بیرون افتاده – ساموئل بکت


ترجمه: ابوالحسن نجفی

پلکان بلند نبود. من هزاربار پله‌هایش را شمرده بودم، چه هنگام بالارفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی لبه پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلا پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سرهمین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملا متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی می‌گویم رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است که هیچ کدام از آن سه رقم در حافظه‌ام نیست. البته وقتی در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را، که حتماً آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم باز سومی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هر سه‌تا را در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هر سه‌تا را، شناخت. این کشنده است، خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلا باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید یک مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. قاعده کار این است.

متن کامل در« باغ داستان»

یادی از ساموئل بکت- ایزریل هوروویتنر


مترجم:صفدر تقی‌زاده

آقای بکت مرده‌است. ازاین قرار، پس پاریس هم مرده‌است. به من گفته‌اند جمعه شب گذشته مرده‌است. از این قرار پس همه‌ی شخصیت‌های محبوب من از جمعه شب گذشته مرده‌اند. زندگی، ۸۳سال و اندی، به نحو آزار‌دهنده‌ای به او چسبید. وقتی به من گفت که دندان‌هایش را از دست داده‌است، من زیر لب، کلام بی‌معنایی مِن مِن کردم: «از این بدتر هم می‌توانست باشد.» بی درنگ ضربه را زد: «هیچ چیز آن قدر بد نیست که نتواند بدتر شود. در این که چیزها می‌توانند تا چه حد بد باشند محدویتی در کار نیست!» و هر دو از خنده روده بر شدیم. آقای بکت می‌دانست چه طور لطیفه‌ای غیراخلاقی را دوپهلو بیان کند. وقتی نخستین بار با همسرم، جیل، روبه رو شد سفارش مشروبی داد و گفت« من به مشروب مردافکنی احتیاج دارم. امروز هیچ چیز دیگری جز مشروب، مردافکن نیست!»

در اوایل دهه ۱۹۷۰ من همراه با دوستم ژان-پل-داموت مقیم پاریس بودم، لیندون(در مجله‌ی مینویی) چند کار تازه از بکت را به نام فوارد، فوارد ۱، فوارد۲ ، به فرانسه منتشرکرده‌بود. چون آن شب قرار بود با بکت مشروبی بخوریم، از ژان-پل پرسیدم که معنی دقیق فوارد چیست؟ ژان-پل به خلاف عادت همیشگی‌اش، مِن مِنی کرد وگفت:«فوارد درواقع یعنی، چه بگویم، یعنی نفرت‌انگیز!» وقتی ماجرا رابه بکت گفتم، بازیگرانه خشم وخروشی نشان داد:« نفرت‌انگیز! چرند می‌گوید.» ما به رستوران لاکلوزری دلیلا رفته بودیم که به نوعی پاتوق نویسندگان و شاعران آواره بود. بکت پیش ازآن که چشمش را برای آب مروارید عمل کند، عینکی با شیشه‌های ضخیم و ته‌استکانی می‌زد. اما مثل گاو پیشانی سفید، سرشناس بود و خلایق همه و در همه جا می‌شناختندش. همین که وارد رستوران شدیم پچ پچ حضرات به گوش رسید. هرگاه حرفی می‌زد، همه قاشق و چنگال‌هاشان را روی میز می‌گذاشتند و سراپا گوش می‌شدند. بکت که دیگر تقریباً کور شده‌بود به آن‌ها که گوش ایستاده‌بودند، محل نمی‌گذاشت.
در باره‌ی واژه «نفرت‌انگیز» که ژان-پل پیشنهاد کرده‌بود توضیحاتی داد و گفت که خودش، این واژه را به دقت به کار برده و حالا هم سرگرم جستجو برای یافتن معادل مناسب این واژه در زبان انگلیسی است. « فوارد یعنی نفرت‌انگیز؟ هرگز! فوارد یعنی یک شکست ماتم‌بار… چیزی که کسی آغاز می‌کند اما پیشاپیش محکوم به شکست‌است، ولی به هرحال باید آغاز شود؛ زیرا بی‌تردید به تلاشش می‌ارزد. بنابراین باید گفت شکست ماتم‌بار.»

