برچسب: محمود داوودی

دو شعر از: تی . اس. الیوت- مترجم: محمود داوودی



صبح کنار پنجره

صدای تق تق سینیِ صبحانه
از آشپزخانه‌ی پایین می‌آید
در پیاده‌روِ پاخورده
حس می‌کنم
پشتِ در‌های باغ
روح نمورِ خاکستری خدمت‌کارها
ناامیدی جوانه می‌زند
موج قهوه‌ایِ مه
چهره‌های کج و کوج خیابان را به سوی من پرتاب می‌کند
و از زنی که با دامنیِ گل‌آلود شتابان می‌گذرد
لبخندی می‌دزد، لبخندی بی هدف
که پرپر می‌زند در هوا
و گم می‌شود بر بامِ خانه‌ها

تکه‌ای از «صخره»

آن‌جا که کلام من خاموش است
در سرزمین گیاهان تزئینی
و پیراهن‌های سفید تنیس
آن‌جا که خرگوش چاله خواهد کند
و باز خواهد گشت خار
خواهد روئید گل‌ها بر شن زار
و باد خواهد گفت
این‌جا آدم‌های شریف و بی خدا
خوب زندگی می‌کردند
و تنها یادگارشان
خیابانِ آسفالت
و یک هزار توپِ هدر رفته‌ی گلف

از محمود داوودی به وریا مظهر

می‌دانم در هلسینکی
توی خانه‌ات
بچه‌ات را بغل می‌کنی
تا از پشت پنجره، پرنده را ببیند
و از دوردست
خیلی دور
بادی سرد می‌وزد.

**
خوبی ماجرا این است
که ماجرای همه هست
یک روز ِ غروب ِ سنگین ِ طوفانی
در مکان ِ عجیب ِهول آور ِ چهره‌های ِ خندان
که تو مخاطب‌اش هستی.

 

مثل ما می‌شويم- محمود داوودی

مثل ما می‌شويم
به علی لاله جینی

زیر کدام نور
کدام سقف؟

فرقی نمی کند

در انتظار
زمان حجم دارد
لمس می‌شود

کاری ندارم که.

در مهتابی
پا روی پا می‌اندازم
تماشا می‌ کنم

پائيز آن جاست
مرداب و سايه‌های سفيد قو
پُل آن جاست

نامه‌ها پرت می‌شوند
تا مهتابی فاصله کوتاه‌است
پرت می‌شود حواس
موج در موج
صدا با ذره‌های نور
همسفر می‌شود
ذره‌های پر قدرت
نام‌ها
آدرس‌ها را عبور می‌دهند
و چهره می‌گيرند
نام‌ها از نور
کامل می‌شوند
موج در موج
گم می‌شوند زود
در انتظار می‌مانم

کاری ندارم که.

پائيز را نگاه می‌کنم
نور‌ها بی طاقت‌اند
هجوم می‌آورند

چند تکه نور
شکل قلب شکل دست شکل نگاه
نگاه می‌کنند با من
خيال می‌کنند با من
پل را به پل‌ دیگری وصل می‌کنند
مرداب
و سايه‌های سفيد قو را
تفسير می‌کنند

مثل ما می‌شويم
موج در موج

امروز
تمام شد

فردا
دوباره
زير همين نور
همين سقف

کاری ندارم که.

