گوشه‌هایی از داستانِ ما – کورش اسدی



    کسی گلدان‌ها را آب نمی‌دهد
    آرش آذرپناه
    تهران، نشر چشمهمعرفی کتاب،

     

    بعدش آدم روشن مي‌شود
    بعدِ خواندن اين داستان
    و روشن می‌شود كه دست به قلم كه می‌برد پيداست داستان‌نويس است ـ ذاتاً داستان‌نويسند بعضی‌ها و داستان را در عالی‌ترين شكلش می‌نويسند ـ چه بيست‌وشش‌ساله باشند چه سی‌ و چند و چه چهل و چه هرچه ـ چون نبضشان با نبضِ‌غيبِ داستان می‌زند و اين به يك‌جور نبوغ نياز دارد اين حال
    كه اين حال حالا اصلاً چيست؟
    كجاست؟
    چه‌ جوريست؟
    نمی‌شود گفت. خيلی‌گفتنی نيست
    بعضی‌ها هر چقدر بخوانند و اين جلسه و آن جلسه بروند و تئوری و كتاب و دانش پيدا كنند و هی بنويسند و هی بنويسند باز می‌بينی داستانْ داستان نشده ـ و جایِ داستانْ ردِّ زور زدنشان را فقط می‌بينی روی صفحه كه حاصلش دستِ بالای بالا شده يك‌جور نشای گلخانه‌ایِ كلام يا در يك كلام ـ تصنع
    كه خب ـ با آفرينش فرق دارد
    و اين داستانِ آرش آذرپناه فرق دارد
    من نمی‌دانم چه فرقی دارد
    من فقط می‌دانم صدای اين آدم
    حال و هوای داستان و كلامش ـ از میانِ اين بيست سی‌سال داستان‌نويسیِ اخیرِ ما ـ نويد يك داستان‌نويسِ ناب را دارد می‌دهد
    كه كارش را كه می‌خوانی روشن می‌شوی
    و يك چيزهايی برايت روشن می‌شود
    و می‌بينی چشمت روشن ‌شده به جلوه‌ی قلمِ غافلگيركننده‌ی نويسنده‌ای كه در بيست‌ و سه چهارسالگی رمانِ درخشانی نوشته و چند وقتیست حسابی با اين كارش سرِذوقت آورده
    و بعدش هم برای آدم روشن می‌شود كه ـ سوای هر چيز ـ چيزي به نامِ نبوغ يك‌ جايی در وجودِ بعضی‌ها هست كه هميشه با نبضِ زمانه‌اش و ادبياتِ زمانه‌اش می‌زند
    جوری كه احساسِ تازگی می‌كنی
    و احساس می‌كنی كه داری داستانی ایرانی می‌خوانی نه ترجمه
    و اينكه اين داستان از زير بته درنيامده
    و اينكه داری داستانی می‌خوانی كه تویِ فضایِ داستان‌نويسیِ نابِ ادبياتِ ايرانی دارد چرخ می‌خورد و مايه‌هايش داستان‌نويسي و ادبيات و فرهنگِ ايران است نه فرهنگِ ‌آمريكايی«نسلِ بيت» يا سُنّتِ يُبس‌نويسي و سردِ فضای داستان‌های فرانسوی يا جادويیِ آمريكای لاتينی
    برای همين می‌گويم كه نبضش به مفهومِ درست دارد با زبان و زمان و زمانه‌ی خودش می‌زند و اين‌قدر شعور دارد كه بداند كه مثلاً اگر «نسلِ بيت» اصالت داشت اين اصالت مالِ اين بود كه از دلِ يك‌جور شورشِ موسيقيِ جازِ زمانه‌اش مايه گرفته بود و جنگ و مواد مخدّر و عصيانِ‌ ضد آمريكايی ـ و براي همين شد نسلِ بيت
    و اين را اين آدم كه نبضش دارد با نبضِ زنده ولي غايب ولی «هست» ِداستان‌نويسیِ خودش و زمانه‌اش می‌زند درك كرده ـ برای همين كارش فرق می‌كند با تمامِ سياه‌كاری‌هايی كه چند وقتی بود كه الگویِ داستان‌نويسيی ما شده بود و ته‌مانده‌هاش هنوز هم هست ـ همان دنباله‌روی‌هایِ كورِ به روالِ«نسلِ بيت» نوشتن يا الگوبرداری از«ادبياتِ كثيف» يا «مينيمال» يا چی ‌وچی و چی
    جوهرِ قلمِ اين آدم از خون مايه می‌گيرد نه از مركبِ پليكان
    براي همين داستانش جان دارد ـ زنده است ـ عاصی است و روشن‌كننده‌ی خيلی چيزهاست
    و زيباتر از هر چيزی برای من اين است كه اين داستان مرا به سلسله‌ی داستان‌هایِ درخشانِ پيش از خودش پيوند می‌دهد بدونِ آنكه مقلّد و تسليمِ محضِ هيچ‌ كدامشان باشدـ از بوفِ كور تا اثری نابْ مانندِ نمازميّتِ رضا دانشورـ كه جاش روی چشمِ ماست (فعلِ ‌جمعش به احترام بود وگر نه من را چه به چشمِ كسی) كه در كتاب‌سوزانِ جلو دانشگاهِ تعطيلِ آن سال‌ها بيشتر نسخه‌هاش را می‌ديدم كه آتش داشتند می‌زدند ـ آتش انگار به چشم می‌زدند
    می‌زدند ـ آتش انگار به چشم می‌زدند
    كور می‌شود آدم
    آدم كه كور شود چه‌جوری می‌شود؟
    يك چيزِ‌ زيبايي يك‌ وقتی بود ـ نبود
    و بعد يادِ بوف كور می‌افتد آدم
    و فضايی كه نامش ذهن ماست
    و زمان
    و زبان
    و زمينه‌ای به نام ِ فرهنگ
    فرهنگِ ايرانی
    و تمامِ سخنْ‌ سرِ‌همين چيزهاست

