«لرزان بر بند نازک شعبده*»– خلیل پاک نیا

rep1
بزرگ‌تر‌ها هنوز در خلسهٔ شبانه در تخت‌هایشان پیچ و تاب می‌خورند، جوان‌تر‌ها اما زیر آفتاب جزیره بین دو قایق طنابی کشیده‌اند، انگار بازی تازه‌ای کشف کرده‌اند. روی طناب ادا و اطوار در می‌آورند و یکی پس از دیگری به آغوش دریا پرتاب می‌شوند، فریاد خنده‌ها. تنها چیزی که برایشان مهم نیست حفظ تعادل است.
او ناظر است فقط، روی صندلی تاشو لم داده تا آفتاب بگیرد ولی آفتاب او را می‌گیرد، سرش را گرم می‌کند تا خیال کند هر آدمی هم در واقع روی بند راه می‌رود. آرزو دارد بی‌همتا باشد اما بی‌همتابودن خطرناک است چون هنجارهای موجود را نقض می‌کند، آن‌وقت است که بند یا طناب تاب برمی دارد، آدمی فرو می‌افتد.

* سطری از شعر «محمود داوودی»

«سیزیف» در تعطیلات- خلیل پاک نیا

glimt-sisyphus-hey2
دارند سفره عصرانه را جمع می‌کنند اما نوشیدن کم و بیش ادامه دارد. دو سه شب اول تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار همین «کار نکردن» است. یکی کنار ساحل نشسته، غرق در امواج «اسپوتی فای» آواز پری‌های دریایی را می‌شنود، لاف می‌زند، همه گیسوان را طلایی و همه آبی‌ها را بلور می‌بیند، دیگری درحلقه چند یار وفادار در عرشه کشتی ایستاده، خیال می‌کند اولیس است، شاد و شنگول برای دیگران دست تکان می‌دهد، احتمالا دارد در افق «پنه لوپه» را می‌بیند. آن دیگری، با صندوق یخی نوشابه‌ها روی کولش از راه می‌رسد، کلاه حصیری‌اش را راست می‌کند و کشتی‌های اقیانوس‌پیما را صخره‌های سفید سر به فلک کشیده می‌بیند و احتمالا خودش را هرکول.
نوشیدن شبانه و رویاهای روزانه کم و بیش ادامه دارد اما بعد از یکی دو هفته، تقریبا همه موافق‌اند که بهترین کار «کارنکردن» نیست. همه دنبال چیز دیگری می‌گردند. یکی پری‌های «اسپوتی فای» را به حال خود‌‌ رها می‌کند، می‌رود تا در همهمهٔ کافه‌های شهر شریک شود، اولیس و یارانش سبد‌ها را بر می‌دارند می‌روند قارچ و توت فرنگی وحشی جمع کنند. هرکول هم، قوطی‌های رنگ را برداشته، دارد قایق‌ها را جلا می‌دهد.
گمانم کنم اگر «سیزیف» هم پنج هفته‌ای مرخصی سالیانه داشت یا می‌توانست در فواصل غلتاندن تخت سنگ خدایان، گاهی گاهی بنشیند و چپقش را چاق کند می‌توانست احساس خوشبختی بکند. البته به روایتی خدایان فراموش می‌کنند که تخته سنگ‌ها به مرور زمان سائیده می‌شوند، سنگ ریزه می‌شوند و «سیزیف»‌های حاضر آن‌ها را درجیب‌هایشان می‌گذارند و همراه با کارت‌های بی‌اعتباری و قرص‌های آرامش بخش هر روز با آسانسور به طبقه بیست و چندم دفتر کارشان می‌روند و در قله کیفرگاه، پشت می‌زشان می‌نشینند و عصر‌ها به پایین دره می‌غلتند در مبل‌ها و تخت‌هایشان.

صبحانه با «اسکار وایلد»- خلیل پاک‌نیا

oscar-wilde1اگر آدم حقیقت را بگوید می‌تواند مطمن باشد که دیر یا زود افشا می‌شود.
نفرت انگیز‌ترین دروغ‌ها، آن‌هایی است که به حقیقت نزدیک‌ترند.
اگر آدم آنقدر تخیل ندارد که برای دروغ دلیل می‌تراشد، بهتر است یک مرتبه راستش را بگوید.