عین سگ(داستان)- محمود داوودی

    دیدم خانه‌ برو نیستم، رفتم توی بار. در را که‌ باز کردم چنان سروصدایی بلند شد که‌ جا خوردم. مسابقه‌ی فوتبال بود. کسی را نمی‌شناختم جز صاحب کافه‌. یک راست رفتم سمت پیشخان. صدا به‌ صدا نمی‌رسید.
    «ها…؟»
    «آبجو.»
    «چیزی…؟»
    «نه‌. آبجو.»
    توی کافه‌، انگار هیچ جا، جا نبود. در حالی‌که‌ میزهای کنار پنجره‌ همه‌ خالی بود. رفتم نشستم توی کنج. در پناه‌ از دو سو. جرعه‌ی اول را سرکشیدم. سرد. سردم شد. نفس عمیق کشیدم و هرچه‌ سرما بود را دادم بیرون. تکیه‌ دادم و به‌ فوتبال نگاه‌ کردم. از جایی که‌ نشسته‌ بودم فقط دویدن رنگ‌ها را می دیدم. کنار دستی‌ام گیج و منگ نگاهم می‌کرد و ور می‌زد. هیچ نفهمیدم. بی‌خودی تشکر کردم. حتی گیلاسم را بالا بردم رو به‌ او و آرام نوشیدم.
    مردی نشسته‌ بود کنار میز مشتاقان و هی کله‌‌اش را می جنباند و می خندید. توپ انگار از کنار دروازه‌ رفت بیرون. ‌همه‌ آه کشیدند. همه‌ ایرانی. پسر جوان هرکولی که‌ نشسته‌ بود کنار مردی که‌ می خندید، برگشت و چیزی گفت. مرد هنوز می‌خندید. هرکول نگاهش به‌ من افتاد. نگاهم را دزدیدم. بعد بلند شد رفت طرف دستشویی. کله‌‌اش را با عصبانیت می‌جنباند. دوباره‌ نگاهم را دزدیدم. صاحب کافه‌ آمد با مشتی پسته‌. گذاشت روی میز، چشم‌اش ولی به‌ بازی بود. یک‌باره‌ هویی کشید و پا به‌ زمین کوبید. همه‌ هویی کشیدند جز من و کنار دستی‌ام.
    گفتم «چه‌ تیمی…»
    گفت «گرفتی مارو؟»
    پسته‌ شکستم. چندتا، تند. از پسته‌ شکستن‌ام انگار خسته‌ شد و رفت پشت پیشخان‌اش که‌ آشپزخانه‌ هم بود. گرفته‌ بودمش، وگرنه‌ همه‌ می‌دانستند کجا با کجاست. حالا مقابل هم بودند و می جنگیدند. من خوب نمی‌دیدم. آنها که‌ جلو بودند خوب می دیدند. مردی که‌ می خندید، جایش از همه‌ بهتر بود. گرد بود مثل توپ. پاهایش به‌ زمین نمی‌رسید. از آن مردهایی بود که‌ فقط با دو انگشت می‌توانست گردویی را بشکند و بخورد. اصلا مرد پستی بود. معلوم بود از خندیدنش و نگاهش و سری که‌ تکان می‌داد که‌ یعنی همه‌ کس‌خل‌اند. نگاهش چرخید سمت من. برگشتم به‌ کنار دستی ام نگاه‌ کنم که‌ رفته‌ بود. نگاهم را ادامه‌ دادم تا دستگاه‌‌های بازی که‌ دوتا سیاه‌ کنارش بودند. معلوم بود که‌ باخته‌‌اند. چون آن یکی که‌ درازتر بود خیره‌ شده‌ بود به‌ دستگاه‌ که‌ انگار جان دارد و‌ با او مخالف است. فکر می‌کرد اگر کس دیگری بود، دستگاه‌ جا می‌زد و پول شروشر از کونش می‌ریخت. کوتاهه‌ توی جیب‌هایش را می‌گشت و سرش را به‌ نشانه‌ی نداری تکان می‌داد. درازه‌ دوباره‌ به‌ دستگاه‌ نگاه‌ کرد. بغض کرده‌ بود. صورتش تیره‌‌تر شده‌ بود. ناگهان عقب رفت مثل این که‌ کسی از پشت کشیداش. بعد سرش افتاد پایین و آرام رفت به‌ سمت در پشتی کافه‌ که‌ هنوز باز بود. هلش می‌داد کسی. دوباره‌ برگشت نگاهی کرد. ببر سیاهی که‌ طعمه‌اش را از دست داده‌ بود. کوتاهه‌ هم با سری افتاده‌ و احتمالا با خونی سردشده‌ در رگ‌هاش رفت دنبالش. به‌ میز کناری نگاه‌ کردم. پیرزن همسایه‌ بود. اول نشناختمش. فکر نمی‌کردم نای کافه‌ آمدن داشته‌ باشد. آن هم این‌جا. با این همه‌ ایرانی. و مردی که‌ آن‌جا گرد و قلنبه‌ نشسته‌ بود و به‌ همه‌ چیز می‌خندید. مردی که‌ فکر می‌کنم هیچ گاه‌ خیال نکرده‌ بود. هیچ‌گاه‌، هیج جا را ندیده‌ بود. حالا آمده‌ بود این‌جا و نشسته بود‌ و به‌ ما می‌خندید. کفری بودم. اما نه‌ آن‌قدر که‌ بلند شوم بگیرمش و از کافه‌ پرتش کنم بیرون. خشم نداشتم که‌ می‌توانستم این‌جا بنشینم و به‌ مردم نگاه‌ کنم و حتی بلند شوم بروم آبجوی دوم را بگیرم. کسی پشت پیشخان نبود. سرم را برگرداندم. از این‌جا بهتر می‌دیدم. در کافه‌ باز شد و چند نفر یک‌راست آمدند سمت من که‌ هنوز کنار پیشخان‌ بودم. بلند حرف می زدند. کله‌‌پا. فنلاندی.
    برگشتم و حسین روبرویم بود.
    «ها…؟»
    «آبجو.»
    «چیزی…؟»
    «نه‌. آبجو.»
    دیدم نمی‌شود این‌جا ایستاد. سر راه‌ بودم. سر راه‌ فنلاندی‌ها. سر راه‌ ایرانی‌ها که‌ می‌آمدند کوبیده‌ بگیرند. برگشتم سرجای اولم. همسایه‌ام خم شده‌ بود روی خودش و کله‌‌اش تکان می‌خورد. ترسیدم، که‌ دارد می‌میرد. اما یک مرتبه‌ سرش را بلند کرد و نگاهی به‌ دور و بر انداخت و بعد لیوان شرابش را برداشت و سرکشید. صورتش پف نداشت و خسته‌ به‌ نظر نمی‌آمد. و در نگاهش نفرت از همیشه‌ کم‌تر بود.