در این لحظه انگار همه‌ی حاضران در رستوران به سوی ما خم شده‌بودند و هر کلمه‌ای که از دهان بکت بیرون می‌آمد مجذوبشان می‌کرد. بکت با مبهم‌ترین و خفیف‌ترین لبخندها، افزود:«البته فوارد به معنی باد ول‌دادن هم هست، آن هم ازنوع آبکی‌اش!» به این ترتیب ژان-پل با پیشنهاد واژه «نفرت‌انگیز» انگار واژه اصلی را گوزمال کرده‌بود! اطرافیان ما مثل قهرمان‌های پاره‌ای از سرود‌های کیتس که زمین ِخاکی را برای کسب تجربه‌های خارق‌العاده ترک می‌کنند و بعد با حالتی متحول باز می‌گردند، سراپاگوش در رستوران کلورزی دلیلا تحول‌یافته و به سرجایشان برگشتند.

در اواسط سال ۱۹۷۳، در اوج سرمای زمستان، من سخت سرمازده، تنها و افسرده بودم و آهی در بساط نداشتم. قرار بود ساعت هشت شب، در مرکز فعالیت‌های فرهنگی آمریکا، در خیابان رو دو درگون، شعر خوانی کنم و در قبال آن مبلغ پنجاه دلار بگیرم. ساعت هفت همان روز با بکت قرار داشتیم. او را به این جلسه دعوت نکرده‌بودم، چون:

۱.خیال می‌کردم با برنامه‌ی شعرخوانی من در مجامع عمومی موافقت نکند، حتا در قبال پولی که سخت به آن نیاز داشتم.
۲.خود او به ندرت به این گردهم‌آیی‌های عمومی می‌رفت ضمن صحبت متوجه شدم که انگار کمی آشفته و بی‌قرار است. یک باره گفت:«می‌خواهی شعرهایت را در جایی بخوانی، ها؟ از این که از ماجرا باخبر شده‌بود، جاخوردم. بعد پرسید:« انتظار داری خیلی از دوستانت بیایند؟» معلوم بود از این که دعوتش نکرده‌ام دلخور‌است. این بود که با احساس شرمندگی دعوتش کردم. گفت:« نه متشکرم، من هیچ‌وقت به این جور جاها نمی‌روم.»
آن وقت از من خواست که همان‌جا یکی از شعرهایم را برایش بخوانم. من که دستپاچه شده‌بودم، گفتم راستش فکر کردم پنجاه دلار برای خواندن چند شعر می‌ارزد. خندید اما با اصرار گفت که باید در جاهای خصوصی شعر بخوانم. (چند سال بعد که باهم در هاید پارک لندن بودیم، اصرار می‌کرد من در دایره‌ی بزرگی، دور او بدوم تا بتواند گام‌هایم را تحلیل کند!) خلاصه من یک شعر چهار بیتی، با عنوان « در بلوار راسپل» برایش خواندم:

چه ساده تنها لبخند ِما لبخند می‌زند
هیچ گاه موافقت نمی‌کردیم که با هم توافق کنیم.
این دختر زیبا، چه عبور ِپرشکوه ِ کمال یافته‌ای دارد.
عشق ما در میان فضای دری که آرام بسته می‌شود زندگی می‌کند.

با چشم‌های بسته گوش می‌داد. گفت:« خیلی قشنگ است.» من ناگهان گفتم:«وای چه افتضاحی!» چشم‌هایش را باز کرد و من توضیح دادم:« این را از شما دزدیده‌ام!»
– نه، نه، من هیچ وقت چنین چیزی نشنیده‌ام …
– چرا، چرا، در آخر یکی از شعرهایتان به نام « دی آپ» گفته‌اید: فضای دری که باز و بسته می‌شود.
– ها، بله، درست است. و بعد ناگهان گفت: « وای چه افتضاحی!»
– پرسیدم: چه شده؟
– خود من هم این را از دانته دزدیده‌ام!
برگرفته از: کارنامه، شماره ۲۰، تیرماه ۱۳۸۰