یک بوسه می‌تواند آدم را به خاک سیاه بنشاند.
عشق با خودفریبی شروع می‌شود و با فریب دیگران پایان می‌یابد
من در برابر همه چیز می‌توانم مقاومت کنم جز وسوسه.
بهترین راه خلاص شدن از وسوسه، تسلیم شدن به آن است
بدفهمی دوجانبه بهترین شرط ازدواج است.

فقط از طریق نپرداختن صورت حساب است که می‌توان در خاطره تجار باقی ماند.
کار پناهگاه کسانی است که چیزی برای مشغولیات ندارند.

بی‌معناست که آدم‌ها را به خوب و بد تقسیم کنیم. آدم‌ها یا جالب‌اند یا کسل‌کننده.
با کسی که شوخی سرش نمی‌شود نباید جدی حرف زد.
جدی بودن تنها حفاظ، آدم‌های سطحی است.
زندگی آن‌قدر مهم است که نباید آن را جدی نگرفت.
فقط آدم‌های سطحی به ظاهر خود بی‌توجه‌اند.

همه آدم‌های سر‌شناس، حواریون خود را دارند و همیشه این یهودا است که زندگی‌نامه آن‌ها را می‌نویسد.
فقط جارچی حراجی‌ها می‌تواند بی‌طرف باشد و همه کارهای هنری را به یک حد ستایش کند.
هنرمندان قلابی همیشه هم‌دیگر را ستایش می‌کنند.

پشیمانی از اشتباهات، جلو پیشرفت آدمی را می‌گیرد.

Oscar Wilde
Persian Reading: Khalil Paknia

حال ماضی- خلیل پاک‌نیا

Gurf-Morlix-Finds-the-Present-Tense
کسی که اخبار جاری را دنبال می‌کند، در زمان حال زندگی نمی‌کند. این‌که بخواهیم مدام به روز باشیم، تلاش بیهوده‌ای است. لحظهٔ حوادث به سرعت سپری می‌شود؛، چشم که می‌بندیم حال شده گذشتهٔ نزدیک، و چشم که باز می‌کنیم گذشتهٔ دور. رازهای کوچک و بزرگ اما در زمان‌های سپری‌شده پنهان است. شاید تحقیق در باره آن‌ها ارزش خبری هم داشته باشد اما آن‌ها به طور کلی جاذبه خبری خود را از دست داده‌اند. فقط آزادی هنری و کنج‌کاوی علمی می‌تواند این راز‌ها را از اعماق آب‌های ساکن به سطح امواج جاری بیاورد. اشتیاق شدید به دانستن آن‌چه که در لحظه حاضر رخ می‌دهد و ارزش دانستن دارد، نه عملی است و نه اصولی. اشتیاقی است که هرگز برآورده نمی‌شود. این تناقص اخبار جاری است. کسی که تلاش کند همیشه به روز باشد، در یک چشم به هم زدن به گذشته پرتاب می‌شود، کهنه می‌شود.

مثل مداد- خلیل پاک‌نیا

penna
لای یکی از صفحه‌ها، برگ یادداشتی است به همراه مدادی که نیمه پاکنی به سر دارد. رنگ و روی هر دو زرد شده اما ترکیب خود را حفظ کرده‌اند، مثل مومیایی. سطر‌ها را می‌بینی هرچند ناخوانا. یکی دو جا را پاک کرده است اما هنوز ردی مبهم باقی است. خوبی مداد همین است، همیشه می‌توانید هرچه را که می‌خواهید پاک کنید اما ردی محونشدنی باقی می‌ماند. تقریبا مثل بعضی وقت‌ها که دیگر نمی‌توانیم چیزی را به یاد بیاوریم ولی می‌دانیم که چیزی را از یاد برده‌ایم، سایهٔ نوشته‌ها پیداست. نوشتن نام دیگر فراموشی است. عرصه‌ای خاکستری تقریبا شبیه لحظات پیش از به خواب‌رفتن که مثل اسفنجی شب را جذب می‌کند تا آرام بگیریم. مثل وقتی که گیج در شهری غریب می‌چرخیم اما به جای ترس نوعی آرامش احساس می‌کنیم. مداد هم مثل آدمی عمر محدودی دارد.
البته بعضی‌ها خودنویس‌اند، مدام پر و خالی می‌شوند

