دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر دسامبر ۲۰۰۸

    سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی به من پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد که آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود…متن کامل در باغ داستان 

کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر۴ اوت ۲۰۰۸

    روبرتو بلانیو
    معمولا وقتی از ادبیات آمریکای لاتین حرف می‌زنیم نام‌هایی چون گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، وارگاس یوسا، را به یاد می‌آوریم. نویسندگان بزرگ دوره‌ی شکوفایی ادبی این قاره. روبرتو بلانیو شاعر، داستان و رمان نویس شیلیایی از نسل بعدی نویسندگان این قاره است. نسلی که رئالیسم جادویی را پشت سر گذاشته‌اند. منتقدان ادبی آثار بلانیو را در ردیف رئالیسم زندگی واقعی می‌دانند. زندگی واقعی آدم‌ها که جادویش اگر بیشتر نباشد کمتر هم نیست. وقتی مالارمه می‌گوید شعر را با کلمات می سازیم نه ایده‌ها، بلانیو می‌گوید ادبیات را نه این می‌سازد و نه آن. زندگی واقعی ما، تجربه‌ها، خاطرات، احساسات، خواهش‌های ما، راه‌های دستیابی یا فرار از آن‌هاست که ادبیات می‌آفریند. او می‌نویسد بهترین درسی که در ادبیات از وارگاس یوسا یاد گرفتم این بود: «هنوز سپیده نزده از خواب برمی‌خاست لباس ورزشی می‌پوشید و می‌رفت می‌دوید» بلانیو که کورتاسار و بورخس را استادان خود می‌داند در آوریل ۱۹۵۳ در سانتیاگو به دنیا آمد. سال‌های زیادی در مکزیکو، السالوادور، فرانسه و اسپانیا زندگی کرد و در ۱۵ جولای ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی در بارسلونا درگذشت. سال گذشته رمان ۷۰۰ صفحه‌ای او به نام»کارآگاهان وحشی» به سوئدی منتشر شد.
    «باغ در باغ» 

    کلارا
    روبرتو بولانیو

    نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸
    ترجمه:علی لاله‌جینی

    سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
    یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.

    متن کامل در «باغ داستان»

«مردی سقوط می‌کند»، گزیده رمان- دُن دلیللو


    هفت سالی از آن فاجعه می‌گذرد. مدتی است دوربین‌های تلویزیونی و خبرنگار‌ها صحنه را خالی کرده‌اند، اما هنوز زود است تا تاریخ‌نویس‌ها وارد شوند. شاید این فاصله زمانی فرصتی باشد تا نویسنده وارد صحنه شود و این بار فروریختن برج‌ها را در زندگی روزمره‌ی ما نشان دهد.
    دُن دلیللو در رمان تازه‌اش «مردی سقوط می‌کند» به هیجان‌های سیاسی بعد از فاجعه کاری ندارد. از فاجعه ملی حرفی نمی‌زند، اما تراژدی‌های فردی را خوب به تصویر می‌کشد. انگار این فاجعه نقطه‌ عطفی می‌شود تا کیت و لیان(دو شخصیت اصلی رمان) زندگی زناشویی ِنیمه‌ویران خود را دوباره از سر گیرند. یافتن آرامش و امنیتی هرچند کوتاه‌مدت، در دنیایی که دیگر به آن نمی‌شود اعتماد کرد.
    « شب‌ها وقتی در رختخواب دراز می‌کشند و پنجره باز است، صدا‌هایی می‌شنوند، صدای رفت وآمد ماشین‌ها، صدا‌هایی در دور دست . ساعت دو نیمه شب، پنج شش دختر جوان از کوچه می‌گذرند و آوازعاشقانه‌ی قدیمی می‌خوانند. لیان همراه با آن‌ها می‌خواند. آرام، با اشتیاق، کلمه به کلمه، با همان تاکیدها، سکوت‌ها، فاصله‌ها و هولناک است وقتی صداها رفته رفته خاموش می‌شوند
    باغ در باغ 

    گزیده‌ا‌ی از این رمان را به نقل از نشریه‌« نیویورکر»، ۷ آوریل ۲۰۰۷ می‌توانید در این‌جا بخوانید.

    طبیعتِ بی‌جان
    دُن دلیللو
    ترجمه: علی لاله‌جینی

    در آستانه‌ی در ظاهر که شد، نمی‌شد باور کرد مردی است که از طوفان خاکستر بیرون آمده است، سر تا پا خون و خاکسترِ گداخته‌ی فلز، با بوی ِ گندِ سوخته‌گی، با برقِ تیز شیشه خرده‌ها بر صورتش. در آستانه‌ی در، با نگاهی خیره ولی محو، عظیم به نظر می‌رسید. با کیفی در دست، ایستاد و به آرامی سر تکان داد. زن فکر کرد شاید به او شوک وارد شده است ولی دقیقاً نمی‌دانست چه جور شوکی، یا اصطلاحِ پزشکی‌ش چیست. از پشتِ سر زن رد شد و به آشپزخانه رفت. زن سعی کرد به دکترِ خودش زنگ بزند یا به اورژانش، و یا به نزدیک‌ترین بیمارستان، ولی فقط بوقِ اشغالِ خطوط را شنید. تلویزیون را خاموش کرد، مطمئن نبود برای چی، شاید می‌خواست نگذارد مرد خبری را بشنود که تازه از آن بیرون جسته بود، شاید به این دلیل، و بعد به آشپزخانه رفت. مرد پشتِ میز نشسته بود، برایش لیوانی آب ریخت و گفت جاستین از مدرسه زود مرخص شده بود. پیش مامان بزرگ است، برای این‌که اخبار را، تا آن‌جا که به پدرش مربوط می‌شود، نشنود.
    مرد گفت: «همه به من آب می‌دهند.»
    زن فکر کرد اگر او صدمه‌ی جدی دیده بود، خون‌ریزی شدید، نمی‌توانست این همه راه بیاید یا از پله‌ها بالا بیاید.
    بعد مرد چیز دیگری گفت. کیف دستی‌ش کنار میز مثل چیزی بود که انگار از گورستانِ زباله‌ها بیرون کشیده باشی. مرد گفت: انگار پیراهنی از آسمان فرود آمد.
    زن کمی آب روی دستمالِ آشپزخانه ریخت، خاکستر و گرد و خاک دست‌ها و سر و صورت او را پاک کرد، مواظب بود دستش به خرده شیشه‌ها نخورد. خون بیش‌تر از این‌ها بود که فکر می‌کرد، و بعد متوجه چیز دیگری شد— زخم‌ها و خراش‌ها آن‌قدر جدی و زیاد نبودند که باعث این همه خون شوند. خون، خونِ او نبود. بیش‌ترش مال کسِ دیگری بود.

    متن کامل در«باغ داستان»