«کتاب مشاهیر» – وریا مظهر( و. م. آیرو)


    ده برگ از «کتاب مشاهیر»
     

    ۱
    فروغ فرخ‌زاد

    تابستان سال ۲۰۰۷، در قایق ماهی‌گیری»یورکی»(یکی از دوستان فنلاندی)ام،
    جشنی الکی‌خوشانه گرفته بودیم و کله‌مان گرم
    از ودکای اسمیرنوف شده بود.
    از دور زنی ‌را دیدیم که کنار ساحل تنها نشسته بود، پاهای‌اش را
    تا زانو در آب کرده بود و چشم از جست‌وخیز قورباغه‌ها
    و وزغ‌های خوشبخت برنمی‌داشت.
    به یورکی گفتم: برویم نزدیک ساخل. قایق را روشن کرد
    و نزدیک که شدیم دیدم فروغ بود، خودِ خودش:
    فروغ فرخ‌زاد در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد«.
    پیاده شدم.
    گفتم: سلام.
    بعد گفتم: من عاشق شما هستم.
    زانو زدم، دست‌های‌ام را در هم گره کردم و گفتم: حاضری با من ازدواج ‌کنی؟
    خندید و گفت: من؟! من مُرده‌م.
    به او فهماندم که این مسئله برای من اهمیتی ندارد، و قضیه‌ی کاملاً پیش پا افتاده‌ای‌ست.
    گفت: ما حالا در شعر تو هستیم؟
    گفتم: شعر کدام است! ما در فنلاندیم. همین‌جا، کنار این برکه
    و دریاچه. این هم دوستم،ـ یادم رفت معرفی کنم،
    اسم‌اش «یورکی»ست…

    مستی داشت فروکش می‌کرد و ما دیگر ودکایی در چنته نداشتیم.
    یورکی هم دیرش شده بود و باید می‌رفت از مادرش
    که پای‌اش شکسته بود عیادت کند.
    لعنت به این شانس و هزاران لعنت!ـ
    وگرنه میان قورقور شادی‌بخش وزغ‌ها و قورباغه‌ها
    کنار همان برکه، داخل همان قایق، ازدواج‌مان را جشن می‌گرفتیم
    و اسم بچه‌های‌مان را هم به‌ترتیب می‌گذاشتیم:
    کامیار
    و کلارا!

    ۲
    نیمایوشیج

    وقتی که به‌دنیا آمد
    «توکا»یی نبود
    طبیعتی نبود
    «ری‌را»یی نبود.
    وقتی که از دنیا رفت:

    توکا، طبیعت و ری‌را،
    هرسه شدند
    نیما.

    ۳
    اورهان ولی کانیک

    با اورهان ولی، یادش به‌خیر
    در «قره گمرکِ» استانبول
    در یک قهوه‌خانه نشسته بودیم…
    من از شرایط زندگی در فنلاند برای‌اش گفتم
    و او از شرایط مرگ در آن دنیا…
    چشم‌های‌اش گرد شدند وقتی از من شنید:
    «همه‌جای فنلاند دریاچه و جنگل است، و آن‌جا اصلاً تپه و کوه نیست»
    و او اظهار پشیمانی کرد از این‌که مُرده است
    می‌گفت:
    از بس که آن‌جا سربالایی‌ست.

    ۴
    ویسواوا شیمبورسکا

    شیمبورسکا تنها شاعرِ برنده‌ی نوبلی‌ست، که هروقت با کسی دوست می‌شود،
    از ته دل آرزو می‌کند که او به‌جایش نوبل را برده بود!

    ۵
    فرانتس کافکا

    آن‌قدر اصرار کردم که قبول کرد،
    کلید را از جیبش درآوَرْد
    و درِ «قصر» را گشود.
    نیم ساعتی آن‌جا را گشتیم:
    هیچ چیز عجیب و غریبی آن‌جا نبود
    جایی بود مثل همه‌جای دیگر در این دنیا
    و کمی شبیه به یک موزه‌ی قدیمیِ متروک

    از پله‌ها که پایین می‌آمدیم
    خدابیامرزدش کافکا
    بالاتر از من

    روی یکی از پله‌ها

    ایستاد
    و لبخندی زد

    معنادار.

    من اما بی‌معنا خندیدم.

    ۶
    پل الوآر

    او بلد است آسمان را یک‌جا با تمام گنجشک‌های‌ توی‌اش
    جا بدهد داخل جیب؛ پالتوی‌اش.
    و در این هیچ رمز و استعاره‌ای نیست
    او فقط می‌خواهد این راز را مخفی نگه دارد،
    اما گاهی وقت‌ها که آسمان توی جیب‌اش
    ابری می شود
    و ابرها به‌هم می‌خورند وُ رعد درمی‌گیرد
    و جوجه گنجشک‌ها توی لانه‌های‌شان نوک‌های‌شان را رو به بالا وا می‌کنند و جیک‌جیکِ پرجیغ‌و‌دادی راه می‌اندازند
    او قدم‌های‌اش را تندتر می‌کند
    و از فرط دستپاچه‌گی به چندتا از عابران تنه می‌زند
    و از چندتاشان vittu* می‌شنود
    تا به خانه برسد و رازش همچنان مخفی بماند،
    همچنان مخفی:
    گرومب گرومب، جیک جیک،
    گرومب گرومب،
    جیــک جیــک!

    Vittu* فحشی به فنلاندی:

    ۷
    ما همه ونسان ون گوگ بودیم

    ما چندنفر بوديم كه گپ می‏زديم سر ميز غذا.
    گل ‏آفتاب‌گردان مرحوم ون‏ گوگ هم روی ميز
    جلای ديگری به اين فضا می‏داد.
    اما خوب كه دقت می‏كردی:
    ما نبوديم؛
    چند نفر ديگر بود
    كه گپ می‏زدند سر ميز غذا،
    خودِ ون گوگ هم بود:
    ما
    فقط یک نفر بوديم
    كه سر ميز غذا نبوديم
    و قبلاً گوش‌مان را بريده بوديم
    و به‌خوردِ دهان‌مان داده بوديم
    از بس كه گل می‏گفتيم
    و هیچ نمی‏شنفتيم.
    آن یک‌نفر هم
    من نبودم؛
    ون گوگ بود.

    ما
    همه ون گوگ بودیم.

    ۸
    جکسون پولاگ

    وقتی‌ که داشت رنگ‌ را روی آخرین تابلوی‌اش می‌پاشید، سرش را خاراند:
    چیزی را فراموش کرده بود انگار.
    بله، چیزی آن‌وسط کم بود.
    برای همین، رفت سریع توی آشپزخانه یک شیشه ودکا سرکشید،
    قرص‌های خواب‌اش را ‌یک‌جا خورد، پشت فرمان نشست،
    محکم به یک درخت کوبید و درجا مُرد…

    بعد برگشت
    و تابلوی نیمه‌کاره‌اش را کشید.

    ۹
    فردینان سلین (یا فرانتس کافکا)

    گلوله‌ی درسینه‌‌نشسته‌اش را می‌گوید:
    یادگار زخم‌های جوانی!
    هرجا که می‌رود،
    یقه‌اش را باز می‌کند
    و آن را به همه نشان می‌دهد.
    همه فرار می‌کنند
    و خیال می‌کنند
    گلوله‌اش مُسری‌ست!

    او از آن‌دسته آدم‌هایی‌ست
    که همواره بین چرخ‌دنده‌های ساعت مچی‌شان،
    و بلاهت بزرگی به‌نام بشریت گیر کرده‌اند.

    ۱۰
    هانری میشو

    گاه در بمبئی پیدای‌اش می‌کنی، در متلی محقر
    و گاه پرسه‌زنان در اطرافِ تاج‌محل
    گاه در بوداپست ـ «جاگرفته میان نفس‌هایِ نیم‌گرمِ دخترک«*، و گاه در پاریس ـ
    کنار میدانِ سن میشل
    خیره به فواره‌ی بلند
    در باورِ این‌که عقابی‌ست خشک‌شده بر دماغه‌یِ یک کشتیِ سیاحتی…

    همیشه فکر می‌کند شعری که می‌نویسد اولین شعرِ زندگی‌ش است
    و سیاه‌قلم‌ی که می‌زند، اولین سیاه‌قلم‌ِِ زندگی‌ش
    و قهوه‌ای که می‌نوشد، آخرین قهوه‌یِ زندگی‌ش.