فضای عمومی- خلیل پاک‌نیا

Allاتفاق می‌افتد همان‌طور که در مترو نشسته است ناگهان با حسی گنگ از جا می‌پرد، انگار چیزی را جا گذاشته است، در واگنی که باشتاب می‌گذرد. کیف پولم، تلفنم، کتابم. یک شیی که او را به این جهان وصل می‌کند. در این جهان پا برجا نگه می‌دارد. برای لحظه‌ای نمی‌داند کجاست یا به کجا می‌رود. حس می‌کند باید کسی خواسته باشد که او الان این‌جا باشد ولی این‌طور نیست. خود اوست که جا گذاشته‌شده است، فراموش شده‌است.
برای خلاصی از این حالت که مو بر تن آدمی سیخ می‌کند دست به دامن آن «داس مان- Das Man» معروف می‌شود: «هستی دارد از خودش فرار می‌کند» تا ناخواسته هم‌رنگ جماعت شود. عین دیگران خوش و بش کند، عین دیگران این یا آن فیلم را ببیند، این یا آن لباس را بپوشد، در این یا آن ایستگاه پیاده شود. آدمی که دیگر خودش نیست بلکه یکی از دیگران است، به فضاهای عمومی پناه می‌برد.
امنیت فضای عمومی روزمره باعث می‌شود تا مثل خانه خودمان احساس راحتی کنیم و به این طریق از دست این‌که به حال خود‌‌‌‌ رها شده‌ایم، جا گذاشته شده‌ایم، خلاص شویم. وای به حال وقتی که این فضا در دسترس نباشد. وقتی که اضطراب سر می‌رسد و جهان ترسناک و غریب می‌شود. انگار اولین بار است که این آدم‌ها، این مکان‌ها را می‌بینی، خانه‌ات به اتاق هتلی گمنام تبدیل می‌شود. جهان هنور سر جای خود هست ولی به نظر می‌رسد ارتباطی با تو ندارد. ظهور این اضطراب در جایی که خانه و کاشانه ماست اعتراف تکان دهنده‌ای است بر این‌که ما مسافر این جهان هستیم.
شاید علاقه‌ ما به فضای‌های هم‌گون و هم‌شکل، مکان‌هایی که هرکدام دردی را دوا می‌کنند ولی هیچ‌کدام کاراکتر‌ خاصی ندارند از همین اضطراب آب بخورد. فرودگاه‌ها، بارهتل‌ها، مراکز بزرگ خرید…،

اسکندریه، ۶۴۱ بعد از میلاد: خورخه لوئیس بورخس- مترجم: خلیل پاک‌نیا

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

انگار کتاب‌دار نابینای ما در این سفر چشم‌های آن جنگ‌جوی را وام می‌گیرد تا داستان عاشقانه آن کتابخانه عظیم را روایت کند.- خلیل

library

library

 

 

 

 

 

از نخستین آدم که دید شب را
و روز را و دست خود را
داستان‌ها پرداختند آدمیان
و ثبت کردند بر سنگ و فلز یا پوست
آن‌چه در دل زمین است یا رویا‌ها می‌آفرینند
حاصل کارشان این: کتابخانه

می‌گویند شمار کتاب‌هایش بیش از
ستارگان یا دانه‌های شن صحراها
آدمی اگر بخواهد همه را بخواند
عقل و بینایی بی‌پروایش را
از دست می‌دهد

این‌جا حافظهٔ عظیم قرن‌هاست:
اعصار گذشته، قهرمان‌ها و شمشیر‌ها
علائم اختصاری جبر،
دانش کشف سیاره‌هایی
حاکم بر سرنوشت ما
قدرت گیاهان و طلسم‌هایی از عاج

بیت‌هایی که هنوز بوی نوازش عشق می‌دهد
دانش رمزگشایی خدا
خدا‌شناسی، در هزار توی تنهایی‌اش
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
و همهٔ نمادهای بُت پرستی را

کافران می‌گویند اگر بسوزانید این‌ها را
می‌سوزانید تاریخ را در جوار آن‌ها
اشتباه می‌کنند، کار شبانه‌روزی انسان آفرید
این کتاب‌های بی‌شمار را
اگر یکی باقی بماند حتی
خلق می‌کنند دو باره
هر سطر و هر صفحه را
هر چه هرکول کرد و عشق‌هایش
هر درسی از هر دست‌نوشته‌ای .

