سه شعر-ايزت سارای ليچ


ايزت سارای ليچ ، شاعر بوسنی و هرزگوین، درسال ۱۹۳۰ بدنيا آمد . در دانشگاه سارايوو فلسفه خواند . نخستين کتاب شعرش بنام » رويارويی» در سال ۱۹۴۵ منتشر شد. بيش از سی کتاب شعر دارد و شعرهايش به پانزده زبان دنيا ، ازجمله فرانسوی، ايتاليايی، آلمانی و انگلیسی ترجمه شده است. شعرهايش برهنه و خالی از شاخ وبرگ های اضافی است. حضور يگانه اش درشعر مدرن بوسنی و هرزگوین، زبانزده خاص و عام است. ايزت سارای لیچ در سال ۲۰۰۲ در سارایوو درگذشت. سه شعر زیر با یاری دوستم یاسمینا – که از کار سیاه شبانه در تونل های زیر زمینی قطارها خسته شد و به بوسنی بازگشت – و مقابله با متن انگلیسی ترجمه شده است.

بلوز 

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما چه می کنند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما درباران خیس می شوند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما همدیگر را درآغوش می گیرند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما با آمدن بهار چه احساس می کنند؟

جالب است بدانیم پس از مرگ ما
ارواح ما چگونه با هم حرف می زنند؟
بدون چشم های مان

 

اقامتم در استانبول

از اقامتم در استانبول
چند روایت است

در اولی
هویت سیاسی مشکوکی دارم .

در دومی
یکی از ماجراهای عاشقانه من نقل می‌شود.

در سومی
حتی فروش مواد هم ذکر شده است.

البته این حقیقت
که هرگز در استانبول نبوده‌ام
برای کسی جالب نیست.

 

 

بی عنوان

اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم
کسی پیامی می فرستاد که دیگر نیستم؟
حال آنکه سه روز طول کشید
تا پلیس را راضی کنم که من هستم

اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،
خانمی زیبا بیکار می شد
خانمی زیبا در کانون نویسندگان لهستان
که پرستار روحم بود

اگر آن یکشنبه در لنین گراد مرده بودم
حتی بدتر می شد
شب سپید بازوبند سیاه می پوشید
حالا می پرسید،
این چگونه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می پوشد؟

اگر آن سه شنبه در برلین مرده بودم،
روزنامه نوو دویچ لند می نوشت
نویسنده ای یوگوسلاو
سکته‌ ی قلبی کرد و مرد،
حال آنکه می خواستم – واین حرف بیهوده ای نیست-
در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

می بینید چقدر خوب است که نمرده ام
و دوباره درمیان شما هستم؟

می توانید دست بزنید ، سوت بزنید
می بینید چقدر خوب است که نمرده ام
و دوباره درمیان شما هستم.

برگرفته از: » داغی برسنگ » -شاعران معاصر بوسنی- به انتخاب چسلاو میلوش
انتشارات Cromwell، لندن


برای آشنایی با شاعر اینجا را کلیک کنید»

عبور از آب- سیلویا پلات

     

    Black lake, black boat, two black, cut-paper people.

    Where do the black trees go that drink here?

    Their shadows must cover Canada.

    A little light is filtering from the water flowers.

    Their leaves do not wish us to hurry:

    They are round and flat and full of dark advice.

    Cold worlds shake from the oar.

    The spirit of blackness is in us, it is in the fishes.

    A snag is lifting a valedictory, pale hand;

    Stars open among the lilies.

    Are you not blinded by such expressionless sirens?

    This is the silence of astounded souls

    ( برای اصغر اکبری)
    دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم کاغذی سیاه

    کجا می‌روند درختان سیاهی که ازاین جا آب می‌خورند؟

    سایه‌های شان باید کانادا را بپوشاند.

    از گل‌های آب، چکه‌ای نور می‌چکد

    برگ هاشان نمی‌خواهند شتاب کنیم

    گرد و صاف‌اند، پُر از اندرزهای سیاه

    جهان‌های سرد از پارو می‌لرزند

    روح تاریکی در ماست، در ماهی‌هاست

    شاخه‌ای به وداع، دست پریده رنگ‌اش را بالا می‌برد

    ستاره‌ها میان سوسن‌ها باز می‌شوند

    این سیرِن‌های سکوت، تو را افسون نمی‌کند؟

    این است ‌سکوت ارواح سِحرشده

برگرفته از : مجموعه شعر «Crossing the Water » ، انتشارات Perennial، آمریکا

توماس ترانسترومر، شاعر معاصر سوئد

     

    خسته از همه که حرف می‌زنند

    حرف، بی آنکه سخن بگویند

    به جزیره‌ای پوشیدهِ برف رانده شدم

    این وحشی حرف ندارد

    برگ‌های سپید در همه سو گسترده

    به پنجهِ آهوئی بر برف برمی خورم

    سخن می‌گوید بی حرف

از مجموعه شعر «میدان رام نشدنی» چاپ ۱۹۸۳

و دیگر هیچ

    و دیگر هیچ
    دو سه ماه پیش، در گوشه ی کوچه ی بونا، نیکولا همراه ژاک وآن ماری است. هرسه با عجله می روند، و ناگهان نیکولا به آن آدمی که هیچ کس هیچ وقت اسمش را نپرسیده است برمی خورد که تابلو های نقاشی می فروشد، همان مرد ریزه ی خپله ای که شبیه ستاره ای دریایی است که روی ساحل افتاده باشد ویک عینک شاخی به چشم زده باشد تا ببیند کجاست و چه خبر شده است نیکولا از او می پرسد: » حالتان چطور است؟ » و ستاره ی دریایی برای او شرح می دهد که حالش خوب نیست، از آپارتمانش بیرونش کرده اند، زنش در درمانگاه است، شش ماه است که از » این ها » نفروخته است، و غيره … نیکولا خود را به ژاک و آن ماری که در پیاده رو کوچه ی آبی منتظرش ایستاده اند می رساند و به آن ها می گوید: 

    وقتی از کسی می پرسیم » حالتان چطور است ؟ » غرض این است که او جواب بدهد:

    » بد نیستم، شما چطورید؟ » و دیگر هیچ

    » کلودروآ»

     

    يک اتفاق ساده- خليل پاك نيا

       

      تعجب ندارد که
      آدم دوجایی می‌شود گاهی

      از هرکجا که راه بنماید می‌رود
      بیرون از
      فصل‌ها قدم می‌زند
      مفصل‌ها کار نمی‌کنند
      زمین گیر می‌شود

      می‌نشیند
      کنار خالی شباهت
      سیگار دود می‌کند
      خاکستر تنگ هم
      می‌چیند

      خودش را می‌بیند
      تو را می کشد

      سایه نداری
      مثل فرشته‌ها
      تعحب ندارد که

    چگونه به یک شعر اعتماد کنیم؟

    (برای محمود داوودی)

    خاطره ها مرا می‌بینند

      صبحی در ماه ژوئن 

      آنگاه که برای بیدارشدن زوداست

      و برای دوباره خوابیدن دیر

      باید به سبزه زار بروم

      که پوشیده از خاطره‌هاست

      و با نگاه‌اشان مرا دنبال می‌کنند

      دیده نمی‌شوند

      با زمینه یکی می‌شوند

      آفتاب پرست‌های کامل

      چنان نزدیک‌اند

      که می‌شنوم نفس می‌کشند

      اما آواز پرندگان هوش می‌رباید

      شعر » خاطره‌ها مرا می بینند » شعر ساده‌ای است. شاید بتوان گفت یکی از ساده ‌ترین شعرهای توماس ترانسترومر است. در صبح زود ماه ژوئن اتفاق می‌افتد. آنگاه که برای بیدار شدن زوداست و برای دوباره خوابیدن دیر، نوعی قلمروی نامسکون از شبانه روز، نوعی سرزمین هیچکس. شعر‌های توماس ترانسترومر اغلب در این قلمرو اتفاق می‌افتد. حتی زمانی که بنظر می‌رسد که در شهر‌های بزرگ در میان انبوه توده‌های مردم قدم می‌زند. شعر‌ها ناگهان بین این همه، سکونی را می‌بیند، « ادامه»