هوشنگ گلشیری، ستایشگر زندگی – نسیم خاکسار

    … در هر سفر كه به خارج می‌آمد شمه‌ای از همين‌ها را بريده بريده می‌گفت. در فواصل نوشيدن چای و غر زدن و داستان‌خوانی و سرفه‌های بعد از پك به سيگار. وقتی می‌رفت، ما می‌مانديم با حرف‌هايش و داستان‌هايش كه خودش می‌گفت جز همين‌ها، بقيه باد است. به گوش بشنويد و بعد فراموش كنيد. كه اگر چيزی از ما می‌ماند، همين داستانی است كه می‌نويسيم…

متن کامل

دوشعر: نسیم خاکسار



    هيچ فكرش را نمی‌كردم

    آماده نبودم
    جانوری ببينم در اتاقم

    – نيمه شب-

    پرچم افراخته
    خاموش
    نشسته روی ميزم
    نگاهم كند.
    بی‌آزارتر از رنگ ِبال‌اش
    رنگ نديده بودم.
    در ِايوان گشودم
    تا راه ِبرون‌رفت داشته باشد.
    حيفم می‌آمد
    دلبسته‌ی جائی تنگ شود
    صبح كه برخاستم نديدم‌اش .
    رنگی از او اما
    در اتاقم مانده بود
    روی ميز
    پای دفتری
    كه هنوز باز بود
    با يادداشتی ناتمام

    ۲۴ فوریه ۲۰۰۶- اوترخت

     

    برگشتن زن زيبا از آرايشگاه

    موهای‌اش را كوتاه كرده
    گردن‌اش دراز‌تر شده
    آينه را می‌‌چرخاند
    خود را می‌‌چرخاند در آينه
    موهای‌اش كوتاه شده
    زيباتر شده
    – موهای‌اش ، گردن‌اش-
    كسی آنها را نمی‌‌‌بيند.
    از آن كلاغ نشسته بر درخت
    و گربه‌ای كه بر بلندترين رف ِخانه قوز كرده است.
    تنهاتر است
    زن زيبا.

    ۱۱ مارس ۲۰۰۶- اوترخت

     

دو شعر – نسیم خاکسار

برگرفته از : کتاب شعر

عكس يادگاری

كمی عقب برو
تا نيمی از سايه ات
بيافتد

درست
روی آجر چهارم ديوار

و با آن نيمه ديگر
زاويه ايی باز بسازد بر خاك
رو به شمعدانی كوچكی
آن سو تر از حياط سيمانی
كه برگ هايش
نمی دانم چه وقت از شاخه خشك پارسالی جوانه زده است
تكان می خورد در باد.
حالا
رو به همان بايست
بعد تا سه بشمار
و انگار يك شعر تازه
زير لب زمزمه می كنی
لب هايت را تكان بده.
باقيش با من
ژوئن ۱۹۹۹ ، اتروخت-هلند

 

بی خوابی

اسبم،
اسبم را نمی‌خواهی، اسبم؟
تا چهار نعل بتازی
در جاده های روشن،‌تاريك، روشن.
دستم،
دستم را نمی‌خواهی، ‌دستم؟
تا بگذاريش بر يال نسيم
كه می‌گذرد
از شاخه به شاخه
برگ به برگ.
قلبم
قلبم را نمی‌خواهی، قلبم؟
كه بگذاريش در تهی اين صدف
تا باز بوی دريا را بشنوی.
همه را به تو مي بخشم
جز اين كهولت كمال يافته را.
می خواهم بنشينم با آن
بر ساحل اين دريای روبرو
جاری بين دو ابديت
و تماشا كنم امواج روی هم غلتانش را، تماشا
تا خوابم ببرد.

جولای ۲۰۰۲، اتروخت-هلند