در این قرن اول هجری
من عمر که بر پارس‌ها پیروز شدم
و بر زمین برقرار ساختم اسلام را
به سربازانم فرمان دادم
بسوزانند آن کتاب‌خانه عظیم را
که نابودشدنی نیست
ستایش خدایِ همیشه بیدار
و پیامبرش محمد.

Alexandria, A.D. 641, Jorge Luis Borges.
Persian Reading: Khalil Paknia

http: //www. ronnowpoetry. com/contents/borges/Alexandria. Html

https: //www. facebook. com/palfest؟ fref=photo
This was the best equipped university in Gaza City، Now destroyed

آلبته شاعران گاهی دروغ می گویند. به روایت دیگری این کنابخانه سال ها پیش از حمله عمر از بین رفته بود-

کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

جشن هشتاد سالگی / خلیل پاک نیا و توماس ترانسترومر

Carillon: Tomas Tranströmer

مادام، مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
در هتل کثیف‌اش بمانند.
اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
لامپی در سقف.
از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین، آن‌جا که صدها هزار
کنه نامریی رژه می‌روند.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
دوچرخه‌ها را تلق تلق‌کنان راه می‌برند
آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگ این جهان می‌چرخند
کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
میدانی رام نشدنی.
زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

کوتاه است ساحلم، مرگ اگر یک وجب بالا بیاید
غرق می‌شوم

من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است.
این‌جا در بروخه زندانی‌ام
چرا که دشمنانم مُرددند –
ایده‌آلیست‌های شریرند
و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند
نمی‌توانم وصف کنم،
نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

من هم مردی هستم با لباس کار ، که دوچرخه‌اش را تلق تلق‌کنان
در کوچه راه می‌برد
جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
می‌گذرد و می‌ایستد
و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته، پرده‌های سرد

هیچ‌کس تعیین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
چرا که همه مرده‌اند!

انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
اما دست‌خطش آشنا است…

بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

خاموش شده‌اند.

به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
و نگه می‌دارد
سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
حتما مهم‌تر از من است.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
کوچه‌ای که گام‌هایم  در آن محو می‌شود
هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
بازتاب آیه‌های من.

سه شعر از سه شاعر

دو شهر

در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر

یکی تاریک در اشغال دشمن

در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.

ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.

 

شناکنان به خلسه می‌روم

در آب های تاریک تابان

ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند

صدای یک دوست است، قبرت را بردار و برو

 

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر

 

درخشش غریب

    • تب خاطره‌ها

 

    • بیدارم نگه‌داشته بود

 

    • حریق سردی درتنم انداخته بود

 

    • و در رویا همه چیز باقی بود

 

    • بود و در من شعله می‌کشید

 

    • و درخشش غریبی می‌داد

 

    • وقتی سرگردان پرسه می‌زدم

 

    • در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم

 

    • که می‌خواستند سفر کنند

 

    • بروند

 

    • و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد

 

    • دکل‌ها را سیاه کرده

 

    • سایه در بادبان دوخته

 

    • و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند

 

    • تنها شرط من

 

    • وقتی مرا به عرشه بردند

 

    • این بود که بتوانم آزادانه بچرخم

 

    • اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم

 

    • لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم

 

    • و وقتی رفتند

 

    • مرا به حال خود رها کردند

 

    • خنده‌ای بر لب‌هایم نشست

 

    • چشمانم درخشید

 

    • مذابی آبی و نقره‌ای

 

    که سبز می‌شدند

۱۵ شعر از برنو ک. اوییر

بی عنوان

    • اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،

 

    • کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟

 

    • ولی سه روز طول کشید

 

    • تا پلیس را راضی کنم من هستم.اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،

 

    • زنی زیبا بیکار می‌شد

 

    • زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان

 

    • که پرستار روحم بوداگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم

 

    • حتی بدتر می‌شد

 

    • شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست

 

    • حالا می‌پرسید:

 

    • این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟

اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
نویسنده‌ای یوگوسلاو
سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم؟

می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم.

