عشق، بی‌گمان


    ◄»عشق، بی‌گمان«، گزیده‌ای است شامل ۴۰ شعر از کارلوس درموند دِ آندرانده، شاعر بزرگ برزیل ، مقاله‌ی پایانی این مجموعه شعر به نام » آخرین حجاب ِ جان» به معرفی این شاعر و بررسی زبان شعری او می‌پردازد.
    مترجم: کوشیار پارسی، چاپ الکترونیکی(پ. د. اف) » باغ در باغ»
    صبحی بود در ماه مِه
    کارلوس دروموند د ِ آندراده
    مترجم: کوشیار پارسی 

    صبحی بود در ماه مِه
    پس آن‌گاه:
    بوسید آن ِ مرا

    هواپیماها به پرواز
    غرش ِ رعد
    بوسید آن ِ مرا

    سال‌های کودکی و نوجوانی‌م
    سال‌های آینده‌م
    شکفتند در نزدیک شدن به هم

    بوسید آن ِ مرا

    پرنده بر درخت می‌خواند
    به ژرفای درخت
    به ژرفای زمین، در من، در مرگ

    مرگ و بهار به خامی
    رقصان به گِرد ِ آب
    آبی که تشنه‌گی دوچندان می‌کرد

    هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

    هر چه که بودم
    هر چه که ممنوع بود برام
    معنایی نداشت دیگر

    جز همان گل‌بهی‌ ِ پیچ در پیچ
    و گل ِ داغ، شعله‌
    و خلسه بر علف

    هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

    به قدسی‌ترین بوسه‌ها
    خلوص تن می‌زد
    از آن‌چه می‌بخشیدندش

    نه تواضع کنیزکی
    زانو زده به سایه
    که جام ِ زهر ِ شه‌بانویی

    که می‌شود از آن ِ من
    چیزی سیال در خون ِ من
    نرم و کند به فرود آمدن

    هم‌چون قدیسی که
    باور ِ آسمانی‌ش را می‌بوسد
    در انجام ِ وظیفه

    می‌بوسید و می‌بوسید آن ِ مرا

    به اندیشه‌ی مردان ِ دیگر
    که سر و کار داشتم باشان
    زندانی ِ این جهان

    قلمروم به گسترش
    از کرانه‌های دور
    و او، که نیمه شده در جمله‌هام

    می‌بوسید آن ِ مرا

    فصل ِ بودن
    راز ِ هستی
    سوء تفاهم عشاق

    موج‌هایی آرام
    به مرگی در ساحل دور
    و شهر که بیدار می‌شود

    درخشش جواهرگون
    و نفرتی وانهاده
    و انقباض که آمد در باد

    تا مرا ببرد با خود
    اگر که خزانی‌م نکند
    هم‌چون کسی به شانه کردن موهاش

    گشاده‌ام کرد
    به مرکز ِ دایره‌ای
    در بخار ِ کهکشان

    می‌بوسید آن ِ مرا
    می‌بوسید مرا
    تا بمیرد در بوسه
    و برخیزد در ماه مِه
    به ساعت ِ اکنون

    آن‌چه در بستر روی می‌دهد

    (آن‌چه در بستر روی می‌دهد
    راز آن کسی است که عشق می‌ورزد.)

    راز آن‌که عشق می‌ورزد
    تنها لذتی گذرا نیست
    که به ژرفای جان‌مان می‌رود
    و می‌خیزد از این خاک
    دور از جهان
    که تن، تنی دیگر می‌یابد
    و به شتاب می‌رود در اندرون‌اش،
    صلح معنایی بس بزرگ‌تر می‌یابد،
    صلح، چونان مرگ، بی‌خاک
    چونان نیروانا، فالوسی خوابیده.

    آه بستر، آه شیرینی، لالایی ِ شیرین،
    بخواب فرزندم، بخواب، بخواب فرزندم،
    و اکنون یوزپلنگ ِ خشمگین خوابیده است،
    اکنون مهبل ِ بی خیال خوابیده است،
    آژیر خوابیده است
    آخرین یا پیش از آخرین
    و فالوس خوابیده است،
    حیوان ِ وحشی ِ خسته.
    بخواب حالا، آه قلم
    بر صفحه‌ی مهبل.
    بگذار عشق‌ورزان سکوت کنند،
    میان ملافه‌ها و پرده‌ها
    خیس از منی
    و از راز آن‌چه در بستر روی می‌دهد.