    با تمامِ این اوصاف
    همه‌جا و هیچ‌جاست،
    نه گامی به پس، نه گامی به پیش،
    نه ترکِ جا گفته، نه دورتر رفته:
    همان‌جا
    سرجایِ همیشگیِِ خودش
    و سرِ کارِ همیشگی‌اش:
    حاضر
    کمین‌کرده
    در کتابخانه‌ها
    با یک‌دست لباسِ ورزشی برتن درهمه‌حال
    شبیه مجسمه‌ای بُرُنزی
    پشتِ قفسه‌یِ کتاب‌ها:
    چشم ریزکرده ـ گوش تیزکرده
    به پچپچه‌یِ اسرار میانِ‌شان:
    میان کتاب‌هایِ شیمی و شعر،
    میان کتاب‌هایِ فیزیک و داستان.
    به دل گرفتن‌ها و قلوه دادن‌هاشان.

    * سطری از میشو، با یک جابه‌جاییِ کوچک

چند شعر از اورهان ولی کانیک


    ترجمه از ترکی- « و. م. آيرو »
      درون ِ
       

      دریاهایی داریم درون آفتاب
      درخت‌هایی داریم، درون برگ
      فردا که شب بگذرد می‌آییم
      با دریاهامان درمیان درختانمان
      درون بی‌چیزی ■

      خواب

      در خواب دیدم که مادرم مُرده
      همین که با گریه بیدار شدم از خواب
      خاطره‌ی آن صبحِ عید برایم تداعی شد؛
      لحظه‌ای که با گریه
      دورشدن و از دست‌رفتنِ بادکنکم را
      در آسمان
      نگاه می‌کردم…■

      مُفت

      مُفت زندگی می‌کنیم، مُفت
      هوا مُفت، ابر مُفت
      جویبار، تپه مُفت
      بارون، گِل، مُفت
      ظاهرِ ماشینا
      درِ سینماها…
      نون و پنیر نیست، اما
      آبِ ولرم ُمفت
      آزادی به‌قیمتِ کله‌ت
      بردگی، مُفت
      مُفت زندگی می‌کنیم، مُفت.■

      ماجرا

      بچه بودم، بچه بودم
      قلابو انداختم تُو دریا
      ماهیا حمله کردن
      دریارو به‌چشم دیدم.

      یه بادبادک ساختم، عین عروس ِ توربه‌سر
      دنباله‌ش رنگین‌کمونی
      پرش دادم به آسمون
      آسمونو به‌چشم دیدم.

      بزرگ شدم، بی کار شدم، گرسنه موندم
      می‌باس از یه جا پول به دس بیارم
      وارد جمع آدما شدم
      آدمارو به‌چشم دیدم.

      نه چشم از سر و همسر می پوشم
      نه از دریا، نه از آسمون، ولی
      این آخرین چیزی که دیدم ول‌کن نیست
      ول‌کن نیست: مشقتِ تأمین گذرانِ زندگی.

      با خودم می‌گم پس اینه
      آخرین چیزی که شاعر بدبخت باید ببینه. ■

      جدا شدن

      خیره مونده‌م به قایقی
      که راهِ خودشو گرفته و داره پیش می‌ره
      نمی‌تونم خودمو تو دریا بندازم؛ دنیا قشنگه
      از یه‌طرف
      مردبودنم
      راهِ گریه‌مو گرفته. ■

      سردرد

      I
      راها هرچقد خوب باشن
      شب هرچقد خنک باشه
      بدن خسته می‌شه
      سردرد خستگی سرِش نمی‌شه ■

      II
      حتی اگه همین حالا برم تُو خونه‌م
      هیچ بعید نیس یه کم بعدش بیام بیرون
      مادامی که این لباسا و کفشا مال منه و
      مادامی که کوچه‌ها مال هیشکی نیس

    ممنون از وریا برای فرستادن شعرها
    برای آشنایی با اورهان ولی کانیک می‌توانید
    اینجا را بخوانید.

    به ‏آرامیِ ذوب‏ شدنِ قنديل ‏های يخ- و. م. آیرو

    خوبی کارهای وریا مظهر این است که می‌‏داند کجا ایستاده، چه در شعر‌هایش و چه در این اولین مجموعه داستان‏ش، ادای کسی را در نمی‌‏آورد، زیر پایش را می‌‏بیند و با خیال خودش، خیال می‌‏کند. مهم نیست که تا کجا می‌‏رود ولی اگر روزی روزگاری ما هم آنجا ایستادیم، در تجربه ‏اش شریک شدیم، این اطمینان هست که پرتگاهی در کار نیست چون پرت نمی‌‏نویسد. نمی‌‏دانم، شاید تازه ‏گی نگاهش باشد به دور و برش. اصلاً خیلی وقت‏‌ها بهتر است خود داستان را بخوانیم تا این و آن حرف‏‌هایی که پشت سر داستان می‌‏ زنند

    .

    غروب از پنجره ‏ی آشپزخانه به پاركينگ نگاه كردم. اتوموبيلی آبی‏ رنگ، اريب پارك كرده بود. گفتم:«پدرسگو ببين، هيچ فكر نمی ‏كنه جای سه تا ماشينو يه‏ جا گرفته.» ما ماشين نداشتيم. سارا آمد نزديك پنجره، كمی از موهای به‏ هم‏ريخته‏ اش به لبم خورد. پرسيدم:«می‏دونی مال كي‏يه؟» گفت:«فكر كنم مالِ طبقه ‏ی سومی‏ يه، همون يارو كه ريش قرمزِ بزی داره» ـ همون كه سبيل نداره؟! ـ ريش داره ـ ريش داره، ولی سبيل نداره ـ هيچ دقت نكردم ـ اگه يه جوون بيست‏ـ بيست ‏وپنج ساله بود حتماً خوب بهش دقت می‏كردی. درسته؟

    متن کامل

    ۱۰ شعر تازه- و.م. آیرو

    دوران سياهِ خونه‌‌‌‏به‏دوشی تموم شد:
    واسه‌‌‌‏ت يه خونه خريده‏‏م
    نزديک جنگل، لبِ دريا
    ديوارا‌‌‌ش بُلَن‏تر، مطمئن‏تر
    بالكون: شيشه‏ای، درا: كشوئی
    از همه‏ش جالب‏تر
    پنجره‏ی كوچيکِ بالای روشوئیِ تو‏الته
    كه هركدوم از ما به‌‌‏نوبت می‏تونه
    فرار و گم‌شدنِ كاملِ اون‌يكی‌ديگه‌‏مونو از توش ببينه‌‌…

    اشکتان را فریز کنید

    روشی مناسب برای ابراز احساسات

    بعد از پایان بخشی از یک سریال تلوزیونی غم‌انگیز
    و خواندن چندصفحه از خاطرات Monica Lewinsky
    اشکم را فریز می‌کنم
    تا در روز مبادا
    آبشان کنم.
    این بهترین روش است
    برای صرفه‌جویی در اشک
    و ابراز احساسات.
    من این روش را به نزدیکانم هم پیشنهاد می‌کنم
    برای روزی
    که نباشم.

    به‌وسعت کف دست

    به‌عنوان يک انسان بدون مرز
    به تمام جهان نياز دارم
    به‌عنوان يک کُرد،
    به سرزمينی
    که چهل مليون ‌و‌ يک‌نفر را در خود جا دهد
    و به‌عنوان يک انسان بدون مرزِ کُرد:
    به باغچه‌ای
    به وسعت کف دست
    در سرزمينی قطبی
    که تابستان‌ها
    در آن
    با انگشت‌های لرزان
    تربچه و پياز بکارم.

    یک اتفاق شعری واقعی یا یک کشتی بزرگ خیالی

    توی کشتی از استکهلم به هلسینکی برمی‌گشتم و ته جیبم حتی یک سنت هم باقی نمانده بود. حسابی گرسنه بودم و رنگم پریده بود که چندنفر اهل جمهوری آذربایجان که از آلمان قاچاق ماشین می‌کردند، سفره‌ی مختصری باز کرده بودند و با اشاره‌‌ی سر و دست، از من خواستند تا کنارشان بنشینم. نشستم و آن‌ها از نان باگت فرانسوی و سوسیس‌های خشک‌ نمک‌سودشان به من تعارف کردند. آدم‌های خوبی بودند. خونگرم و صمیمی. بعد هم از فلاسکشان برایم چای لیمو ریختند. من هم به ‌آن‌ها کارد میوه خوری‌ام را هدیه دادم. امروز فکر می‌کنم که آن ماجرا سراسر یک اتفاق شعری‌‌ست که نمی‌تواند و نباید در خود خاتمه بگیرد؛

    پس می‌نشینم و در خیال، کشتی‌های بزرگ دیگری می‌سازم و به آب می‌اندازم که از استکهلم به هلسینکی و از آن‌جا به سرزمین‌های دوردست دیگری سفر می‌کنند، و حتی در جاهایی که دریا به کرانه می‌رسد به‌زحمت بدن غول‌پیکرشان را روی خشکی می‌کشانند تا در خیابان‌ها، نزدیک کمپ‌ها و مسافرخانه‌ها، مسافران غریبه‌ای را سوار کنند، که برخی‌شان حتی یک سنت یا معادل آن ته جیبشان باقی نمانده. بااین‌حال، پیوسته در این کشتی‌ها پیدا می‌شوند آدم‌هایی مختلف، با ملیت‌هایی مختلف که دوست ندارند آن‌‌دسته هيچ‌وقت گرسنه بمانند.

    پیش‌ترها چاقويی داشتم
    که قسمت گنديده‌ی سيب را می‌بريدم با آن
    امروز هم، همان چاقو را دارم
    با اين فرق
    که حالا ديگر نمی‌دانم
    قسمت گنديده‌ی سيب، گنديده است
    يا قسمت سالم آن!

    پرچم نيمه‌افراشته

    هيچ چيز
    غم‌انگيزتر از ديدن جنازه‌ی دوستی نيست
    که با مواد خودکشی کرده
    و حالا
    خوابيده روی تخت
    با کير نيمه‌راست‌شده
    از زير شلوارش.

    هلسینـکی با ۴۰ درجــه زیر صفـر – چاقوخوردن یک زن سیـاه میـانسـال
    به‌دست شوهرش – یک سنجاق کراوات – دو دستگاه ساختمان کلیسای
    ارتدکس و چنـد چیز دیگر، مثل: صنعت کشتی‌سازی – یک ورقه تمبرهای
    تازه‌چاپ‌شده و پاهای دراز –

    نشسته

    توی
    کالسکه‌ی
    بچه و
    از سراشیبیِ
    تندی
    پایین می‌رود –
    به‌سمت
    یــــــک
    درخـت.
    گفتن ندارد

    درخت‌ها
    به‌سادگی درختند
    و به‌سختی هم
    نمی‌توانند باهم جفت‌گیری کنند.
    ما
    به‌سختی انسانیم
    و به‌سادگی
    می‌توانیم باهم جفت‌گیری کنیم.
    این است همان چیزِ ساده‌ای
    که می‌دانیم
    و گاه با آن
    احساس خوشبختی می‌کنیم.


    در جایی دور
    کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
    مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
    و در جای دور دیگری
    کسی هراسان از خواب می پرد
    عرق از پیشانی می‌گیرد
    تنش را سخت در آغوش می‌کشد
    و فکر می‌کند
    حالا وقت آن رسیده
    که در را بگشاید…
    یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

    من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
    مثل اين است که خواب بروند
    بی آن که خوابی ببينند.
    و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
    به‌جای رفتن به بهشت
    به‌جای بهتری می‌روند
    شبيه به یک تلویزیون بزرگ
    که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
    بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
    آن‌ها دورش جمع می‌شوند
    و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
    بی‌آن‌که حتی یک لحظه خسته شوند.
    زندگی من اگر می‌توانست
    مثل آن تلویزیون باشد
    من قول می‌دادم که هرگز نميرم
    حتی برای تو
    عشق من.