ايزت سارای ليچ

اُسلو از راه خاوران

do sal pas az enghelab

به یاد «حسن توکل»

احتمالا باید حوالی شهریور ۵۸باشد. عکس‌های اعلامیه‌ها از کشتار قارنا خبر می‌داد اما هنوز نعمتِ جنگ در جنوب و غرب کشور آنقدر گسترده نبود که چفت وبست خلافت اسلامی را سفت کند. دردفتر مرکزی شرکت نفت در تهران یک گروه سه نفره از ژاپنی‌ها و یک گروه شش نفرهٔ کارمند‌های ایرانی در اتاقی نشسته بودند تا در قرارداد‌های نفتی تجدید نظر کنند. « حسن توکل » که حالا در خاوران خوابیده تعریف می‌کرد که ما شش نفر را ظاهرا به خاطر ترکیبی از خوشنامی و تخصص در کارمان از بخش‌های مختلف انتخاب کرده بودند. تعریف می‌کرد که ما شش نفر روزی ده دوازده ساعت قرارداد‌ها را می‌خواندیم و بندهایی را برای تغییر آماده می‌کردیم بعد جلوی ژاپنی‌ها می‌گذاشتیم آن‌ها در‌‌‌ همان اتاق نیم ساعتی با کاغذ‌ها ور می‌رفتند و با اضافه یا کم کردن شرطی در این بند یا آن بند با قرارداد موافقت می‌کردند. بعد ما شش نفر دوباره ساعت‌ها روز‌ها می‌نشستیم ببینیم نتیجه این اضافه کم کردن‌ها چیست و این ماجرا مدتی ادامه داشت…

یکی از این کارمند‌ها که شانس آورده و به جای خاکِ خاوران، جنگل‌های نروژ نصیبش شده تا همسر زیبایش صبحانه را آماده کند دارد داستان قرارداد اُسلو را تعریف می‌کند. می‌گوید اسراییلی‌ها متشکل از نماینده‌های احزاب مختلف با اینکه خودشان کم متخصص ندارند یک پرفسور نروژی کار‌شناس منابع آب در خاورمیانه را هم به عنوان مشاور در گروه مذاکره کننده داشتند. فردی که اصلا به طرح دو دولت جداگانه اعتقادی نداشت و راه حلش برای منطقه یک دولت یا ایالت متحده فلسطین و اسراییل است. اما گروه مذاکره کنندهٔ فلسطینی‌ها عمدتا متشکل بود از وفاداران عرفات، نمی‌دانم چرا یاد مذاکرات خودمان با ژاپنی‌ها افتادم.

۹ اوت  ۲۰۱۴ فیس بوک

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد- دوشعر: توماس ترانسترومر

 

۱

Allegro


پس از روزی سیاه هایدن می‌نوازم

و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم
کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند

پژواک سبزاست، پرشور و آرام

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد

و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد


دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم

و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد

پرچم هایدنی را بالا می‌برم – یعنی

» تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم»

موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی

آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند


و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن

اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند

۲

Kyrie*

گاهی زندگی‌ام باز می‌کرد چشمایش را در تاریکی
احساسی مثل این که کشیده شوند
انبوه مردم در خیابان‌ها،
به سوی معجزه‌ای در کوری و هراس
در حالی که من ایستاده باشم نامریی

چون کودکی که از ترس به خواب رود
با شنیدن ضربان سنگین قلب
طولانی، طولانی،
تا صبح نور‌هایش را بریزد درقفل‌ها
و در‌های تاریکی باز شوند.

۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲

۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸

قمر در عقرب

«بارون درخت‌نشین» مثل یک بیانیهٔ اخلاقی-سیاسی مرا در طول زندگی همراهی کرده است. شاید به نظر عجیب برسد که از درس اخلاقی-سیاسی این رمان حرف بزنیم، کتابی که بعد از انتشارش به خاطر نداشتن تعهد سیاسی مورد انتقاد قرار گرفت و بسیاری از روشنفکران ایتالیا را برآشفته کرد.