    بعد

      کورش اسدی، سخن را سرِ ‌همين چیزها در«پوکه‌باز» دنبال می‌کند که گویا دنباله‌دار باید باشد

 

چند صحنه – کورش اسدی


چند صحنه از محمود داوودی


    اتاقی در دل شهر اجاره می‌‌كنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌‌كنم
    اعتراف می‌‌كنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌‌كنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مردگان سرشار می‌‌كنم

بعضی آدم‌ها دل‌داده به لحظه‌اند. در گير و دارِ يك «آن» گرفتار می‌‌‌شوند.
شكل ِيك اتاق و جوری كه يك کسی نشسته تو اين اتاق و نگاه می‌‌‌كند به چیزی. چیزی نيست ولی. ولی بعضی آدم‌ها را همين بی‌چیزی گرفتار می‌‌‌كند. يك چیزی هست حتماَ در تركيب ِ چند چيز ِ ساده كه كسي را گرفتار ِغربت و دلتنگی كند.

می‌‌‌‌آيد و می‌‌‌‌نشيند
رو سويِ قاب ِ خرم ِ روزهای گذشته
اما
يادها و تصاوير
چون ساقه‌های بنفشه تردند
و هول و ولای ترس و ترحم
پرمايه می‌‌‌كند
رعد و برق را

می‌‌‌‌آيد و می‌‌‌‌نشيند
در پيچ پنجم پرده‌ی مخمل
و نور مستعار ماه
می‌‌‌‌افتد
بر چهره‌ی رنگ‌ پريده‌اش

محمود داوودی دل‌داده‌ی ‌لحظه‌های گذشته است. شاعر ِصحنه‌‌ای متروك اما هميشه حی و حاضر به نام ِ«باخت». باختی كه با هيچ چيز و جا و چی درمان نمی‌‌‌شود
از ياد نمی‌رود شكلِ بندگی آدم است به ‌گذشته‌‌ای كه كودك بوده هنوز.
و هنوزم هست. يك كودك چهل و چند ساله.
ــ بنجی ــ
يك تصويرــ سال‌ها در تصويرِ يك خاطره ماندن. اینجوری است كه زمان در گیرایی مهيب يك خاطره گرفتار می‌شود ورم می‌كند و مكان را مغلوب می‌كند. «چند صحنه» چند صحنه از همين گرفت و گیرهای زندگی است