توبره شرق و آخور غرب


    ماه اوت، اروپا ۱۵۰ سال پیش، برزیل ۱۹۸۵ و ایران این روزها… در ماه اوت ۱۸۷۵، قاضی پینَر از گل‌ها شر(شارل بودلر) انتقاد می‌کند که نه اخلاق عمومی و نه اخلاق مذهبی را رعایت کرده است و به دنبال آن‌‌، دادگاه کیفری شعبه‌ی۶، اثر شوم تابلوهای تصویرشده در این کتاب را محکوم می‌کند‌. در ماه مه ۱۸۶۸، هشت ماه بعد از مرگ شاعر، دادگاه کیفری شهر لیل حکم خمیرکردن آخرین اثری را که شارل بودلرتصحیح کرده است، صادر می‌کند – کتاب کوچکی که در بروکسل منتشر شده و شامل شش قطعه‌ی محکوم شده از گل‌های شر است-. بودلر از همان سال ۱۸۲۳ هم که ۲۲ سال بیشتر نداشت به سبب بزدلی سردبیران نشریات و ترس آن‌ها از مشترکانشان، با پاسخ رد به انتشار آثارش روبرو می‌شد. نوشته‌هایی که به این شیوه رد می‌شد، چیزی نبود که بودلر نتواند آن‌ها را به مادرش نشان دهد، روزی به مادرش نوشت:
    خوشحال می‌شوم اگر این دست‌نویس را بخوانی. امروزصبح آن را از روزنامه‌»دمکراسی» پس گرفتم. متن را به دلیل بی ‌اخلاقی رد کردند، اما جالب است که متحیر شده‌اند و به من افتخار داده‌ وخواهش کرده‌اند مقاله‌ی دیگری برایشان بفرستم.(۱) 

    کارلوس دروموند آندراده (۱۹۸۷-۱۹۰۲)شاعر برزیلی

    » قصد ندارم شعرهای اروتیکم را چاپ کنم. ابتدا می‌ترسیدم. فکر می‌کردم شوک‌دهنده باشند. حالا می‌ترسم شوک دهنده نباشند و در مهد کودک‌ها خوانده شوند. اکنون «الفیه شلفیه» چنان رشد کرده و چنان بدسلیقگی را دامن زده که مشکل بتوان قضاوت کرد کدام شعر است و کدام نه. در این هرج و مرج زیباشناسانه، کج سلیقگی هم مزید بر علت شده است می‌ترسم که کتابم»عشق، البته» یا توجه کسی را جلب نکند و یا مثل همه‌ی کارهای الفیه شلفیه‌ی دیگر قلمداد شود. فکر می‌کنم تا امروز بخش عظیمی از ادبیات عاشقانه- اگر نه همه‌ی آن‌ها- به تجلیل یا تحلیل عشق افلاطونی با اندک گوشه چشمی به عشق ِ جسمانی پرداخته است. به عشق ِ جسمانی به عنوان بیان و تاکید ارزشمند عشق بها داده نشده است. وقتی از عشق سخن می‌گوییم بیشتر احساس را مد نظر داریم نه رفتار و تجربه را. من خواسته‌ام جنبه جسمانی عشق را به زبان ارزشمند شاعرانه ستایش کنم. نخواسته‌ام زشت‌نگاری کنم.»

    دروموند آندراده در ۸ اوت ۱۹۸۷، ۹ روز پیش از مرگش در گفتگو با روزنامه‌ی برزیلی می‌گوید:
    » اکنون موجی از زشت‌نگاری پدید آمده است که نمی‌خواهم شعرهایم با آن‌ها یکی گرفته شود. شعرهای من ناب‌اند، واژه‌های کهنه و زشت در آن نیست و به تجربه‌ی عاشقانه در شکل افلاطونی همراه با تجربه‌های جسمانی پرداخته است. خواسته‌ام به تاکید نوینی بر رابطه‌ی اروتیک در عشق برسم. حالا در روزنامه‌های بزرگ» ریو دو ژانیرو» کاربرد واژه‌های شهوانی و حَشَری از آب‌خوردن هم معمول‌تر است. وقتی جوان بودم این واژه‌ها را در زمان نوش‌خواری به کار می‌بردیم، چون مبتذل بود. حالا فصل‌نامه در سان پائولو به نام » اسپرم نهنگ» منتشر می‌شود. هنر و زیبایی با چنین ولنگاری و زبان ِ بی‌دقت ِ روزمره صدمه می‌بیند»(۲)

    (۱) شهرزاد، ویژه هنر و ادبیات، فرانکفورت بهار۱۳۷۸، ترجمه: نادر صدری
    (۲) گاهنامه‌ی مکث، استکهلم زمستان۱۳۷۴، ترجمه : کوشیار پارسی