کاسیمو می‌پذیرد که باید از دنیا، فاصله مورد نیاز را داشته باشد تا آن را درست ببیند. تصمیم می‌گیرد برای همیشه در میان درخت‌ها زندگی کند و از روی جهان زمینی پرواز کند. اما برای او این درخت‌ها برج عاج نیستند. کاسیمو روی آن درخت‌ها به دیدگاه برتری دست می‌یابد. وقتی آدم‌ها را می‌بیند که به عقیدهٔ او کوچک به نظر می‌رسند، بهتر از هر کسی مشکلات انسان‌های بیچاره‌ای را درک می‌کند که بدبختیشان این است که روی پا‌هایشان راه بروند، اما کاسیمو به موقع مجبور می‌شود نقش فعالانه‌ای برای زندگی در سرزمین‌اش بر عهده بگیرد. با تبدیل شدن به یک رب‌النوع خدعه‌گر که خیلی هم بی‌شباهت به حیواناتی نیستند که دوست، غذا و پوشاک او هستند. او طبیعت را به فرهنگ تبدیل می‌کند بدون این‌که آن را نابود کند و این تا جایی پیش می‌رود که او کم کم خودش را به زندگی اجتماعی – نه فقط در منطقهٔ کوچک خودش بلکه در سرتاسر اروپا- متعهد می‌بیند. در یکی از تظاهرات داغ دانش‌جویی در سال ۱۹۶۸ وقتی از من خواستند نقش روشنفکر را تعریف کنم، گفتم: اولین وظیفه روشنفکران زندگی کردن روی درخت‌هاست. اینکه از همراهانشان فاصله بگیرند تا بتوانند آن‌ها را تحلیل کنند. دومین وظیفه‌شان این است که علیه این و آن شعار ندهند. هم چنین گفتم که روشنفکران باید آمادگی رویارویی با جوخهٔ آتش را داشته باشند. آن‌وقت‌ها این تصویری عامه‌پسند نبود اما بسیاری از دانش‌جویان که در ان هنگام هو می‌کشیدند حالا برای برلوسکنی کار می‌کنند.

چرا؟

کالوینو در «شش یادداشت برای هزارهٔ بعد» غیرمستقیم توضیح می‌دهد:

« درس‌های اخلاقی معمولا خیلی سنگین هستند» و نتیجه می‌گیرد که:« هر بار که فضای انسانی سنگین می‌شود، به خودم می‌گویم باید مثل پرسئوس به فضای دیگری پرواز کنم. منظورم فرار به عالمِ رویا نیست. منظورم این است که باید چشم‌اندازم را عوض کنم، باید دنیا را از زاویهٔ دیگری بنگرم، یا با منطقی دیگر، با روش‌های تازه‌ای در نقد و شناخت. تصاویری از سبُکی که من دنبالش هستم نباید در برخورد به واقعیات گذشته و حال، مثل یک رویا محو شوند.»

«اومبرتو اکو»برگرفته و بازنویسی از:
Umberto Eco: Aerial Maneuvers
 

 

مطلب تازه‌ای نیست و ۱۰ شعر دیگر، خلیل پاک‌نیا



مطلب تازه‌ای نیست،
عنوان غالب مشق‌های سیاه است. **

حول وحوش همين ساعت می‌آيی
شاهد هم دارم
همين آونگ سرگردان
که می‌رقصد بی‌قرار
در گنجه‌ای قفل شده
يا همين فنجان قهوه
و پرده‌ی تار روی عينک من
که ديگر نيست.

دستگيره‌ی در را می‌چرخانی
تا شب زمستانی وارد شود
نيم دوری بزند
دراين شال‌گردن سپيد
و برف گونه‌هايت
گدازه‌های آتش‌فشانی خاموش
بریزند
روی اين ميز کوچک
که پايه‌های لرزانی دارد
مثل دست‌های من
و خاکستر اين سيگارهم
پريشان شود.

دو روزنه‌ی آبی
روشن می‌کند
اين گوشه‌ی تاریک را
و ستاره‌ای قطبی
راه می‌برد مرا
در اين جزيره‌ی گمشده.
*****

از شما چه پنهان

به میدان خالی شهر که رسیدم
روی پا بند نبودم
سپتامبر در راه بود
و ستاره‌ها نقش زمین می‌شدند
باید جایی، هرجا می‌نشستم
با تکه‌ی تیز جامی شکسته
نام‌هایی را که از یاد برده بودم
دوباره خون‌دار می‌نوشتم
خوره‌ی فراموشی
شیطانی باشرف
نقش ديوار
شاهد ماجراست
هوش و حواس جمع دارد
دم می‌جنباند
دور خیز می‌کند
نزديكتر به زمان حاضر می‌آید

نقطه‌های اتصال روشن می‌شوند

۲۰۰۴-۱۰-۱۴

*

استکهلم، پنج‌شنبه ۳۱ اوت

در این مکان بهتر است
قید زمان را بزنید
وضعِ شما
این عکس‌های سیاه‌ست
که در چند جا سفید می‌زند.

