بوی سبزه می‌آمد
با رودی روان و آسیابی که تاریکی خُرد می‌کرد
زیر ِآسمان کوتاه
سه درخت هم بود
و اسبی سفید و پیر در دوردست ِدشت
چارنعل می‌تاخت
سپس میخانه‌ای دیدیم
با برگ‌های تاک آویخته بر سرُْ در
و از درز ِ یکی درها
شش دست دیدیم
تاس می‌ریختند
بر سر ِسکه‌های سیم
و پا بر خمره‌های خالی ِشراب می‌کوفتند
آن‌جا هم خبری نبود
پس به سفر ادامه دادیم

در همان دم که شب آمد
نه یک دم پیش یا پس
آن مکان را دیدیم
می‌توان گفت همان که باید بود.

و این در سال‌های بس دوری بود
خوب یادم هست
و اگر باز پیش آید
دوباره خواهم رفت
بنویس اما، بنویس این را
که این راهی که ما رفتیم
به سوی مرگ یا تولد بود؟
تولد بود، شکی نیست. شاهد هست
من تولد، هم مرگ دیدم
گمان می‌کردم اما باهم بی‌شباهت باشند
سخت و درد‌آور بود این تولد
چون مرگ. مرگ ِ ما

به کاخ‌های‌مان برگشتیم به اقلیم پادشاهی
اما نه در آرامش و راحت
به میان مردم بیگانه برگشتیم
که بر آیینی کهن
آویخته به خدایان ِخود بودند
با خرسندی من اما
خواستارم مرگ دیگر را

**
من به این ایرادهای رایجی که از طرح من در باره‌ی صناعت شاعری می‌گیرند ‌آگاهم. یعنی اعتراض من به مشی ِادیبانی که به صورت خنده‌داری داشتن دفتر و دستک در فضل و دانش را برای شاعر ضروری می‌دانند. ادعایی که به استناد ِزندگی شاعران از هر جرگه‌ای که باشند نقص می‌شود. حتی می‌توان گفت که دانش ِزیاد از حد حساسیتِ شاعرانه را به بیراهه می‌برد، یا نابود می‌کند. شاعر باید به اندازه‌ای بداند که ضروری است و با تنبلی‌اش ملازم است. نباید دانش را به آن‌چه در محفل‌ها می‌گذرد و در بهترین شکلش رقابت و خودنمایی برای شهرت است، محدود کنیم. بعضی‌ها دانش را یک‌باره جذب می‌کنند اما بیشتر افراد باید به آرامی برای به دست‌آوردنش زحمت بکشند.

. اگر ما به سر و صدایی که نقدهای روزنامه‌ها به پا می‌کنند و وزوز تکراری و عامیانه‌ای را که سر می‌دهند گوش کنیم، نام شاعران ِبسیاری را خواهیم شنید؛ اما اگر بی خیال ِسال‌نامه‌های شعر، در جست‌و‌جوی لذت شعری باشیم به ندرت به شعری برمی خوریم.

نوشتن شعر کار بزرگ و دشواری است که باید آگاهانه و دقیق باشد. در واقع شاعر بد معمولاً نمی‌داند کجا باید بداند و آن‌جا که نباید، می‌داند. این دو اشتباه شعرش را«شخصی» می‌کند. شعر نه رها کردن عواطف بلکه رهاشدن از عواطف است؛ شعر بیان احوالات شخصی نیست بلکه فرار از‌ آن‌هاست. البته فقط آن‌ها که عواطف و شخصیتی دارند می‌دانند رهاشدن یعنی چه.

آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک- تی. اس. الیوت

    آوازِعاشقانه در «سرزمین ویران»Faber and Faber
    978-0571225163 

    آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک، برگرفته از کتاب « سرزمین ویران» ، مجموعه‌ای از شعرهای تی. اس . الیوت است که به زودی توسط نشر «سی و دو حرف» در استکهلم منتشر می‌شود. کار ترجمه را محمود داوودی شاعر ساکن سوئد و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند. سی دی همراه با کتاب حاوی سه شعر «سرزمین ویران»، «آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» و «مردان پوک» از این مجموعه شعر است. برای تهیه این کتاب می‌توانید با باغ در باغ تماس بگیرید.

    پس بیا برویم، تو و من،
    وقتی غروب افتاده در افق
    بی‌هوش چون بیماری روی تخت
    بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
    از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
    در هتل‌های ارزانِ یک شبه
    و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
    پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
    از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
    که با لحنی موذیانه
    تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند…
    نه، نپرس، که چیست؟
    بیا به قرارمان برسیم

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    گوش و کنار شب را لیسید
    بر چاله‌های آب درنگید
    تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
    لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
    اما شبِ آرام اکتبر را که دید
    گشتی به دور خانه زد و خوابید

    وقت هست ٱری وقت هست
    تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
    و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
    وقت هست، آری وقت هست
    تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
    وقت هست برای کشتن و آفریدن،
    برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
    تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
    وقت برای تو و وقت برای من،
    وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
    پیش از صرفِ چای و نان

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    وقت هست آری هست
    تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
    وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
    با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
    (می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
    کتِ صبح‌هایم،
    یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
    کراوات خوش‌رنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
    (می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
    جرئت می‌کنم
    جهان بیاشوبم؟
    در یک دقیقه وقت زیادی هست.
    وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها

    زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
    همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
    من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
    می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
    در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
    چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
    و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
    چگونه شروع کنم
    خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
    و چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
    (که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
    عطر لباس است این
    که پرت‌کرده حواسم را؟
    بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
    و باید شروع کنم؟
    و چگونه شروع کنم؟

    . . . . . .

    بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
    و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
    خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟…

    شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
    خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش

    . . . . . .

    غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
    انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
    خوابیده… خسته…یا شاید چشم‌ها را بسته
    به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
    خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
    توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
    گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
    گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت – آورده‌اند بر سینی
    اما پیامبر نیستم— و مهم هم نیست؛
    من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
    و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
    سخن کوتاه، ترسیده بودم

    نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
    که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
    و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
    تو و من می‌زنند
    ارزشش را داشت
    که با تلخ‌خندی بر لب
    گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
    و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
    و بگویی:
    » من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
    سخن بگویم همه چیز را بگویم–
    شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
    باید بگوید:» نه، چنین قصدی نداشتم.
    نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. »

    واقعا ارزشش را داشت
    ارزشش را داشت
    بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
    بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
    دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها–
    این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
    نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
    اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
    بر پرده:
    ارزشش را داشت
    که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
    به سوی پنجره بچرخد
    و بگوید:»اصلاً این‌طوری نبود،
    من چنین قصدی نداشتم، اصلاً »

    . . . . . .

    نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
    من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
    وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
    واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
    سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
    سخن‌پرداز اما ابله
    پُر از شکلک، گاهی دلقک

    پیر می‌شوم… پیر می‌شوم…
    می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.

    جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
    طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
    می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
    شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند

    گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.

    دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
    موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
    وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد

    بیتوته کردیم در تالارهای آب
    در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
    سرخ و قهوه‌ای
    تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.

سه صدا در شعر


    تی. اس. الیوت از سه صدا در شعر یاد می‌کند: اول، صدای شاعر که دارد با خودش یا با هیچ‌کس حرف می‌زند. بعد، صدایی که در گوش خواننده‌ی شعر(چند نفری یا بیشتر) می‌پیچد و سومی، صدایی که شاعر سعی می‌کند در واژه‌ها بدمد تا آن‌ها هم بتوانند چهره بگیرند و با خودشان گرم گفتگو شوند. این سه صدا حداقل باید بتواند دو ویژه‌گی به شعر بدهد: اول،ذره‌ای معرفت و بعد،لذتی ذوق پسندانه. شاید به همین خاطر است که او در شعرهای‌اش هرگز شکلک ادبی در نمی‌آورد. خرابکار زبان نیست. ابهامی در شعرش اگر هست،آن‌جااست که می‌خواهد دروغ نگوید، اما همان‌جا هم آنقدر روشن می‌نویسد که باورش می‌کنیم، مذهبی دارد ولی بندرت خدا را نام می‌برد. البته از نوعی خاطرجمعی و پرنسیپ حرف می‌زند ولی هرگز واژه‌ی حقیقت را بکار نمی‌برد. با عرض ِکم نظیر تجربه‌ی فردی و طول ِبی انتهای معرفت بشری اسکلت شعرش جان می‌گیرد . به‌ قول همشهری خودم، الیوت هم مثل همه‌ی شاعران بزرگ در تگنا گیر کرده است، اما با آن صداها، دیوار را می‌شکند، فراتر می‌رود و از« سرزمین ویران»، سربلند بیرون می‌آید.

دو شعر از: تی . اس. الیوت- مترجم: محمود داوودی



صبح کنار پنجره

صدای تق تق سینیِ صبحانه
از آشپزخانه‌ی پایین می‌آید
در پیاده‌روِ پاخورده
حس می‌کنم
پشتِ در‌های باغ
روح نمورِ خاکستری خدمت‌کارها
ناامیدی جوانه می‌زند
موج قهوه‌ایِ مه
چهره‌های کج و کوج خیابان را به سوی من پرتاب می‌کند
و از زنی که با دامنیِ گل‌آلود شتابان می‌گذرد
لبخندی می‌دزد، لبخندی بی هدف
که پرپر می‌زند در هوا
و گم می‌شود بر بامِ خانه‌ها

تکه‌ای از «صخره»

آن‌جا که کلام من خاموش است
در سرزمین گیاهان تزئینی
و پیراهن‌های سفید تنیس
آن‌جا که خرگوش چاله خواهد کند
و باز خواهد گشت خار
خواهد روئید گل‌ها بر شن زار
و باد خواهد گفت
این‌جا آدم‌های شریف و بی خدا
خوب زندگی می‌کردند
و تنها یادگارشان
خیابانِ آسفالت
و یک هزار توپِ هدر رفته‌ی گلف