چند صحنه بدون منطق ارسطویی- محمود داوودی

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی
    محمود داوودی
     

    چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب «ِانْهِدوانا»
    چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر»چند صحنه»

    همان داستان کهن
    به تاريکی اندر شدن
    با سری پُر از تصوير
    تصوير ستارگان
    که همراهی‌ام می‌کند
    و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

    چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
    نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
    ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
    چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
    چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
    چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
    (خداوند هدايت را بیامرزد)
    اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
    اعتراف می‌کنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌کنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

    هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
    بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
    در گنجه می‌چپانی
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
    قرص‌های خواب را
    توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

    مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
    عق می‌زنم
    ستارگان دنبالم می‌کنند
    راه نيست
    تنها مسير شيرگون
    ماندن
    پوسيدن
    عادت به پوسيدگی
    جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
    چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
    شرط ادب به جای آورد
    ارزش دوستی پاس بدارد

    او دارد به شاهکارش می‌انديشد
    من به عصب‌هايم می‌انديشم
    به دستگاه گردش خون
    به خيابانی در بمبئی يا کلکته
    و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
    پس بودا چی، خره؟
    ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

    که بود که گفت که می‌شود؟
    که بود که خواست که توانست؟
    که بود که مُرد که پيش از آن‌که
    ناگهان عاشق بود؟

    کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
    دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
    نخل‌ها مرتب کرد
    برگ نعنا بوئيد
    با اولين تصوير کشتی به آب زد
    یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
    پيکرت کنار آب افتاده بود
    و گيسوانت خزه بود
    و پروانه‌های پستان تو را
    من
    هرگز
    هيچ‌کس نديده بود

    اندوه
    مثلِ
    يا ماشين مش ممدلی‌ست
    نه بوق داره
    نه صندلی

    نوستالژی
    مثلِ
    يا
    صدای پروين است
    «باز امشب در اوج آسمانم»

    بودن یا نبودن
    بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
    گفتم : اوفيليا و برادرش
    کلاديوس
    پلونيوس
    ملکه
    ملکه
    مکث!
    مکث!
    -ديگه؟
    مکث!
    بيضایی خنديد
    گفت: خود هملت!
    بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه…
    گفتم: خواهر گوته رو!
    رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
    نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
    کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
    اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
    گفتم : چی؟
    گفت : غير ازتو و گوته

    بعد هر چی داشتيم
    داديم عرق
    تو کافه‌ی موند بالا
    اسمش چی بود خدايا؟

    از قله‌ی بلند فرود آمد
    نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
    نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
    ستاره‌گان را گفت:
    رهايش نکنيد
    آب خوش از گلویش پایين نرود
    دنبالش کنيد
    حتی اگر به آسمان هفتم برود
    ستاره‌گان می‌آمدند
    فريب نمی‌شدشان داد
    حتی وقتی می‌شاشيدم
    **-Din djävel

    اگر می‌توانستيد
    مرا در لحظه‌ی موعود
    که به آسمان پرواز می‌کنم
    ببينيد
    آه اگر می‌توانستم

    همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
    مسيری که طی طريق می‌کند
    طيران عشق
    آن‌که آن کلام را گفت
    آن‌که همه چیز را رها کرد
    سر به بيابان گذاشت
    همان که شنيد
    اسم عشق را
    همان که بوذ و بوذ و بوذ
    تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
    سر در آورد

    هيچ ديده‌ای
    خیابانی پر از شاش
    تا شانه‌ی مرد و زن

    هل هل گرگ چنبری
    زهره نداری ببری
    اگه بردم چه می‌کنی
    خُرد و خميرت می‌کنم
    خونه خاله کدوم وره
    از اين وره از اون وره

     

     

    *»مد و مه»ـ ابراهیم گلستان
    **»فحش سوئدی»

« سرزمین ِ ویران» درآمد.

    «سرزمین ِ ویران» گزیده‌ای از شعرهای

تی.اس.الیوت، چاپ اول نشر «سی و دو حرف» در استکهلم

 

    • چند شعر بلند الیوت از جمله سرزمینِ ویران، آواز عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک، پیری، سفرمجوسان و مردان پُوک

به همراه چند شعر کوتاه این مجموعه را شکل می‌دهد. «سرزمین ویران» ۱۰۰ صفحه است و با مقاله‌ی مشهور الیوت به نام «سنّت و استعداد فردی

    • » به پایان می‌رسد. کار ترجمه این مجموعه را محمود داوودی شاعر ساکن استکهلم و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند.