این علامت‌های سوال
در حلقه‌های تنگ
دورِعصب‌های شما
دنبالِ جواب می‌‌‌گردند

یادتان هست می‌گفتید
وقتی از پله‌ها
پایین می‌روید
پناهی پیدا نمی‌کنید
جز درد

چراغ‌های خاموشی
گرمِ کار می‌شوند
و نورهای سرد
میان مهره‌ها
دنبال گمشده‌ای می‌گردند.

پاورچین پاورچین
به نظم هندسی
می‌روم
در راهروهایی
که می‌آیند
و انبساطی بی‌انتها دارند.

*
یک اتفاق ساده

تعجب ندارد که
آدم دوجایی می‌شود گاهی

از هرکجا که راه بنماید می‌رود
بیرون از فصل قدم می‌زند
مفصل‌ها کار نمی‌کنند
زمین گیر می‌شود
می‌نشیند
کنار خالی شباهت
سیگار دود می‌کند
خاکستر تنگ هم
می‌چیند
خودش را می‌بیند
تو را می کشد
سایه نداری
مثل فرشته‌ها

*

حالا یادم نیست

باران بود و سکوهای خیس.
پا به پای من می‌آمد

جمله‌ها پراکنده می‌آمدند
پشت‌هم قطار نمی‌شدند

در قطره‌ها دقیق می‌شوم
چیزی که چشم را بگیرد

ریگ‌های مسیر
به قیر آغشته‌اند
استمرار سنگ
در خاک‌های شور

خراش می‌دهند
خطوط اضطراب
در سال‌های موازی
از ذهن فلز
با جرقه می‌پرند

پرنده نیست
پا‌های آهنی ندارد
مثل پل‌های هوایی
در زمین
پیچ می‌خورد

نبض می‌افتد
پایین
در
ایستگاه قلب
اگر فریب نباشد.

۲۰۰۵-۱۰-۱۲

*

این‌ها

چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشد
کشوها را خالی می‌کند

کفش‌های پاشنه بلند
جوراب‌های نازک نخی
پیراهنی از ابریشم سیاه

چراغ‌هایی که در خاطره روشن می‌شوند
و اوقاتِ اتاق را تاریک می‌کنند

من ورق‌های بازی را جمع می‌کنم
دست‌های باخته

دستش را دراز می‌کند
پرده‌ها کنار می‌روند

جنبش هوا
ذره‌های اعتبار
بیمه فراموشی

جواز عبور می‌شود.

کلن، نوامبر ۲۰۰۶

*

بعضی وقت‌ها

دیروز
در ایستگاه بین راه
چند فرشته‌ی سیاه دیدم
آینه‌های تاریک
بوی مومیایی پیچید
چه عصر شادی
روزنامه‌های صبح
این صحنه را ندیدند
وقتی دسته‌جمعی در زباله‌ها
ته مانده‌ی روز را سرمی‌کشیدند
عجیب عجیب نیست
خاک نیست
خلاء با خودش خلوت می کند
رشد ریشه‌های هوایی
نشانه‌های اشتباه
ماشین حساب
نفشه‌ی بانک
نداریم
می‌کشیم

می‌ترسم بعضی وقت‌ها
وقتی خیابان خلوت است و درخت‌ها
ناگهان آفتابی می‌شوند

گرمای گذشته
بالای زمین
سراب

بالا می‌روند
رفته رفته
کی، کجا؟
بالا می‌روم
رفته رفته
بالا می‌روم از کجا؟

پله‌ها
فرسوده می‌شوند.