    نیمه‌ی اول تمام شد و حالت کافه‌ مثل سینمایی شد در وقت آنتراکت. پر از خیال. آن‌ها که‌ جلو بودند و خوب می‌دیدند بیشتر در معرض خیال بودند. من چون خوب نمی‌دیدم در معرض هیچ بودم. من از صداها و حرکت‌ها می‌بایست از نتیجه‌ باخبر می‌شدم. و تا زمانی که‌ صداها پیش از رسیدن به‌ اوج فرو می‌افتادند و تا زمانی که‌ حرکت‌ها در فضا رها می‌شدند و ادامه‌اش به‌ سکون می‌رسید، هیج بر هیچ بود. شاید برای همین دلم می‌خواست یک تیم گلی بزند، تا ببینم چه‌ پیش می‌آید. بدم نمی‌آمد از تغییر. بدم نمی‌آمد که‌ حرکت‌ها و صداها به‌ اوج در فضایی برسد که‌ هماهنگ بود. که‌ هرکسی باصدای خودش می خواند و گوش به‌ صدای دیگران هم می داد. فنلاندی‌ها که‌ کله‌پا بودند آمدند روبروی میز من نشستند. پشت به‌ مشتاقان. سه‌ نفر بودند. لباس کار تنشان بود. اما رفتارشان مثل کسانی بود که‌ از غارت و دزدی بر‌گشته‌باشند. گیلاس‌ها به‌ هم می زدند. مشت‌ها روی میز می کوبیدند. صدایشان گیلاس‌های معلق بار را می‌لرزاند. صدای تلویزیون پایین بود. مشتاقان به‌ فنلاندی‌ها نگاه‌ می‌کردند و آن‌ها به‌ تخمشان هم نبود. سرگرم تقسیم غنایم بودند.
    نیمه‌ی دوم شروع شد. صدای تلویوزیون بالا رفت. فنلاندی‌ها برگشتند به‌ پشت سر نگاهی کردند و بعد برگشتند دوباره‌ به‌ خندیدن. بازیکن‌ها آمدند توی زمین. دوربین روی یک تکه‌ پلاستیک که‌ روی چمن قل می‌خورد، زوم کرده‌ بود و پلاستیک هی نمایش می‌داد. روی یک دست می‌ایستاد و بعد دوباره‌ قل می‌خورد می‌پرید هوا، بعد چتر نجاتش را باز می‌کرد و آرام روی چمن می‌نشست. صدا بالاتر رفت. فنلاندی‌ها هنوز صدایشان بالا بود و به‌ تخمشان هم نبود. تصویر تمام زمین و من که‌ نقطه‌های رنگی می‌دیدم و حدس می‌زدم چون توپ را نمی‌دیدم. دوباره‌ حرکت و صدا آغاز شد و من بی خیال شدم.
    دوتا آبجو خورده‌ بودم با شکم خالی اما هیچ اثر نداشت. به‌ پیرزن نگاه‌ کردم که‌ دیدم دوباره‌ سرش پایین است و تکان می‌خورد. این بار نترسیدم. این بار سرش را بالا آورد، نگاهی به‌ دور و بر انداخت بعد دوباره‌ سرش پایین رفت. دستگاه بازی نور‌ آبی پخش می‌کرد و نور اضافه‌ شده‌ بود به‌ موهایش. همیشه‌ چند رنگ بود. لیوان شرابش پر بود. سفید، که‌ آبی می‌زد. هرکول جلوتر از همه‌ نشسته‌ بود و ناخن می جوید و هربار که‌ تف می‌کرد با غضب نگاهی هم به‌ مردی که‌ می‌خندید می‌انداخت. بلند شدم رفتم نزدیک تر که‌ بهتر ببینم. کنار مردی که‌ می‌خندید جایم شد. بدنم را به‌ سمت دیگری چرخاندم تا نبینمش. اما هرکول نمی‌گذاشت. برگشتم و دیدمش که‌ نمی‌خندید. حالا که‌ نمی‌خندید آن قدر پست نبود. چشم‌ها بی تجربه‌ مثل بچه‌ و دست‌ها بزرگ و قوی که‌ به‌ درد بلند کردن چیزهای سنگین فقط می خورد. و او با این چشم ها و دست‌ها در معرض نفرت بود. تیمی که‌ ما طرفدارش بودیم، تیم پرتی بود. دروازه‌بانش از همه‌ پرت تر. غش می‌کرد و گاهی مثل کتک خورها روی زمین نمایشی می‌غلتید. و دیگران که‌ به‌ هم چشم غره‌ می‌رفتند و خونشان مسموم بود و کند می چرخید و اندامشان زیر سلطه‌ی چیزهایی بود که‌ ما نمی‌دیدیم. دست تکان دادم برای حسین. حواسش به‌ ایتالیا ایتالیا بود که‌ نمی‌توانست روی پاهایش لق نخورد. ایتالیا ایتالیا خیالش جمع بود که‌ یکی حواسش جمع هست جمع اش می‌کند و بیشتر لق می‌خورد و حسین با هر لقی که‌ او می خورد لق می‌زد. خنده‌دار هم نبود. کارش بود که‌ آبجوی ارزان بفروشد و حواسش به‌ مشتری‌ها هم باشد. تاکسی خبر می‌کرد و تا پارکینگ پشت کافه‌ همراهی‌شان می‌کرد، سوارشان می‌کرد و آدرس می‌داد به‌ راننده‌ و دوباره‌ برمی‌گشت پشت پیشخانش. اما ایتالیا ایتالیا معلوم نبود قصدش چیست. بین رفتن و ماندن گیر کرده‌ بود. دستم همین‌طور بالا بود به‌ امید حسین، که‌ حواسش نبود. چون نمایش ایتالیا ایتالیا پر از بدیهه‌سازی بود. می‌رفت طرف بار و با دست می‌کوفت روی پیشخان و بعد سرش را می‌گذاشت روی دستش تا بعد با حرکتی سریع برگردد به‌ سمت میزها و چرخی بزند تا دوباره‌ برگردد سرجای اولش. نا امید شدم از حسین. به‌ فوتبال برگشتم. دیدم خسته‌ام. خسته‌ از آن‌ها که‌ به سمت‌ هدف می‌رفتند. به‌ توپ نمی‌رسیدند. توپ در فضایی می‌رفت که‌ آن‌ها نمی‌دیدند. خسته‌ بودم از فکر کردن و به‌ یادآوردن که‌ آمدم این‌جا و حالا خسته‌‌تر بودم.
    یک روز تلفن کرد و گفت: «داریم سقوط می‌کنیم.»
    گفتم «بی‌خیال»
    گفت «چون بی‌خیالم می‌فهمم پسر، هیچ چیز بهتر از بی‌خیالی نیست برای کشف. اتفاق‌ها در بی‌خیالی اتفاق می‌افتند.» زیادی شعر می‌گفت. خودش می‌فهمید که‌ شعر می‌گوید و همین خیال آدم را راحت می‌کرد، این‌قدر راحت که‌ وقتی شنیدم، گفتم مادر جنده‌. به‌ آدم‌ها نگاه‌ کردم. خسته‌تر‌ شدم. زدم بیرون. بیرون سرد بود و باد می‌آمد. از مسیری پرت که‌ از میان درخت‌ها می‌گذشت، رفتم به‌ سوی خانه‌ که‌ فقط بیفتم. در شیب کوچه‌،‌ پیرزن همسایه‌ می‌رفت با گربه‌ای در کنار. هیج وقت ندیده‌ بودم گربه‌ای این‌طور کنار آدم راه‌ برود. عین سگ.

    سپتامبر ۲۰۰۵

دکتر آستروف- محمود داوودی

۱۵ سپتامبر( ۲۵ شهریور)

در آرزوی آن بودم
که روزی
در خانه‌ی آفتابی پائيز
که مثل برگ می‌چرخد
در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
تا بر گونه‌های سرد هلن
دو نارنج بشکفد
و بعد
شاهد باشم
که چطور
دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
در لحظه جنون
شليک می کند
به هر چه پیر و فرسوده‌است

اما اکنون
دير شده
من
خود
فرسوده‌ام

کتم را می‌پوشم
عکس نخل‌های سوخته
و کودکان مرده را بر می‌دارم
و خارج می‌شوم
از خانه‌ی ابر آلود پائيز
که مثل برگ می‌افتد
در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

* هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه ی دايی وانيای چخوف

از کتاب « چند صحنه»، شعرهای محمود داوودی

 

باغ گمشده- محمود داوودی



    سايه‌ها آمدند
    برصندلی سنگی بی های‌وهوی نشستند
    و خلوت عصرانه‌ی باغ
    نقشی از حضور گرفت 

    می توانند
    به فواره‌های خاموش بنگرند
    به برگ‌های خشک
    در کاشی آبی
    و در انتظار پيکرها
    باقی بمانند

    سايه‌ها
    به عصر
    به باغ گمشده
    فرود آمدند

۱۲ شعر از محمود داوودی


روز اول روز دوم به سوم روز

شما چه می دانید کجاست
هرجا که هست
چه می دانید کجاست
هرجا هست
پس فراگیرید ازغیبتش
راه بازکنید
بیاوریدش
تکه تکه ی روحی در حضور
ببینیدش
گرچه رفته سال ها
و ازخیابان که گذشته غبار می خیزد
از او خزان بسازید
برگ های دنیا
در خانه اش باز می شود
حرف ها بزنیدش
بر آستانه اش برآیید
بیاوریدش با خاطراتش
از ُکنجی که اوست در دقیقه های آینده
بیاوریدش
بیاویزیدش
بپاشانیدش
برسفره شام بنشانیدش
بخراشیدش
پوست بر پوست بنویسیدش
بپوکانیدش به باد بسپاریدش

که تکه تکه های ماست

 

 

 

پایین آمدن (برای عنایت پاک نیا)

چطور وقتی از پله‌های سنگ پایین می‌آید
و نورهمه‌ی ‌شب ها درعینک‌اش می‌افتد چطور؟

پنجره‌ها بسته می شوند
در‌ها بسته می شوند

ذره ذره تاریکی از نورمی‌گذرد
گم می شود درچاهک دستشویی

چمدان جا می‌ماند
پوست ماری که می‌ماند

حالا چطور وقتی از پله‌های برف پایین می‌آید
و نورهمه‌ی سایه ها در عینک‌اش می‌افتد چطور؟

نگاهش می چرخد
در چهره ای که گروگان گرفته است


*
بدم نمی‌آیدازاین‌جا
بیایم بین شما
ببینم چگونه‌اید واقعا

همانطور که می‌دانید
درکم از زمان به ساعت نیست
خاطره از قلب ندارم
نمی‌دانم دست‌های سرد چگونه ساییده می‌شود بر گونه‌های تب
که می‌گویید

به شما حسودی می‌کنم گاهی
نمی‌دانید کجاست آینده
می‌سازید

*

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم
نه موافق استتیک من‌است
نه ایدهٔ جالبی دارد
وحس شاعرانهٔ کلام در آن غایب‌است
اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده و نمی‌داند چیست
رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید
البت
حسته‌ام از حرف‌هایی که در بارهٔ شاعران می‌زنند بعد از مرگ
خوب نیست هیچ خیال می‌کنم
دور شدم از حرف‌ام
یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند و من تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم اما این خواب مرا به یاد زندگی انداخت با
اجاره خانه و پول آب و برق و چک‌های بی‌محل و ازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من.

**

نمی آیم بگویم دوستت دارم
گفتن دوستت دارم جز وهم شبانه نتیجه ندارد

گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری
تا ته تاریکی برگ ها می ماند
و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد

گاهی به کودکی اش فکر می کنم
ونمی آید بگوید دوستت دارم

تحت تعقیب

من او را که تعقیب ام می کند
و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است
و چهره که می گیرم به سوی آینه
از آینه نگاه می کند را
گاهی دست به سر می کنم

وارد نمی شوم
نگاه نمی کنم

برگرفته از «کتاب شعر »


بازگشتن از ترس

 

 

 

اگراز آتش شروع کند
برگ ها می سوزند

از خواب‌ها شروع می کند
خواب‌ها
که گذارنده‌ی کتاب اند
برگ در برگ
که نمی سوزد
می برندش به اصل
اگر اصل این باشد

به خواهرش گفت
من از جهان مردان می ترسم
ترس
که خشونت کردم که هول و ولایش به نازکترین خیال پیوستم

رفت
گشت
برگشت
ترس تر

می رفت سوی آب که به تابستان سبز بود وَمد که بود سبزتر بود
با خرافه‌ای که می دانست ازآب روشنی برمی داشت

و نوشتن دشوار است
نه این که نوشتن دشواراست
که نوشتن دشواراست

دارد دور می زند
دنبال لحن می گردد
که داستان همان کهن است

شبح‌اش هر روز
به روزمره می برد

تماس ما با دنیا از یک طریق نیست
کلید سراسری
که تالار روشن کند
و یک ردیف کلاه اعیانی
تا گزک دهد به دیگران که قضاوت کنند

دیگران به که به سایه‌ی درخت اروپایی بنشینند

صبح که به مدرسه می رفت از مه کتاب پر می شد
این جا شروع توهم
این جا مرکز تنهایی ست

دنیا هنوزبرگ پشت برگ می نویسد
برگی که کس نمی خواند

گاهی
جا به جا می شود
از این صندلی می پرد روی آن صندلی
کس نداند بهتر است بی وطن است

بی وطن نیست او خودش خیال می کند بی وطن است دیروز
که نامه‌ی کهن می خواند دید دنیا چقدر روشن است چقدر

جالب نظر است از این نظر که
کسی به خواب کسی
نمی تواند خفت

کسی به روح کسی
نمی تواند دید

او ناظر است فقط
زبان شرح ندارد

آدم عجیب می شود

سایه‌ها می آیند
وهم می آید

با صدای ساعت قدیم
کتاب جدید باز می شود

قدم می زند
با برگ‌های شعله ور

**


می گذريد از كنار تيره گی
كه به قلب می‌گيرد
هيكل شما
می خزد جلو
بر ريل‌های روح
كه خم می‌شود
راه كج می كند
و می‌رود به سوی چاه‌های سقوط
وقتی كه شما می‌گذريد

 

 

 

برگرفته از «باغ در باغ »

آدرس

از سمت چپ اگر بروی یا می‌رفتی
میدان کوچکی بود و کنارش کتاب فروشی بود
بالاش یک کافه بود و در که می‌گشودی
می‌دیدی نشسته‌است
و از پشت شیشه‌ها
به فاصله نخل تا مرگ خیره‌ است

 

 

 

 

رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید؟

البت
خسته‌ام از حرف‌هایی که در باره شاعران می‌زنند بعدازمرگ
خوب نیست‌هیچ خیال می‌کنم

دورشدم از حرفم

یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند ومن تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم امااین خواب مرا به یاد زندگی‌انداخت با
اجاره‌خانه و پول آب وبرق وچک‌های بی‌محل وازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من

*

می گذرد شط
چهره‌ی آشنا به وضع قدیم

جنگ تمام‌شد
اسیران برگشتند
حلقه‌ای به گوش ندارند
خاطره‌ای ندارند
جز حلقه‌های درد

دستم را که درد می‌کند به سوی تو دراز می‌کنم

لیوان‌های دیشب قرمزند

خون‌های به هدررفته

*

گشتن در آب های غار
لمس قطره‌های تاریک
تا ساعت آمدن خورشیدهای خیالی
وصفحه‌ها رفتن
در قطره‌های نورگشتن
ناگهان برگشتن
دیدن و ترسیدن