شعر«سفر مجوسان» و تکه‌ای از مقاله‌ی «سنّت و استعداد فردی» را با هم می‌خوانیم.

سفر مجوسان

و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد
بدترین هنگام برای در سفر بودن
آن هم سفری چنین طولانی
هوا سوز‌آور و راه پُر ورطه
سراسر مرگ و زمستان بود
شترها با زخم‌ها در پا
گام به فرمان کسی نمی‌بردند
بر آب‌های برف غلتیدند
گاهی در حسرت بازگشت بودیم
به کاخ‌های تابستان بر دامنِ تپه، به ایوان‌ها
و دوشیزه‌گان ِجامه‌های ابریشم با جام‌های شربت
بعد ساربان‌ها دشنام و نفرین سردادند
فریادزنان در پی شراب و زن
به راه دیگری رفتند
و آتش‌های شب رو به خاموشی رفت
سرپناهی هم نبود
شهرها بی‌رحم و ده ‌کوره‌ها بی‌مهر
و دهاتی‌ها کثیف و حریص هم بودند
به راستی که روزگار ِسختی بود
سرانجام بهتر آن دیدیم
که شب‌ها در سفر باشیم

گاه به خوابی کوتاه می‌رفتیم
با نوایی که در گوش‌های‌مان می‌خواند
که جنون است این، جنون.

صبح‌گاهان به خنک‌تنگه‌ای مرطوب
در پایین ِمرزهای برف بودیم
بوی سبزه می‌آمد
با رودی روان و آسیابی که تاریکی خُرد می‌کرد
زیر ِآسمان کوتاه
سه درخت هم بود
و اسبی سفید و پیر در دوردست ِدشت
چارنعل می‌تاخت
سپس میخانه‌ای دیدیم
با برگ‌های تاک آویخته بر سرُْ در
و از درز ِ یکی درها
شش دست دیدیم
تاس می‌ریختند
بر سر ِسکه‌های سیم
و پا بر خمره‌های خالی ِشراب می‌کوفتند
آن‌جا هم خبری نبود
پس به سفر ادامه دادیم

در همان دم که شب آمد
نه یک دم پیش یا پس
آن مکان را دیدیم
می‌توان گفت همان که باید بود.

و این در سال‌های بس دوری بود
خوب یادم هست
و اگر باز پیش آید
دوباره خواهم رفت
بنویس اما، بنویس این را
که این راهی که ما رفتیم
به سوی مرگ یا تولد بود؟
تولد بود، شکی نیست. شاهد هست
من تولد، هم مرگ دیدم
گمان می‌کردم اما باهم بی‌شباهت باشند
سخت و درد‌آور بود این تولد
چون مرگ. مرگ ِ ما

به کاخ‌های‌مان برگشتیم به اقلیم پادشاهی
اما نه در آرامش و راحت
به میان مردم بیگانه برگشتیم
که بر آیینی کهن
آویخته به خدایان ِخود بودند
با خرسندی من اما
خواستارم مرگ دیگر را

**
من به این ایرادهای رایجی که از طرح من در باره‌ی صناعت شاعری می‌گیرند ‌آگاهم. یعنی اعتراض من به مشی ِادیبانی که به صورت خنده‌داری داشتن دفتر و دستک در فضل و دانش را برای شاعر ضروری می‌دانند. ادعایی که به استناد ِزندگی شاعران از هر جرگه‌ای که باشند نقص می‌شود. حتی می‌توان گفت که دانش ِزیاد از حد حساسیتِ شاعرانه را به بیراهه می‌برد، یا نابود می‌کند. شاعر باید به اندازه‌ای بداند که ضروری است و با تنبلی‌اش ملازم است. نباید دانش را به آن‌چه در محفل‌ها می‌گذرد و در بهترین شکلش رقابت و خودنمایی برای شهرت است، محدود کنیم. بعضی‌ها دانش را یک‌باره جذب می‌کنند اما بیشتر افراد باید به آرامی برای به دست‌آوردنش زحمت بکشند.

. اگر ما به سر و صدایی که نقدهای روزنامه‌ها به پا می‌کنند و وزوز تکراری و عامیانه‌ای را که سر می‌دهند گوش کنیم، نام شاعران ِبسیاری را خواهیم شنید؛ اما اگر بی خیال ِسال‌نامه‌های شعر، در جست‌و‌جوی لذت شعری باشیم به ندرت به شعری برمی خوریم.

نوشتن شعر کار بزرگ و دشواری است که باید آگاهانه و دقیق باشد. در واقع شاعر بد معمولاً نمی‌داند کجا باید بداند و آن‌جا که نباید، می‌داند. این دو اشتباه شعرش را«شخصی» می‌کند. شعر نه رها کردن عواطف بلکه رهاشدن از عواطف است؛ شعر بیان احوالات شخصی نیست بلکه فرار از‌ آن‌هاست. البته فقط آن‌ها که عواطف و شخصیتی دارند می‌دانند رهاشدن یعنی چه.

آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک- تی. اس. الیوت

    آوازِعاشقانه در «سرزمین ویران»Faber and Faber
    978-0571225163 

    آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک، برگرفته از کتاب « سرزمین ویران» ، مجموعه‌ای از شعرهای تی. اس . الیوت است که به زودی توسط نشر «سی و دو حرف» در استکهلم منتشر می‌شود. کار ترجمه را محمود داوودی شاعر ساکن سوئد و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند. سی دی همراه با کتاب حاوی سه شعر «سرزمین ویران»، «آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» و «مردان پوک» از این مجموعه شعر است. برای تهیه این کتاب می‌توانید با باغ در باغ تماس بگیرید.

    پس بیا برویم، تو و من،
    وقتی غروب افتاده در افق
    بی‌هوش چون بیماری روی تخت
    بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
    از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
    در هتل‌های ارزانِ یک شبه
    و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
    پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
    از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
    که با لحنی موذیانه
    تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند…
    نه، نپرس، که چیست؟
    بیا به قرارمان برسیم

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    گوش و کنار شب را لیسید
    بر چاله‌های آب درنگید
    تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
    لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
    اما شبِ آرام اکتبر را که دید
    گشتی به دور خانه زد و خوابید

    وقت هست ٱری وقت هست
    تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
    و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
    وقت هست، آری وقت هست
    تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
    وقت هست برای کشتن و آفریدن،
    برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
    تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
    وقت برای تو و وقت برای من،
    وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
    پیش از صرفِ چای و نان

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    وقت هست آری هست
    تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
    وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
    با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
    (می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
    کتِ صبح‌هایم،
    یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
    کراوات خوش‌رنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
    (می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
    جرئت می‌کنم
    جهان بیاشوبم؟
    در یک دقیقه وقت زیادی هست.
    وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها

    زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
    همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
    من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
    می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
    در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
    چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
    و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
    چگونه شروع کنم
    خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
    و چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
    (که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
    عطر لباس است این
    که پرت‌کرده حواسم را؟
    بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
    و باید شروع کنم؟
    و چگونه شروع کنم؟

    . . . . . .

    بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
    و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
    خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟…

    شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
    خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش

    . . . . . .

    غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
    انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
    خوابیده… خسته…یا شاید چشم‌ها را بسته
    به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
    خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
    توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
    گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
    گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت – آورده‌اند بر سینی
    اما پیامبر نیستم— و مهم هم نیست؛
    من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
    و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
    سخن کوتاه، ترسیده بودم

    نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
    که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
    و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
    تو و من می‌زنند
    ارزشش را داشت
    که با تلخ‌خندی بر لب
    گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
    و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
    و بگویی:
    » من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
    سخن بگویم همه چیز را بگویم–
    شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
    باید بگوید:» نه، چنین قصدی نداشتم.
    نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. »

    واقعا ارزشش را داشت
    ارزشش را داشت
    بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
    بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
    دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها–
    این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
    نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
    اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
    بر پرده:
    ارزشش را داشت
    که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
    به سوی پنجره بچرخد
    و بگوید:»اصلاً این‌طوری نبود،
    من چنین قصدی نداشتم، اصلاً »

    . . . . . .

    نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
    من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
    وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
    واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
    سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
    سخن‌پرداز اما ابله
    پُر از شکلک، گاهی دلقک

    پیر می‌شوم… پیر می‌شوم…
    می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.

    جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
    طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
    می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
    شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند

    گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.

    دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
    موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
    وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد

    بیتوته کردیم در تالارهای آب
    در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
    سرخ و قهوه‌ای
    تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.