همان داستان كهن
به تاریکی اندر شدن
با سری پر از تصوير
تصوير ستارگان
كه همراهی‌ام می‌كند
و من كه آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

شعر محمود داوودی ساده است ولی تسخيرت می‌كند. درگيرت می‌كند با شعر. با شاعرانگی‌ درگيری‌ نه با تمارض ِبيان كه وجه مشهودِ ناتوانی‌ است در شعر.
شعرهای بلند محمود داوودی معركه‌ترين شعرهای اين مجموعه‌اند. در اين سال‌ها كم پيش آمده بود كه شعر خوب بخوانم. اما شعر خوب بلند تقريبا می‌‌شود گفت نادر بوده در تمام اين سالها غايب بوده شعرهايی مانند
:
«چند صحنه بدون منطق ارسطويی» و «سمرقند» و « به خاطر آوردن آن، كه گم شده است

دارد جلد كتاب‌ها را پاره می‌كند
قرارهايش را به هم می‌زند
تا در ايوان بنشيند
ليوانی عرق دست‌ساز
با ذرات خاطره مزه كند

در«چند صحنه» ‌سایه‌ی دست يك شیفته‌ی داستان روی صفحه پيداست و شايد برای همين است كه در شعر بلند ماهر است. و شايد برای همين است كه در چند قطعه، شكل نثر گاهی پيدا كرده شعرش. و شايد كه هر چی ــ مهم شعر است كه هست
و اين سِحر در آن هست كه در فساد ِ‌ اين ايام ِ ريا و پستی، به روزگارت جلوه‌ی دیگری ببخشد به نگاهت:

خم شده روی پيشخان قراضه‌ی باری ارزان
تا چیزی بفهمد از اين جهان

دود سيگار ‌گوشه‌ی لبش را دوست دارد
كه می‌رود
لابلای خيال‌هايی كه كنار قراضه نشسته‌اند

جاز را دوست دارد
صحنه‌ی آخر فيلم‌ها را دوست دارد
زن‌های اول شب را دوست دارد
مردی
كه خم شده
روی پيشخان ديروز
تا چیزی بفهمد از اين جهان


در همین زمینه : نگاهی به دفتر شعر » چند صحنه»- کوشیار پارسی

عمارت غارت- کورش اسدی

 