۲۰۰۴-۰۸-۰۲

*

نیاز به مثال نیست

اين‌جا و آن‌جا که نمی‌شوم
حرف‌هایی كه نمی‌زنم
كارهایی كه نمی‌كنم
بابِ روز می‌شود

وقت‌گیرم می‌روم
به درون فصل‌ها
خلاصه نمی‌شوم
تا دستگیرتان شود

وقت ندارم
فاعل‌های بی‌جان
بر صفحه‌های باد برانم
در کتاب کنم

ملال می‌شوم از
حجم‌های بی‌آسمانه
که در سراسر سطرها می‌کنید
حیف می‌شوید

میل ندارید مثل او
نقطه به عطف بنویسد
خط به جای بگذارید
رد می‌شوید

۲۰۰۳-۱۰-۱۱

*

آنتن های آوریل

خلوت خوبی است اینجا
جای خوش می کنم
جای کسی خالی نیست جز

خاطره های خفته
سایه این سرو
وعینک آفتابی ام

جا به جا نشو
همجوار گورها نشو
گول نخور

این صدای شکوفه هاست
فقط چرت بزن

کلیشه ی دیجیتالی

غزالی خالدار
در اداره یی پرت
می خرامد

سقف کوتاه است
و پشت این میز

عقابی کلافه
درکار کرشمه ها
سر می جنباند

تحت تاثیر

کجا می روی با این حال
نمی بینی چه تارمی تابد

داد نزن
زنبورها بیدار می شوند

چشمم صبح می زند
وآشوب نزدیک می شود

۲۰۰۲-۰۴-۰۷

کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.

    دوشعر تازه
    ویسواوا شیمبورسکا

    ترجمه: خلیل پاک‌نیا
     

    کابوس شاعر

    می‌توانی تصورکنی چه خوابی دیدم؟
    در ظاهر همه چیز دقیقا مثل ما
    آب، آتش، باد، خاک زیر پا
    افقی، عمودی، دایره، مثلث
    راست و چپ.
    تقریبا همین آب و هوا، چشم‌انداز نسبتا زیبا
    و موجوداتی از نعمت زبان برخوردار
    زبان‌شان اما چیز دیگری جز زمینی‌ها

    جمله‌ها حالت شرطی ندارند
    اسم‌ها چسبیده به اشیاء
    نمی‌شود چیزی اضافه کرد، کم کرد، تغییر داد.

    زمان همیشه همان که ساعت‌ها
    گذشته و آینده محدود
    یک ثانیه فقط می‌گذرد از خاطره‌ها
    دیدن آینده، پیش روست
    که تازه شروع شده است.

    کلام- به اندازه‌ی نیاز. حتی یکی اضافه نیست
    یعنی شعر نیست.
    نه مذهبی، نه فلسفه‌ای.
    از این چیزی‌ها اصلا خبری نیست.

    نه چیزی که بتوان به آن فکرکرد
    یا دید وقتی چشم می‌‌بندیم.

    جستجو کنید، چیزی می‌جویید در جوار شما
    پرسش کنید، چیزی می‌پرسید که هست پاسخش

    تعجب می‌کردند،
    اگر می‌توانستند تعجب کنند،
    جایی دلیل تعجب هست.

    ریشه‌ی لغتِ «نگرانی» نداشتند، خلاف اخلاق بود.
    جرئت نمی‌کرد در لغت‌نامه‌ باشد

    حتی در اعماق تاریکی‌ها
    جهان روشن بود.
    هرکس به اندازه نیازش، به قیمت مناسب
    به صندوق که می‌رسیدی هیچ‌کس پول خُرد نداشت.

    از احساس‌ها- رضایت. بی‌هیچ اما
    زندگی یک ذره. و انفجار کهکشان‌ها

    قبول کن برای شاعر
    هیچ چیز از این بدتر نیست
    و هیچ چیز از این بهتر
    که ناگهان از خواب برخیزی.

    دورنما

    از کنار هم رد شدند مثل غریبه‌ها
    بدون حرفی‌، اشاره‌ای
    زن به طرف فروشگاه
    مرد به طرف ماشین

    شاید در هراس
    یا حواس پرتی
    یا یادشان رفته
    هر دو زمانی کوتاه
    برای همیشه عاشق بودند

    هیج تضمینی نیست
    همان دو نفر باشند
    از دور شاید
    از نزدیک اصلا

    از پنجره بالکن آن‌ها را دیدم
    از بالا که نگاه کنید
    به راحتی اشتباه می‌بینید

    زن پشت درهای شیشه‌ای ناپدید شد
    مرد پشت فرمان نشست
    و با سرعت دور شد.
    هیچ اتفاقی هم نیفتاد
    حتی اگر افتاده باشد.

    و من که فقط یک لحظه
    مطمئن بودم چی دیدم
    می‌خواهم در شعری گذرا
    به شما، خواننده‌هایم، بگویم
    دیدنش غم‌انگیز بود.

     

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا