رویای قیصر: زیبگنیف هربرت

herbert zbigniew

زیبگنیف هربرت

زیبگنیف هربرت

یک شکاف! – قیصر در خواب چنان دادی می‌کشد که پَرهای شترمرغِ سراپردهٔ بالای سرش به لرزه می‌افتد. سربازانی که با شمشیرهای آخته دورِ اتاقش گشت می‌زنند خیال می‌کنند که قیصر خواب یک محاصره را می‌بیند. حالا شکافی در دیوار پیدا کرده است و می‌خواهد از آنجا برج و بارو را مُسخًر سازد.

در واقع، حالا، قیصر یک هزارپاست که کفِ اتاق می‌دود و دنبال ذره‌های غذا می‌گردد. ناگاه برفرازِ سرش سَندلِ عظیمی را می‌بیند که نزدیک است او را لِه کند. قیصر پی شکافی می‌گردد تا در آن بخَزد. زمین لیز است و صیقلی.
این بود ماجرا . پیشِ پا افتاده‌تر از رویاهای یک قیصر چیزی نیست.

برگردان: مرتضی ثقفیان

دل ِ کوچک- زیبگنیف هربرت

روز و شب 

هر شاعر بزرگی بین دو جهان زندگی می‌کند. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان رویا‌ها، ایماژها، خیال‌ها. اتفاق می‌افتد که این جهان دوم ابعاد عظیمی پیدا می‌کند و اشباحِ بی‌شماری پیش ِ چشم شاعر ظاهر می‌شوند. از جادوگران باستان گرفته تا تام تام طبل‌های قبیله‌های مرده
گفت‌و‌گویِ طاقت فرسا و پیچیده این دو قلمرو اگر به نتیجه برسد، شعری سروده می‌شود. شاعر مدام تلاش می‌کند به جهان اول، جهان واقعی برسد، جایی که ذهنِ انبوه انسان‌ها باهم تلاقی می‌کنند. اما جهان دوم مدام سد راه اوست. مثل هذیان‌های فرد بیمار در ساعات بیداری که نمی‌گذارد بفهمد در اطرافش چه می‌گذرد. البته این موانع در کار شاعران بزرگ بیشتر نشانه‌ی سلامت ذهن است چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. شاعر با هدیه‌ای از این جهان دوگانه، معماری ِ حقیقی ِ جهان واقعی را برملا می‌سازد. ملاط ِ این بنا، روز و شب است. هوشیاری محض و تخیلی شناور در رودخانه‌ی تاریخ.

بنای بساز و بفروش‌ها این روز و شب را ندارد. جهان توهم، که حسابش روشن است، مدام فرو می‌ریزد.
«باغ در باغ»

دل ِ کوچک
زیبگنیف هربرت
علی اصغر حداد

گلوله‌ای که شلیک کردم
در هنگامه‌ی جنگ بزرگ
به گرد ِ زمین گشت
و از پشت بر پیکرم فرود آمد

در نامناسب‌ترین لحظه
آن هنگام که اطمینان یافتم
رویداده را یکسر فراموش کرده‌ام
گناه او را و گناه خود را

می‌خواستم هم‌چون دیگران
از حافظه بروبم
چهره‌های نفرت را

تاریخ تسلایم داد
که علیه زور جنگیده‌ام
اما کتاب گفت
قابیل بوده است
این همه سال صبورانه
این همه سال بیهوده
با آب ِ همدردی
زنگار را، خون را، تصاویر را شُستم
تا مگر زیبایی ِ پاک
شِکوه هستی
و حتی نیکی
در درونم مأوایی بیابد
می‌خواستم هم‌چون دیگران
به خلیج کودکی بازگردم
به سرزمین بی‌گناهی

گلوله‌ای که شلیک کردم
از دهانه‌ی تنگ ِ اسلحه‌ای کوچک
بر خلافِ قانونِ جاذبه
به گرد ِ زمین گشت
و از پشت بر پیکرم فرود آمد
گویی می‌خواست بگوید
بر کسی چیزی بخشوده نمی‌شود

اینک تنها نشسته‌ام
بر کُنده‌ی درختی فروافتاده
در هنگامه‌ی نبردی از یادرفته

و هم‌چون عنکبوتی خاکستری
پیوسته افکاری تیره وتار می‌تنم

در باره‌ی نیروی ِ سترگ خاطره
در باره‌ی دل ِ کوچک