۱۱ شعر از ساموئل بکت- محمود داوودی


همراه با یاداشتی از مترجم : محمود داوودی

ساموئل بکت در اوایل کارش معتقد بود که شعر باید کاری کند تا خواننده به دست و پا بیفتد و با متن درگیر شود. برای همین گاه از کلمه‌هایی بس دشوار استفاده می‌کرد که فقط در لغت نامه‌ها وجود داشت. به مرور اما نظرش کاملاً چرخید و به زبانی بسیار ساده روی آورد، که در نمایش نامه‌هایش به اوج رسید. گفتن ندارد که این سادگی از پیچ و خم‌هایی عبور کرده است. از زبان فاخر انگلیسی- ایرلندی که بر آن تسلط داشت، تا زبان فرانسوی که زبان دوم‌اش بود.
کمابیش همه می‌دانند که تئاتر « ابزورد» که نام بکت و چند تن دیگر از جمله، یونسکو، آداموف و پینتر بر سردرش می‌درخشد نیرویش صرف خلق کردن زبانی شد که در تئاتر غرب کم سابقه بود.
شخصیت‌های تئاتر « ابزورد» تازه و غریب بودند و یا در واقع « نا شخصیت » بودند. بعد از سال‌ها تسلط تئاتر واقع گرایانه با شخصیت‌ها و صحنه‌هایی که شباهت به زندگی می‌برد، حالا تماشاگران با صحنه‌ای خالی روبرو شدند که آن‌ها را به یاد آخر زمان می‌انداخت.
بیابانی برهوت، جاده‌ای دراز و درختی خشک با « ناشخصیت » هایی فاقد روانشناسی که زبان اشان نه برای ارتباط و پیش رفتن بلکه مناسب چرخیدن است.
این شعر – چه است آن کلمه- همان تته پته‌ی بی پایان در جست و جوی آن کلمه، یا نام یا نام ناپذیراست.

چه است آن کلمه

چه است آن کلمه
پریشان-
پریشان برای-
برای-
چه است آن کلمه-
پریشان از این-
از این همه
پریشان از همه‌ی این همه-
به شرط این که-
پریشان به شرط این که-
پریشان به شرط این همه-
دیدن
پریشان ِ دیدن این همه-
این
چه است آن کلمه-
این این-
این این این جا
پریشان به شرط این همه-
دیدن
پریشان ِ دیدن همه‌ی این این این جا
برای
چه است آن کلمه-
نظر-
یک آن
گمان یک آن
نیاز به گمان کردن یک آن
چه-
چه است آن کلمه-
کجا
پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن
کجا-
چه است آن کلمه
آن جا-
در آن جا-
خیلی دور در آن جا-
در دوردست-
خیلی دور در دوردست-
مبهم
خیلی دور در دوردست مبهم چه
دیدن ِ این همه
این همه همه این جا

پریشان دیدن چه
یک آن
گمان یک آن
نیاز به گمان کردن یک آن

خیلی دور در دوردست مبهم چه
پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن
خیلی دور مبهم چه-
چه-
چه است آن کلمه-
چه است آن کلمه-

حلقه‌ی رقص

در امتداد ساحل
در پایان روز
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
تا به میل خود ایستادن
بعد هیچ صدا
در امتداد ساحل
مدتی هیچ صدا
بعد به میل خود رفتن
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
در امتداد ساحل
در پایان روز

**حساب آخرت

کی می‌تواند بگوید
پیرمرد چه می‌داند
غیبت را
با ترازو وزن کردن؟
فقدان را
با خط کش اندازه گرفتن؟
عذاب جهان را
شمردن؟
تهی را با کلمات
انباشتن؟

می‌آیند
هم‌گون و ناهم‌گون
برای هر کدام هم‌گون
و ناهم‌گون است
برای هر کدام غیبت عشق هم‌گون است
برای هر کدام غیبت عشق ناهم‌گون است

** تکه ای از: (Watt)
-هشت شعر دیگر از ساموئل بکت با ترجمه‌ی محمود داوودی را می‌توانید در اینجا بخوانید.
-ترجمه دیگری از شعر – چه است آن کلمه- را می‌توانید در اینجا بخوانید.

ساموئل بکت : در انتظار گودو

    -: همه‌ی صدا‌های مرده. 

    -: همه‌ی آن‌ها با هم سخن می‌گویند.

    -: هر یک ازآن‌ها باخود.

    -: آن‌ها چه می‌گویند؟

    -: از زندگيشان می‌گویند.

    -: اینکه زندگی کرده‌اند برایشان بس نیست.

    -: باید از آن بگویند.