کارت پُستال سیاه- برای کامبیز بزرگ‌نیا


*۱*

گاهی اتفاق می‌افتد

داریم می‌رویم یا نشسته‌ایم
در مهتابیِ تابستان
کنارمان شاخه‌ای خشکیده
رو به رویمان بسته به اینکه کجا باشیم

و اتفاق
می‌افتد

*۲*

پنجره‌ها را می‌بندند
پرده‌ها را می‌کشند
قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند
می‌نشينند
می‌نشينند و می‌گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان
باران روی شيروانی
دستی‌ست نامریی
که طبل‌های قبيله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد

*۳*

اتفاق می‌افتد که در ميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار
از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می‌شود.

۱. «چند صحنه»، محمود داوودی
۲. شعر اندوه «طبل‌های قبیله مُرده»، مرتضی ثقفیان
۳. تکه‌ای از « کارت پُستال سیاه» توماس ترانسترومر، ترجمه: خلیل پاک نیا

حضور – کامبیز بزرگ‌نیا

     

    از تو
    تنها
    این‌ها مانده:
    بارانی که پنجره‌ها را می‌شوید
    مخمل صندلی که هر روز ساییده‌تر می‌شود
    مهتابی بالای سرت که آن‌قدر چشمک زد که سوخت
    شب‌پره‌ای که از صندلی‌ات پر کشید و نشست
    بر دستگیره‌ی کشویی
    که هیچ‌کس نمی‌داند
    دو سکه‌ی کوچک در آن مانده هنوز

    و مانده هنوز
    لکه‌ی ماتی
    بر لب لیوان نیمه خالی و
    بارانی که می‌بارد و می‌بارد

    و مانده هنوز
    نام‌ات بر لبان من و
    لکی بر گلوی من

پاييزِ عشق- کامران بزرگ نیا

از: مجموعه شعر « عمر زمین کوتاه است


    آهي به گَردِ راهش
    از آستانه‌يِ پاييز مي‌گذرد 

    برگها را رُفته پيري خشك
    با دستِ سرد و چشمِ نمناكش
    از آستانِ سردِ پاييزي كه بر كوچه
    برافشانده‌ست برگ و بار

    شرمگينِ گيسِ سياهش
    شرمگينِ عطرِ رها به حلقهْ حلقه‌يِ گيسويش
    مي‌گذرد عشق بي صدا

    تكه تكه ژنده ‌پاره‌ها را
    بر آسمانه‌ها مي‌آويزد
    و پاي مي‌كشد
    در كوچه‌ها و خيابانها

    بي نورِ چشمان مي‌گذرد
    بي دامنه‌يِ گسترده‌يِ دامانِ كشتزار
    بي پرنده‌ها و پروانه و آفتابِ دامان
    مي‌گذرد عشق مي‌گذرد

    تكيده و فرتوت
    پنجه‌يِ لرزان را
    فرو مي‌كند به جام و
    مي‌پاشد آب بر در و ديوار و مي‌لرزد

    و مي‌رود عشق
    بي عطرِ پونه به دنبال
    بي گَردِ زرينِ سايشِ دامان به خاكِ راه

    مي‌رود عشق مي‌رود
    آهي به گَردِ راهش

حضور- کامبیز بزرگ‌نیا

    از تو
    تنها
    اینها
    مانده
    بارانی که پنجره ها را می شوید
    مخمل صندلی که هر روز ساییده تر می شود
    مهتابی بالای سرت
    که آنقدر چشمک زد که سوخت
    شب پره ای
    که از صندلیت پر کشید
    و نشست بر دستگیره ی کشویی
    که هیچ کس نمی داند
    دو سکه ی کوچک در آن
    مانده
    هنوز
    نامت در من و
    لکی بر گلوی من
    و بارانی
    که می بارد
    و می بارد.

     

     

دو شعر از کامران بزرگ نیا

     

    گزارش يك قتل

    زنی مرده است . همين

    همين ؟

    همين كه نه ، اما

    يك كسی ، يا يك كسانی ، يك جايی ،يك جاهايی

    ـ كه نه معلوم است كه ، كه بوده اند و كجا بوده است

    با يك چيزی

    ـ كه نمی دانيم كه چه بوده است

    بر سرش كوبيده اند و بعد:

    ـ مرده است .همين .

    و اين ، همين ، تنها چيزيست كه می دانيم

    ـ همين ؟

    همين و نه البته ، نه

    پيش از آنكه مرده شود ـ كه نمي دانيم چگونه بوده است ـ می دانيم اما

    كه از اين اتاق به آن اتاق برده شده است

    از اين راهرو به آن راهروی تاريك كشيده شده است

    ـ تاريك ؟ تاريك بوده است ؟

    تاريك بوده است شايد

    با چشمان بسته به دستمال سياه ، معمولشان همين است

    ـ معمولتان همين است مگر نه ؟

    ـ اما چرا سياه ؟ و چرا در تاريكي ؟ و چرا ؟ اصلا چرا …

    وصدا ، صداها ، صداهايی هم شنيده است شايد

    صدای پاها ، صدای ضربه ها ، صدای، صداهای بسياری كه نمی دانيم

    ـ نه

    ـ نه

    نمي دانيم صدای كه بوده است

    ـ نه

    تنها می دانيم كه صداهايی هم شنيده است و

    مي گويند ـ خودشان هم گفته اند ـ كه يكبار هم لااقل صدای فريادی را شنيده اند آنها هم

    و شنيده اند كه فرياد هم زده است و صدا

    صدای فرياد زن بوده است ، همين زن ، زني كه مرده است حالا و همين ديگر

    و ديگر فقط عكسي ست ، عكسی شده است از سالهای ديگری كه

    لبخند مي زند و انگار

    دارد به مرگ خود مي نگرد

    كه يك جايی ، در آنجا ها كه جايی نيست

    كه نيست جز در كابوسهای نيمه شبانی

    خود را نيافته است ديگر

    مگر بر تختی به بيمارستانی كه نام از الله مي گيرد

    اما

    ـ نه

    ـ نه

    نه ، آنجا ديگر مرده بوده است زن

    و نمی ديده است ديگر

    زني كه مي گويند

    انگار

    زيبا بوده است نامش

    زني كه شايد در عرض ده دقيقه مرده شده است ـ يا چهار ساعت ـ يا بيست و چهار ساعت

    يا آماده براي مرده شدن شده است ، برای افتادن بر تختي كه نامِ الله را دارد

    بر سر در بيمارستانش

    زني كه با ضربه ای كه نمي دانيم چه كسی با چه چيزی در كجا ، يا كجاها بر سرش زده اند

    آماده شده است برای

    نبودن ، ديگر نبودن و بودن مرده

    گفتم كه همين بود همين و ـ نه ، ـ نه ، ـ نه

    اما

    چگونه

    چطور

    و كجا

    و با كدام دست

    نمی دانيم ، نمی دانيم و

    نخواهيم دانست

    كه چگونه ، چطور

    و اصلا

    چرا

    مرده است اين زن

    اين زهرایی كه نامش ديگر

    زيبای

    كاظمي شده است

    و حالا دارد ، روزی ، در عكس ديگری ، لبخند مي زند به زندگی .

    به زندگی؟

    بر ايوان

    صندلی خالی بر مهتابی

    پيراهنِ سپيدِ آويخته بر پشتي

    و گردی كه آرام

    بال زنان

    بسان پروانه‌‌های خاكی رنگ

    می‌نشيند

    بر ايوان

    اين تويی تو

    تصويری كه دفن نمی‌شود

    اين تويی تو

    نشسته در عصرِ تابستان

    بر ايوان

    در گذرِ روزان و شبان