    ادبيات يك ميدان است. يك ميدان كه گردتاگردش عمارتى نشسته گوشه خودش. چيزى به مثال نقش جهان ميدان نقش جهان با عمارت ها كه دارد. ادبيات به مثابه ميدان مى شود قلمروى كه توش هر نويسنده در كار گذاشتن بناى عمارت خود است. ادبيات مدرن ايران هرگز نتوانسته در اين قلمرو در ميدان خودش بناهاى خودش را تمام كند. عمارت هاى اين ميدان همه ناقصند انگار معمارش را شبى به خواب غارت برده باشند يا كشته باشند يا دستش بريده باشند. ادبيات ايران جلوه تمامى از تمام وجوه آدمى ماست _ آدم ايرانى با تمام ابعاد پنهانش با تمام نيمه هاى سايه گرفته و انكار شده _ ادبيات ايران ادبياتى نصفه نيمه است در گيرودار گريز و تطاول. كاملترين عمارت اين ميدان «نيما»ست. براى همين كنار عمارت نيما آدم دل و دست پيدا مى كند به هواى بناى عمارتى ديگر. براى همين بعد نيما شعر در جلوه هاى جديدى حيات مى گيرد چون فضا پيدا كرده براى تجلى و كنار عمارت نيما براى همين كناره هاى فراوان پيدا مى شود. «فروغ»، «اخوان» و «شاملو» – همه ولى عمارتشان نصفه ماند و است. اگر تمام يك هنرمند را در تمام هنرش در يك مرز زمانى بخواهيم ببينيم، مى بينيم كه تمام اين نام ها عمارت ها نيمه مانده است. بر كف عمارت بى بام فروغ از جنازه افتاده هزار شاعر بى فروغ فقط خاك است. بالا رفتن از بناى كسى ديگر در هنر حاصلش افتادن است. گوشه هاى پنهان بناى كار خود را فقط خود شاعر مى داند فقط او مى داند. كه شعر بعدش در بطن كدام شعر پيشينش مجال رشد گذاشته است. مرگ فروغ كوتاه قامتان زيادى را هار كرد به بلعيدن و تناول مائده اى كه در دهان هاى حقير جا نمى گرفت. فروغ يك عمارت نيمه تمام جا گذاشت براى تسخير _ بعد مرگ فروغ همه رفتند دنبال نيمه هاى تمام او _ و افتادند و هنوز دارند مى افتند جز او كه زيستنش يكسره شور است ميان آرواره هاى جانور و مرگ.ناتمامى اخوان و شاملو ولى شكل ديگرى دارد از حكايت كهنه تكرار _ تكرار در تبعيد. اخوان بعد از «از اين اوستا» و شاملوى بعد از «ترانه هاى كوچك غربت» يك سنگ كم داشتند تا كمال عمارت. شاملو از زمينه عمارتش از قلمرو تبعيد شد و اخوان از دلتنگى برگشت به زيرزمين قصيده و گفتار _ و تكرار. اخوان ديگر به بالا برنگشت و شاملوى بازگشته از تبعيد ديد كار ديگرى دارد و كار ديگرش قباى ديگرش پوشاند و دورش گذاشت از كمال عمارت يادش رفت و دستش مدام از عمارت پيشين در تبعيد ماند و تكرار شد حكايت شاملو و ساعدى حكايت جواهر دزديده است كه جاى ديدنش و لذت از تلالو زيباييش به غارت و قصد برده مى شود تا دزد جواهر معتبر شود. شاملو و ساعدى در سرقت مدام دست هاى غارت تبه شدند. ميدان ادبيات ايران غارت برده است.از ميانه هاى اوج آفرينش فردى يكهو زمزمه هاى كار جمعى بالا مى گيرد. شعر درگير موج هاى رنگارنگ مى شود. شاعر به شخصيت خود ناشناس است و در امضاى جمع هويت مى گيرد. در همين هويت جعلى شاعرانه است كه فرد شاعر به نفع يك ايده در سايه مى ماند و حجم نمى گيرد.گروه شدن تباه كننده ترين انحراف ميدان ادبيات ايران بود و هست. شاعر شگفت جن زده اى چون پرويز اسلامپور در بازار جمعيت ديده نمى شود، ديده نمى شود تا غيب تا غيبت غريبش و بعدها صداش شكل مصنوع شده صداش در شعر سازى هاى شاعر ديگرى خرج مى شود. تمام تازگى و شگفتى شاعرانه اسلامپور به نام سرگروه مصادره مى شود و اسلامپور- كى بود؟ كيه اسلامپور اصلاً؟تمام شعر حجم با تمام شاعران و شاعرانگى نابش فقط به نام رويايى تمام شد- كه شعر ساز معركه اى است و باقى هم گم گشتند و گور.و شعر ديگر به نام آتشى و چى كه به نام كى و كى كه چى و كى- گروه شدن در ادبيات مفت باختن است به نام سرگروه و تمام «هفتاد» هم اغلب شاعران هلاك اسم گروه خود شدند بى كه يك رج از عمارت خود در اين ميدان زده باشند- تمام تجربه ها به نام يك ايده نشست توى جيب سرگروه ها و ميدان ميدان پر از گرد ها مانده است و خاك. خاك از تمام عمارت بر خاك فقط يك سقا خانه به نام شاعران هلاك زير نام به وقت انديشيدن فقط يك سقاخانه فقط يك سقاخانه به نام شاعران كلام ناب گوشه اين ميدان غارت دارد مى سوزد كه كم است خيلى كم است به كلام قسم كه كم است پيش يك سطرشان تمام ديوان حجم آن نفر.هر كس عمارت خود را خودش مى سازد- عمارت جمعى كار شهردارى است.از ديدنى هاى ميدان داستان عمارت چند گوشه «هدايت» هست كه مستور پشت ميله هاى اخطار مانده است كه نزديكش نشويم از هدايت فقط گوشه هايى پيداست. عمارت هدايت عمارتى عرضى است. در عمود يك بنا به عرضه هاى ديگر هم مشغول شد. هدايت بالا نرفت زياد، به گسترش پرداخت و در گستردگى خود به گوشه گوشه دل خوش ساخت. تجربه پشت تجربه، براى همين گوشه بوف كورش از غايت زيبايى كور كننده است و گوشه «حاجى آقا» بيشتر از يك غرفه نازل بازارى چيزى به چشم نمى دهد- و «توپ مروارى» كه در سايه انكار سال هاست كه به چشم نمى يايد از سرجمع تمام تجربه هاى هدايت به روى هم به معمارى مى رسيم فرسوده ستيز نبوغ زود خود با سنت كه دارد مدام هدايت را از قلمرو بيرون مى اندازد. هدايت، تمام ماست- تركيب ترجمه با نگاه ايرانى. تركيب پذيرش و تغيير. دانش و غريزه. هدايت داستان كوتاه مى نويسد به وجه مدرن جهان. داستان روز جهان را مى خواند. ترجمه مى كند. در جست وجوى قصه قديم به تصحيح متون كهن مى رسد و درگير سياست مى شود- اينها گوشه هاى هدايت است با تمام تيزه هاى فرساينده اى كه دارد. پديده هدايت بيشتر نزديك به نفس خود قلمرو است تا يك عمارت تنها-كسى كه قلمرو مى گسترد براى وسعت گرفتن فرهنگ- كه عاميانه بود- فرهنگ عاميانه را مصالح كار مى كند و عام همين عاميانه ها مانع كارش مى شوند- رجاله ها.هدايت مصالح نابى به جا نهاد براى عمارت و دست داستان نويسى فارسى را طاغى كرد به برهنگى. پرداختن به آدم ايرانى، ايرانى مانده در مقطع هزاره اى مهيب و محجوب برابر قرن برهنه بيست مدرن. شخصيت، با تمام پيچيدگى هاش و صراحت رفتار و گفتار ميراث جسارت اوست. هدايت هم قلمرو را وسعت داد و هم بر قلمرو عمارت كرد- چند گوشه- در عرض- ولى باز ناتمام با گوشه گوشه هاى ميله گذارى شده انكار. هدايت پا درست بر ايوانى نهاد براى آفرينش كه سنت از آن سخت در وحشت بود- اعتراف!ما از اعتراف، ما از صراحت، ما از جلوه هاى جانوران پوسيده در درونمان از ديدن خودمان در عمارت هدايت ترسيديم. مى ترسيم. هدايت بر سنت نمرد. گفت مى ميرم و مرد. او اراده بر سنت كرد كه به عمارتش ارادتى نداشت- و ندارد.