سنگ شدن

**
يك شب
ساعت دوی نيمه‌شب اگر دقيق بخواهيد
نشسته بودم و فكر می‌كردم اگر حالا
تلفن به صدا درآيد
و كسی از پشت خط
با صدايی لرزان
خبر مرگ كسی را بدهد كه از من جوان تراست وموهايش
يكدست سياه‌است و به آينده اميدواراست و حتی عاشق‌است
چكار می‌كردم؟

كسی زنگ نزد آن شب
نشسته بودم مات به حرف‌های سياه نگاه می‌كردم
دست‌ها زير چانه
نه مثل مجسمه‌ای از مرمر يا آهن
مشتی خاك و كلوخ سفت و كج و كوج خيره به‌روبرو

و فكر می‌كردم به او
كه از من جوان‌تراست و اميدوارتراست و حتی عاشق‌است و
انگار كه اين كلوخ سفت و كج و كوج زير باران بپاشد و مثل
گل‌های كنار رودخانه به راه بيافتد و تيره ‌كند همه چيز را

ساعت دوی نيمه‌شب
يك شب


نمی آید بگوید دوست دارم.

به خاطر آوردن آن، که گم شده است- محمود داوودی

از کتاب « چند صحنه»

    وارد صحنه می شویم. بر پرده ی اول نام شعرها نقش بسته است. بر پشت و روی آن ، فهرست پنجاه شعر خوش نشسته است. شعرهای این مجموعه از نظر زمان مجازی در فاصله ی سال های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۲ نوشته شده است. پنجمین شعر این کتاب را با هم می خوانیم

.

    به خاطر آوردن آن، که گم شده است

دارد جلد کتابها را پاره می کند
قرارهايش را به هم می زند
تا در ايوان بنشيند
ليوانی عرق دست ساز
با ذرات خاطره مزه کند

کودک کنار حوض
خيره به ماهی هاست
زن
موی سياه به آب می زند

کجا بود آن سرود
که نخست بار شنيدم
دسته گلی به دستم بود
دادم به اولين بشری که دیدم

شکست در جبين شما خوانده می شد

اما من
زيباترین پرنده ی سال را من
با چشم های خودم ديدم
نشسته بود
روی درخت سرو
و مردی آن دست خيابان
به جائی که نديدم
اشاره کرد و رفت

کودکان
بعد آمدند
دست دردست مادران
انگار چيزی ديده بودند
دست هايشان مثل پرنده بود
در اولين وزش گم می شد
مادران
دسته دسته
موی کندند
پارچه ی سبز
بر درخت بی پرنده می بستند
ودر وردی که می خواندند
غروب چادری سياه شد
بر پارک ها و قهوه خانه ها

کودک روی پنجه ی پا می ايستد
تا دهان ماهی ببوسد
زن
ماه به دهان دارد
آب پرتاب می کند به آب
گل های ياس مچاله می کند

لعنت بر شما
که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم

جلد کتاب
بال پرنده است
با عطف نقره ی مهتاب
که در ظلمات هم ديده می شود

لعنت بر شما
که نمی گذاريد حتی دراينجا آرام بنشينم

چند گفتم
چنين مکن با ياس
تو که ماه به دهان داری
تو که سياه موئی
چنين مکن
با پرنده
تو که دوست داری
دستها سايبان چشم کنی
چنين مکن
با من که خواندن نمی توانم
چند سال
چند صد سال
به انتظار عروج آدم بنشينم
آدم معروض به چند کوچه و بقالی

زمستان سخت بود امسال
حوض ترک بر داشته است

از کنار در بزرگ سبز
با قامت شکسته می گذرد
ترس را چون پالتوئی بلند
به خود می پيچد
حرف نمی زند

سکوت نمی کند
زمزمه می کند
هر چه به ياد می آرد

اطعمه و اشربه ی بسيار
برسفره نهاده بودند
شمع ها در روز آفتابی می سوخت
ليوان های تمیز
پيشخدمتی که با زبانی غریب
سخن می گويد
و مذهب غريب تری دارد
دير وقت شب به خانه می آيد
پالتوی خود را بر درخت سرو می آويزد
شعر می گويد
کتابی کهن را یک بند و یک نفس می خواند

کجا بود آن سرود
که نخست بار شنيده شد

شب شد چکار کنيم؟

ايوان سرخ شده از جلد کتاب
کودک
با ماه خفته است
زن به بام رفته
تا ماه نو ببيند

آنگاه ماهی که بود خاموش شد
آسمان چون طبقی واژگون شد
چاهی شد
که طنابی تاريک
تا انتهايش می رفت.

سه شعر- محمود داوودی

در اساطیر یونان « مُنه موزینه» الهه‌ی خاطره و حافظه و مادر فرشته‌های الهام بخش است. دختر آسمان و زمین و نامزد زئوس است. بازی ، موسیقی، رقص و شعر به او یا خاطره‌ی ازلی تعلق دارند. از حال و آینده خبر دارد ولی مهمترین وظیفه‌اش این است که« بود‌ها » را به روشنایی ابدیت برساند.محمود داوودی شاعر خوب شهر استکهلم در سه شعر زیر موفق می شود با دقت ساعت سازان سویسی ( یکی از ویژه گی شعرهایش ) تور رنگین کمان معنایی‌اش را درغیاب علامت‌های نشانه‌ی زبان فارسی، با افسون نخ‌های نامریی لحن ، صدا، سکوت، آهنگ ببافد و با جمله های روشن می گوید که جواب های روشن وجود ندارند، ( ویژگی دیگر شعرهایش). پس عجیب نیست اگر « مُنه موزینه» در شعر‌هایش ظاهر می شود.