    *

    نشسته

    توی

    کالسکه‌ی
    بچه و
    از سراشیبیِ
    تندی
    پایین می‌رود –
    به‌سمت
    یــــــک
    درخـت.
    گفتن ندارد

    درخت‌ها
    به‌سادگی درختند
    و به‌سختی هم
    نمی‌توانند باهم جفت‌گیری کنند.
    ما
    به‌سختی انسانیم
    و به‌سادگی
    می‌توانیم باهم جفت‌گیری کنیم.
    این است همان چیزِ ساده‌ای
    که می‌دانیم
    و گاه با آن
    احساس خوشبختی می‌کنیم.


    در جایی دور
    کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
    مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
    و در جای دور دیگری
    کسی هراسان از خواب می پرد
    عرق از پیشانی می‌گیرد
    تنش را سخت در آغوش می‌کشد
    و فکر می‌کند
    حالا وقت آن رسیده
    که در را بگشاید…
    یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

    من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
    مثل اين است که خواب بروند
    بی آن که خوابی ببينند.
    و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
    به‌جای رفتن به بهشت
    به‌جای بهتری می‌روند
    شبيه به یک تلویزیون بزرگ
    که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
    بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
    آن‌ها دورش جمع می‌شوند
    و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
    بی‌آن‌که حتی یک لحظه خسته شوند.
    زندگی من اگر می‌توانست
    مثل آن تلویزیون باشد
    من قول می‌دادم که هرگز نميرم
    حتی برای تو
    عشق من.

    يا قسمتِ سالم آن!

    در بزرگداشت شاعر متافیکشنیست- و. م. آيرو


      عاشق عرق يونانی بود
      با زيتون و بورانی و خربزه و بال مرغ
      چيزهايی نوشته
      درباره‌ی تنهايی و خيارچنبر
      منبع الهامش بيش‌تر يبوست بود:
      يبوستی موروثی‌
      آخرين شعری که نوشت
      راجع به‌حکمت پوست برشته‌ی با ل مرغ بود
      ما
      اين‌جا
      و هم‌اکنون
      به‌سلامتی ا و
      پیکهای شیری رنگ Ouzo را بالا برده
      و بر سکوی ‌پرتاب ميز
      با دو بال برشته‌ی مرغ
      بر کتف
      عروج
      می کنيم 

    شعری از و. م. آیرو

      فردا به گونه‌ای از گوزن‌های پیر و شاخ‌داری
      که در باغ ‌وحش خواهی‌دید فکرمی‌کنی‌
      و تعجب می‌کنی که چطور
      این‌ها تا امروز زنده مانده‌اند
      فردا اگر در باغ‌ وحش هیچ گوزنی نبینی
      بیشتر از این‌ها هم تعجب می‌کنی
      و تازه اگر فردایی نباشد
      تا باغ‌ وحش را در آن ببینی
      آن وقت است که باغ‌ وحش به جای تو شاخ در می‌آورد
      و تو دیگر نیازی به شاخ‌هایت نخواهی داشت؛

      آنها را پرت می‌کنی…
      و دیگر از هیچ چیز تعجب نمی‌کنی.

    سه شعر- وریا مظهر(و.م.آیرو)

       

      *
      از این که هنوز فکر می کنم هستم تعجب نمی کنم چون هستم
      ازاین که هنوز فکر می کنم خواهم بود تعجب نمی کنم،
      چون فکر می کنم
      از این که هنوز فکرمی کنم مرده ام تعجب نمی کنم
      چون زندگی می کنم
      از این که هنوز فکر می کنم حرفی برای گفتن دارم تعجب نمی کنم
      چون فکر نمی کنم!

      *

      خاطرات جالب و دور و درازی دارم
      که اگر روزی حوصله کنم و بنویسمشان
      خروارها کاغذ لازم دارم
      ولی متاسفانه هیچکدامشان را به خاطرندارم
      جزاین یکی:
      « فردا قصد دارم به مهمانی مهمی بروم
      از شانس بد باران شدیدی خواهد گرفت و من در خانه می مانم .»

      *

      هی مانکن سومین (از دست راست) پشت ویترین
      مغازه ی Aleksi 13 واقع در خیابان Alexander
      جنب بانک Nordea
      :
      من به جنده ای احتیاج دارم
      کمی
      زنده تر از تو!

      برگرفته از: « داد نزن
      در این آینه کسی نیست ! »