     

 

روزنامه شرق
پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۳ – ۳ فوريه ۲۰۰۵

مدام در حال خداحافظى بوده ام-گفت وگو با كورش اسدى

… من از دنياى نوجوانى در جنوب به شهرى مثل تهران پرتاب شدم. آخرين تصويرى كه از خرمشهر دارم اين است كه ما داشتيم در يك غروب پر از شور و غبار، فوتبال بازى مى كرديم كه ناگهان يك خمپاره منفجر شد. اين در حالى است كه اصلاً در ذهنيت ما خمپاره تعريف نشده بود. من از آن فضا به راحتى و با يك كنجكاوى به خانه برگشتم و فرداى آن روز خرمشهر به سقوط نزديك شده بود. من فكر مى كنم اين اتفاق به همراه زندگى پريشانم در ايجاد آن فضاها موثر بوده است. هيچ وقت در يك موقعيت باثبات و در آرامش نبوده ام. در اين بيست ساله وقايع تلخ زندگى اجتماعى و يا از دست دادن ناگهانى دوستانم به واسطه مهاجرت يا خودكشى باعث شده مدام در يك حالت ناامنى باشم. در اين مدت هيچ وقت رابطه ها كامل شكل نگرفته است و همه چيز مدام در حال قطع، انفجار، خداحافظى، سركوفت و… بوده است.
« ادامه»