سورةالغُراب- محمود مسعودی

    بالای همه‌ی سردرها سیاه بود و همه‌ی دیوارها سیاه بود و از پنجره‌های دو طرف خیابان بیرق‌های سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان می‌داد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد می‌زد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درخت‌ها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشم‌های تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمان‌های بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانه‌ای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیده‌ام.

ترانه برایِ تصویری پاره- اِدمُن ژابِس



    مترجم: محمود مسعودی
    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ فراموشی،
    بود، بود، کسی بود
    که به دوردست نگاه می‌کرد.پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ راه،
    بود، بود، چهره‌ای بود
    که تصویرها را می‌کُشت. 

    تو به من نمی‌نگری.
    تو هرگز مرا ندیدی.
    با این همه می‌دانی که از تو خوش‌م آمده است.

    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ بوسه‌ها،
    بود، بود، برده‌ای بود
    که سالیان می‌بافت.

    تو خنده‌یِ معشوقه‌یِ مرا داری.
    عطرِ تو عطرِ سپیده است.
    لبانِ تو را ترسیم می‌کنم.

    پشتِ شیشه‌، شیشه‌یِ غمناکِ باغ،
    بود، بود، زنِ مُرده‌ای بود
    که تاج بر بامداد می‌گذاشت.

    از« در آستانه‌یِ کتاب»، اِدمُن ژابِس، ترجمه‌ی محمود مسعودی- نشر «سی و دو حرف»

دو ترانه از ِادُمن ژاِبس

ترجمه‌ی محمود مسعودی
ترانه برای تو


    بس نخواهم کرد
    که آواز بخوانم ناقوس‌های دیدارهای گُنگ را،
    دسته‌های تخت‌های عطرآگین را،
    سقوط‌های عظیم پرندگان همگون را،
    جاودانه آینه‌های لرزان را.
    بس نخواهم کرد
    که آواز بخوانم دندان گزیدگی سرخ ِ لبان را،
    کتف نافرمان، زیربغل‌های ِ غافلگیر،
    پستان‌های همیشه وقت شناس ِ قرارهای شبانه‌ی دیدار را،

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم چهره‌ی تو را را غبار گرفته‌ی ِ خاکستر،
آخرین کشتی شکستگی را به وقت بامداد ِدمیده‌ی چراغ‌ها،
پشت گردنت را در‌رفته از هم‌آغوشی ،
قدم‌هایت که بر ملاشان نمی‌کند چیزی.

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم کمرگاه ژرفت را،
قوزک‌هایت را غریق ابرها،
این همه اندیشه‌های پرسه‌زن ،
این همه دود ِ ربّانی

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم گیسوان روانت را
در پای تک درخت‌ها
زخمی برگ‌ها و چشم‌زخم‌ها.

بس نخواهم کرد
که آواز بخوانم کوچه را، باغ را، دیوار را،
چون که تو را می‌شناسم ،
چون که تو را دوست دارم و تو را می‌شناسم .

بس نخواهم کرد
که یاد بگیرم بخندم،
که نقاشی کنم و بخندم
در عمق کاخ‌ها؛
چون که از تو واهمه دارم،
چون که تو را دوست دارم و از تو واهمه دارم.

بس نخواهم کرد
که قفل بسازم،
قفلِ آویز و کمربند
بر درازنای آسمان،
چون که من تو را نگه می‌دارم،
چون که تو را دوست دارم و تو را نگه می‌دارم.

بس نخواهم کرد
که قطع کنم دستانت را،
بازوان و مچ‌هایت را،
تا که هرگز وداع
سر از آب برنیارد.

ترانه‌ای کوچک برای دست ِسمج ِسرباز مُرده

دست سرباز مُرده مانده آویخته بر درخت، انگشت نشانه بر ماشه‌ی تفنگ.
این همه ستاره، قربانیان او. های، سرباز، آسمان ِآتش بازی راه انداخته‌ای ما را.
تابستان است. زیباترین سرپناه‌ها بر سر عشاق است. های، سرباز، خوابیده‌ای؛
اما کی‌ست که تو را ببیند؟