چه خوب که هستم و در گفتگوی بی‌پایان مرگ و
زندگی سراسر می‌درخشم مثل ستاره‌ای که حالا
در جایی می‌درخشد و راهنمای من است و ترا
به یادم می‌آورد در گرمای تف کرده‌ی کوچه‌ی
بی‌پایانی که از مرگ تصویری دور داشتیم و فکر
می‌کردیم که جهان روزی درهایش را به روی
ما می‌گشاید تا ما با راستی زندگی را با صداقتی
طاقت‌فرسا ادامه دهیم و دروغ نباشیم تا دم مرگ
مثل ستاره‌ای که حالا در جایی خاموش به خاک
افتاده است.
چه کسانی را دوست دارم که حالا در نیمه شب
از لا به لای پرده‌ها یکی پس از دیگری ظاهرمی
شوند و هرکدام داستانی به دوسطرمی گویند
و پرده می‌بندند تا به پژواک صداهای درهم
گوش کنم و به یکی بیندِشم که با او عشق بازیدم
که فکر می کنم کنم حتی در زیر سایه‌ی چتری که
پس از باران خریدیم عشق غایب بود

و در این فضا عبور می‌کنم معبر یادهاست و معبر
فراموشی حافظه‌ی ممتد روزانه و عادت‌ها وهم چنان
حافظ هرچه که از دست‌رفته و بازنمی گردد و دراین
فضا دیگران هستند پل‌های ارتباط و پل‌های ویرانی
سوءتفاهمی بی‌وقفه که فضا را گاهی تنگ می‌کند و
نفس را می‌برد.

 

 

عمر خیام- فرناندو پسووا


    ترجمه : محمود داوودی، مرتضی ثقفیان
    بی میلی خیام، بی میلی کسانی نیست که نه امکان انجام کاری را دارند و نه توانایی آن را، به عبارت دیگر بی میلی مردمانی که مرده بدنیا آمده‌اند و به همین دلیل به تریاک و مرفین پناه می برند. بی میلی این پارسی فرزانه عمیق‌تر و والاتر است. بی میلی آدمی است که بسیار اندیشیده و سپس دریافته که همه چیز مبهم است. بی میلی آدمی که در همه مذاهب وفلسفه ها غور وتامل کرده و سرآخر همچون سلیمان که گفته‌است : « به این نتیجه رسیده ام که همه چیز باطل و عذاب روح است » ، یا چون قدرت‌مداری دیگر، سزار لسپتیموس سوروس که چون از قدرت و دنیا کناره گرفت گفت: « همه چیز را در ید قدرت داشتم، اما هیچ چیز ارزش رنج ها و سختی ها را ندارد».
    « تارده» می‌گوید : زندگی جستجوی ناممکن است در میان چیزهای بی‌معنا. این سخن را می توانست عمر خیام گفته باشد.
    اندرز همیشگی این فرزانه پارسی این است که بنوش، شراب بنوش. کل فلسفه‌ی عملی او این است. اما هدف از این نوشانوش کسب شادی نیست، بلکه طلب شادی بیشتر است و آفرینش شادی بیش از بیش. و نه نوشیدن به گاه ِ اندوه، تا بنوشی وفراموش کنی و از باراندوهت بکاهی. شادی قدرت عمل و عشق از آن شراب است. اما عجب آنکه نزد خیام، چیزی وجود ندارد که بر قدرت یا عشق دلالت کند. ساقی خوش اندامی که گاه در رباعیات پدیدار می شود، کاری جز ریختن شراب ندارد. اندام ظریف ساقی همانطور به دیده‌ی شاعر خوش می‌آید که زیبایی جام شراب.
    به این ترتیب فلسفه‌ی عملی خیام به اپیکوریسم ملایمی تبدیل و به حداقلی از لذت جویی خلاصه می‌شود. برای او همین کافی است که به گل های سرخ بنگرد و شراب بنوشد. نسیمی خنک، گفت و گویی بی‌منظور و بی‌مقصود، جامی شراب و چند شاخه گل، همین و بس. فرزانه‌ی پارسی خواست بیشتری ندارد. عشق خسته و مضطرب می‌کند، عمل به هدر یا به خطا می‌رود. دانش دست نیافتنی است و تعمق به ملالت می‌انجامد. پس همان به که از میل‌هاو امید‌ها دست می‌شستیم، البته اگر این ادعای خودخواهانه را نداشتیم که به توضیح جهان بپردازیم و یا قصد جنون آمیز بهبود ویا هدایت جهان را در سر نمی پروردیم.
    همه چیز باطل است، یا آن طور که در نوشته‌های ‌یونانی آمده‌است: « سرچشمه‌ی همه‌ی چیز‌هاغیر عقلانی است» واین سخن یک یونانی است . یعنی انسان عقل گرا. 