چهار شعر:لارش گوستافسون – مترجم:محمود داوودی

 

لارش گوستافسون یکی از چهره‌های سرشناس ادبیات سوئد است. از او تاکنون ده‌ها رمان و مجموعه شعر منتشره شده است. او شارح دشواری‌های زندگی با دیدی فلسفی و تئوریک است. رمان‌های گوستافسون از ساختی فوق‌العاده آگاهانه بهره‌ورند و شعرهایش لغزیدنی است آرام میان روزمره‌گی و فلسفیدن
«استکهلم، تابستان ۱۳۶۷، محمود داوودی»

در سرزمین بیگانه

مهمان‌سرای قدیمی
راهرویی بی نور
فرش‌هایی بسیار نرم
که سال‌هاست
جارو نشده
رج دیوارها
ردیف گنجه‌های غول‌آسا از چوبِ بلوط
در هر گنجه
نیم‌تنه‌ی مرمر گوته
با چشمانی بسته
تا نداند
که اسیر دولت تازه است

غریبه

کم و بیش
همه غریبه‌ایم
آن‌هایی که من
بیشتر دوست‌شان دارم
غریبه‌ترین‌اند
غریبه‌ها
از من که با خویش غریبه‌ام
غریبه‌تر نیستند
و عشق
همیشه سنگی است غریبه
که باقی می‌ماند

تورین-شاه بلوط
باران بهاری- الکساندر غایب

تا این‌جا
اما بی تو
دورتر نخواهم رفت
شاه بلوط‌ها
چراغ‌های‌شان را
در بارانِ سبک‌بار بهاری
روشن می‌کنند
ترامواهای کوچک سرخ می‌گذرند
و هر گل شاه بلوط
چهره‌ی توست
خام، جوان، سرفراز
از این‌جا
دورتر نخواهم رفت
بگذار باران ببارد.

تورین- سوم ژانویه ۱۸۸۹
نبشِ ویا کارلو آلبرتو

هنگامی که شب
بر نیچه ظاهر شد
به هیئت اسبی بود
داروین، شارکو، لئوپاردی
همه در جست‌و‌جویش بوده‌اند
در جست‌و‌جوی حیوانی چشم درشت و غمگین
که از پا افتاده
اسیر دورن آدمی بود
و هیچ‌کس نامش را نمی‌دانست
هنگامی که شب
بر نیچه ظاهر شد
به هیئت اسبی بود
اسبی با چشمان زرد
و دندان‌های بی‌شمار
و لبانی که از درد
مچاله بود
او دید و یک‌باره در آغوش کشید
حیوان، انسان و شب را

دکتر آستروف- محمود داوودی

    …با تمرین‌های سخت توانستم پشت آقای دوموپاسان را به خاک بمالم، با استاندال هم دوبار مساوی کردم اما هیچکس نمی‌تواند وادارم کند که با تولستوی وارد گود شوم مگر این که واقعاً عقلم پارسنگ بردارد» به روایتی شاید همین پارسنگ، کار دستش داد وقتی که تفنگ دولولش را پر كرد، قنداقش را گذاشت روی زمین، لوله‌اش را به پیشانی فشرد یا در دهان گذاشت- چه فرق می‌کند- و شلیک کرد. شاید او که اضطراب‌هایش را در عشق به دریا، آفتاب، شکار یا زن‌های زیبا غرق می‌کرد، اگر با دکتر آستروف حرف می‌زد، شلیک نمی‌کرد، کُتش را می‌پوشید و خارج می‌شد از خانه‌ی ابرآلود پائيز . 

    در آرزوی آن بودم
    که روزی
    در خانه‌ی آفتابی پائيز
    که مثل برگ می‌چرخد
    در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
    تا بر گونه‌های سرد هلن
    دو نارنج بشکفد
    و بعد
    شاهد باشم
    که چطور
    دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
    در لحظه جنون
    شليک می کند
    به هر چه پیر و فرسوده‌است

    اما اکنون
    دير شده
    من
    خود
    فرسوده‌ام

    کتم را می‌پوشم
    عکس نخل‌های سوخته
    و کودکان مرده را بر می‌دارم
    و خارج می‌شوم
    از خانه‌ی ابر آلود پائيز
    که مثل برگ می‌افتد
    در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

    * هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه‌ی دايی وانيای چخوف

خرچنگ‌ها – محمود داوودی

عکس از: ناصر تقوایی

تهران – تابستان ۱۳۶۲کلاهش را برداشت و عرق صورتش را خشک کرد. لباسش از پشت نیزار ِسبز نامشخص‌تر بود. فکر کنم خرچنگ‌ها را دید که لحظه‌ای مکث کرد و سرنیزه‌اش را در آورد و به گمانم تن آهکی خرچنگی را دو نیمه کرد.
بچه که بودم با پدرم در روزهای جشن به تماشای کشتی‌های بازمانده از جنگ شهریور می‌رفتیم. و اگر آنطور که از پشت دکل‌های « ببر» و «پلنگ» آن سمت را دیده بودم که سرزمین او بود و درست مثل سرزمین ما بود، او باید خرچنگ‌ها را می‌شناخت و باید می‌دانست که آن‌ها بر خلاف ظاهر ترسناکشان حیواناتی بی‌آزاراند.