      فرناندو پسووا نوشته هایش را به چند دسته تقسیم کرده ، و هر دسته را به نویسنده ای خیالی نسبت داده است. یکی از این نویسندگان « برناردو سوارش» می باشد که « کتاب نا آرامی» به نام او است. بخش های مختلف این کتاب – ۴۲۰ بخش کوتاه وبلند- گاه شکل مقاله، یاداشت روزانه، جملات قصار ویا تاملات شخصی است.
      عمر خیام از بخش ۳۶۷ این کتاب ترجمه شده است.
      برگرفته از « اندیشه ی آزاد» شماره ۱۸، پاییز ۱۳۷۱، استکهلم

شعر – محمود داوودی

خم شده روی پیشخان قراضهٔ باری ارزان
تا چیزی بفهمد از این جهان

دود سیگار گوشهٔ لبش را دوست دارد
که می‌رود
لابه لای خیال‌هایی که کنار قراضه نشسته‌اند

جاز را دوست دارد
صحنهٔ آخر فیلم‌ها را دوست دارد
زن‌های اول شب را دوست دارد
مردی
که خم شده
روی پیشخان دیروز
تا چیزی بفهمد از این جهان

 

پایین آمدن- محمود داوودی

    پایین آمدن (برای عنایت پاک نیا)
    چطور وقتی از پله‌های سنگ پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی ‌شب ها درعینک‌اش می‌افتد چطور؟پنجره‌ها بسته می شوند
    در‌ها بسته می شوند 

    ذره ذره تاریکی از نورمی‌گذرد
    گم می شود درچاهک دستشویی

    چمدان جا می‌ماند
    پوست ماری که می‌ماند

    حالا چطور وقتی از پله‌های برف پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی سایه ها در عینک‌اش می‌افتد چطور؟

    نگاهش می چرخد
    در چهره ای که گروگان گرفته است

شعر : محمود داوودی

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم
نه موافق استتیک من‌است
نه ایدهٔ جالبی دارد
وحس شاعرانهٔ کلام در آن غایب‌است
اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده و نمی‌داند چیست
رئیس نقد؟
شوخی می‌کنید
البت
حسته‌ام از حرف‌هایی که در بارهٔ شاعران می‌زنند بعد از مرگ
خوب نیست هیچ خیال می‌کنم
دور شدم از حرف‌ام
یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند و من تور ندارم. تعبیر
ساده‌ای دارد می‌دانم اما این خواب مرا به یاد زندگی انداخت با
اجاره خانه و پول آب و برق و چک‌های بی‌محل و ازدواج‌های
موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
که منطبق نیست اصلا
با استتیک من.

**
شارل بودلر انسان مدرن را با همه ی عیب ها، آرزوها، ناامیدی ها و درماندگی اش پذيرفت. او توانست به منطره هايی زیبایی بخشد که زیبا نبودند نه با آرایش رمانتیک آن ها بلکه با آشکارکردن روح و جان انسانی که در آن ها پنهان بود. او دل اندوهگین و تراژیک شهر مدرن را عریان ساخت. و به همین سبب در ذهن انسان های مدرن حضوری گسترده دارد و خواهد داشت. زمانی که کلام شاعران دیگر سرد وبی اثر شده است . شعر های او باز هم روح مردم مدرن را به لرزه در می آورد.

ازسخنرانی بودیل بر سر گور بودلر

برگرفته از : بودلر و یاد ها

 

چهارشعر از محمود داوودی

     

    *

    بدم نمی‌آیدازاین‌جا

    بیایم بین شما

    ببینم چگونه‌اید واقعا

همانطور که می‌دانید

درکم از زمان به ساعت نیست

خاطره از قلب ندارم

نمی‌دانم دست‌های سرد چگونه ساییده می‌شود بر گونه‌های تب

که می‌گویید

به شما حسودی می‌کنم گاهی

نمی‌دانید کجاست آینده

می‌سازید

*

اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم

نه موافق استتیک من‌است

نه ایده‌ی جالبی دارد

وحس شاعرانه‌ی کلام در آن غایب‌است

اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده ونمی‌داند چیست

رئیس نقد؟

شوخی می‌کنید؟

البت

خسته‌ام از حرف‌هایی که در باره شاعران می‌زنند بعدازمرگ

خوب نیست‌هیچ خیال می‌کنم

دورشدم از حرفم

یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند ومن تور ندارم. تعبیر

ساده‌ای دارد می‌دانم امااین خواب مرا به یاد زندگی‌انداخت با

اجاره‌خانه و پول آب وبرق وچک‌های بی‌محل وازدواج‌های

موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای

که منطبق نیست اصلا

با استتیک من

*

می گذرد شط

چهره‌ی آشنا به وضع قدیم

جنگ تمام‌شد

اسیران برگشتند

حلقه‌ای به گوش ندارند

خاطره‌ای ندارند

جز حلقه‌های درد

دستم را که درد می‌کند به سوی تو دراز می‌کنم

لیوان‌های دیشب قرمزند

خون‌های به هدررفته

*

گشتن در آب های غار

لمس قطره‌های تاریک

تا ساعت آمدن خورشیدهای خیالی

وصفحه‌ها رفتن

در قطره‌های نورگشتن

ناگهان برگشتن

دیدن و ترسیدن

سنگ شدن