متن کامل

۱۱ شعر از ساموئل بکت- محمود داوودی


همراه با یاداشتی از مترجم : محمود داوودی

ساموئل بکت در اوایل کارش معتقد بود که شعر باید کاری کند تا خواننده به دست و پا بیفتد و با متن درگیر شود. برای همین گاه از کلمه‌هایی بس دشوار استفاده می‌کرد که فقط در لغت نامه‌ها وجود داشت. به مرور اما نظرش کاملاً چرخید و به زبانی بسیار ساده روی آورد، که در نمایش نامه‌هایش به اوج رسید. گفتن ندارد که این سادگی از پیچ و خم‌هایی عبور کرده است. از زبان فاخر انگلیسی- ایرلندی که بر آن تسلط داشت، تا زبان فرانسوی که زبان دوم‌اش بود.
کمابیش همه می‌دانند که تئاتر « ابزورد» که نام بکت و چند تن دیگر از جمله، یونسکو، آداموف و پینتر بر سردرش می‌درخشد نیرویش صرف خلق کردن زبانی شد که در تئاتر غرب کم سابقه بود.
شخصیت‌های تئاتر « ابزورد» تازه و غریب بودند و یا در واقع « نا شخصیت » بودند. بعد از سال‌ها تسلط تئاتر واقع گرایانه با شخصیت‌ها و صحنه‌هایی که شباهت به زندگی می‌برد، حالا تماشاگران با صحنه‌ای خالی روبرو شدند که آن‌ها را به یاد آخر زمان می‌انداخت.
بیابانی برهوت، جاده‌ای دراز و درختی خشک با « ناشخصیت » هایی فاقد روانشناسی که زبان اشان نه برای ارتباط و پیش رفتن بلکه مناسب چرخیدن است.
این شعر – چه است آن کلمه- همان تته پته‌ی بی پایان در جست و جوی آن کلمه، یا نام یا نام ناپذیراست.

چه است آن کلمه

چه است آن کلمه
پریشان-
پریشان برای-
برای-
چه است آن کلمه-
پریشان از این-
از این همه
پریشان از همه‌ی این همه-
به شرط این که-
پریشان به شرط این که-
پریشان به شرط این همه-
دیدن
پریشان ِ دیدن این همه-
این
چه است آن کلمه-
این این-
این این این جا
پریشان به شرط این همه-
دیدن
پریشان ِ دیدن همه‌ی این این این جا
برای
چه است آن کلمه-
نظر-
یک آن
گمان یک آن
نیاز به گمان کردن یک آن
چه-
چه است آن کلمه-
کجا
پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن
کجا-
چه است آن کلمه
آن جا-
در آن جا-
خیلی دور در آن جا-
در دوردست-
خیلی دور در دوردست-
مبهم
خیلی دور در دوردست مبهم چه
دیدن ِ این همه
این همه همه این جا

پریشان دیدن چه
یک آن
گمان یک آن
نیاز به گمان کردن یک آن

خیلی دور در دوردست مبهم چه
پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن
خیلی دور مبهم چه-
چه-
چه است آن کلمه-
چه است آن کلمه-

حلقه‌ی رقص

در امتداد ساحل
در پایان روز
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
تا به میل خود ایستادن
بعد هیچ صدا
در امتداد ساحل
مدتی هیچ صدا
بعد به میل خود رفتن
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
در امتداد ساحل
در پایان روز

**حساب آخرت

کی می‌تواند بگوید
پیرمرد چه می‌داند
غیبت را
با ترازو وزن کردن؟
فقدان را
با خط کش اندازه گرفتن؟
عذاب جهان را
شمردن؟
تهی را با کلمات
انباشتن؟

می‌آیند
هم‌گون و ناهم‌گون
برای هر کدام هم‌گون
و ناهم‌گون است
برای هر کدام غیبت عشق هم‌گون است
برای هر کدام غیبت عشق ناهم‌گون است

** تکه ای از: (Watt)
-هشت شعر دیگر از ساموئل بکت با ترجمه‌ی محمود داوودی را می‌توانید در اینجا بخوانید.
-ترجمه دیگری از شعر – چه است آن کلمه- را می‌توانید در اینجا بخوانید.